پنجشنبه ها خدا می آید روی زمین...می نشیند و سازدهنی میزند

/ بازدید : ۱۱۲
امروز که از خواب بلند شدم می دانستم یک اتفاقی قرار است بیفتد...مثل همیشه آن فرم سرتاپا سورمه ای را پوشیدم و رفتم مدرسه.ولی هیچ چیز مثل همیشه نبود.باور کنید که آسمان صبح امروز مروارید می پاشید روی زمین...
وقتی که دست "میم جان"را گرفته بودم و داشتیم از پله ها بالا میدویدیم یکهو چشم های شکلاتی ام درخشیدند و فهمیدم که بالاخره روزش رسیده است...تمام مدتی که بالای آن سکوی استرس آور بودم فقط به این فکر کردنم که"میم جان مهم تر از هر اتفاقی است که می افتد"بعدش که پایین آمدم توی چشم های میم جان نگاه کردم و خندیدم.اصلا گریه توی کار من وجود ندارد!حتی اگر میم جان بخواهد برود من فقط بغض میکنم و می آیم اینجا از درد هایم می نویسم!و آنوقت که من دست های میم جان را گرفته بودم تمام راز هایم برملا شدند و یک ساعت بعد وقتی داشتم خیابان هارا با میم جان گز میکردم و او داشت طبق عادت همیشه اش توی افکار من و گوشی ام سرک می کشید تازه متوجه آن راز ها شد؛آن هم درحالی که دست های من یک ساعت پیش همه شان را لو داده بود!
میم جان فهمید که من چه فکر هایی را با خودم حمل میکنم،عکس هایی را که گرفته بودم نگاه کرد و مثل همه به من گفت"تو دیوونه ای!!؟؟؟"و من فقط خندیدم چون گریه حتی برای راز های برملا شده توی کار من نیست.میم جان آن چیز های ممنوعه را هم دید!همان چیز هایی که فکر میکرد من به خاطر آن هاست که مسخره اش میکنم را دید و فهمید من به همه شان اعتقاد قلبی دارم...میم جان حالا راز های برملا شده ای را می دانست که به آسانی گرفتن دست های گرم من برایش فاش شده بودند!
میم جان خوشحال بود..نمیدانم از اینکه فهمیده بود ما با هم،هم عقیده ایم یا اینکه هیچوقت نباید مرا از روی ظاهرم قضاوت میکرده است؛ولی چشم هایش شکلاتی شدند مثل چشم های خودم!مرا وسط خیابان و کنار روزنامه فروشی درحالی که یک خروار مجله و روزنامه دستم بود بغل کرد و من برایش خط و نشان کشیدم!می دانید؟نباید کسی بفهمد!هیچوقت هیچوقت هیچوقت هیچکس هیچکس هیچکس نباید بفهمد من تمام آن فیلم ها و عکس های ممنوعه و آن فکر ها را نگه داشته بودم که یکروزی او راز مرا بفهمد.می دانید؟هیچکس...حتی شما خواننده عزیز!اصلا برای شما هم خط و نشان می کشم که یکوقت به کسی نگویید...
..............
وقتی داشتم با همان خروار انواع نشریات تبلیغاتی توی کوچه های قدیمی نجف آباد قدم میزدم یکهو صورتم خیس شد(از گریه؟هه!چه فکر ها می کنید ها.من که گفتم با گریه میانه ای ندارم!)و بعد بوی کاه گل...داشت باران می آمد،آن هم از آسمانی که فقط چند تا تکه ابر پاره پاره تویش پرواز می کردند.توی فکرم امروز را مجسم کردم:مثل روزهایی دیگر که من رفتم این کلاس های مذخرف فوق برنامه و در راه برگشت همه راز های توی دلم را انداختم کف دست هایم،دست های میم جان را گرفتم،راز هایم را گذاشتم کف دستش وحالا چقدر آرامم...چه باران لطیفی...چه بوی خوبی..چه پنجشنبه مقدسی...!آه!گفتم پنجشنبه؟بله پنجشنبه ها مقدسند چون از همان اولش که بچه بودم پنجشنبه ها میرفتیم به زیارت زاینده رود،میرفتیم پارک،میرفتیم سد چادگان...و حالا هم که بزرگ شده ام پنجشنبه ها قدوسیت بیشتری دارند انگار برایم!پنجشنبه "دوچرخه"چاپ میشود،پنجشنبه میروم کتابخانه،پنجشنبه میروم کلاس نقاشی،پنجشنبه برای آن سه نفر که حالا چهار نفر شده اند فاتحه ای میخوانم و امروز...پنجشنبه ای که راز دلم را به قیمت شکلاتی شدن چشم های میم جان فاش کردم،دست هایش را گرفتم،بغلش کردم...احساس خوشبختی کردم و امروز...اول محرم بود
الان شما فهمیدید عاشق پنجشنبه ها هستم یا بیشتر توضیح بدهم برایتان؟




پنجشنبه ای ابری پر کشید...ولی...به کجا؟
نویسنده : وجوج جیم ۱ لایک:)
علی عاملی
27 Mehr 06:08
خب بابا...٫ این رو از اولش باید بگی٫ اولش میگی بپرس من جواب میدم٫ ولی الان میگی پست اینجوری برای اینه که بقیه نفهمن٫ خب وقتی قرار نگی٫ چرا بیخودی میگی بپرس؟ :(
پاسخ :
نه اگه واقعا چیز مهمی باشه جواب میدم
علی عاملی
26 Mehr 23:01
کلش٫ تمام جملات و پاراگراف ها و کل مفهوم و بند بند متن رو توضیح بده!! :)
هرچی هست توضیح بده
پاسخ :
خودتون باید بفهمید و اگه نفهمیدید واقعا ربطی به من نداره:)
چون پست های اینجوری رو من برای فهمیدن دیگران نمیذارم.بیشتر برای خودم هستن و یجورایی هم دنباله دار
علی عاملی
25 Mehr 18:56
واضحه دیگه٫ کل قضیه ای که پشت حرف های بی سر و ته پست خوابیده٫ سر و ته حرف ها در واقع٫ جدی متوجه نیستی یا میپیچونی؟ خب نمیخای توضیح بدی بگو توضیح نمیدم... :|
پاسخ :
نمیدونم منظورتون چیه که باید توضیح بدم؟دقیقا چیو توضیح بدم؟کجاش رو نفهمیدین؟
تارا
25 Mehr 17:51
چشم های شکلااااتیییی
وای احساس عمیق شکلاتی بودن!!!
.
.
.
+نزدیکیم پس....!
من اصفهانم...
پاسخ :
شکلات تمام حس خاطرات خوبه منه:))))
نزدیکتر از اونچه که فکرشو بکنی!
علی عاملی
24 Mehr 16:41
الان اصلا چه راز هایی٫ چی آخه٫ ببین الان مثل اینه که معلم درس نداده باشه٫ بعد بگه سوالی دارید بپرسید! خب آخه هیچی نگفتی٫ همش گنگه٫ همشو اول باید توضیح بدی٫ بعد تازه سوال داشتن تعریف بشه.
پاسخ :
چیو باید از اول توضیح بدم؟
علی عاملی
24 Mehr 14:23
خب آخه انقدر گنگه که با سوال حل نمیشه٫ اول باید یه بار توضیح بدی کلا چی به چیه٫ بعد تازه اگر سوالی بود بیام رفع اشکال!!
پاسخ :
خب چیو توضیح بدم؟
بعدشم اینجا کلاس فیزیک نیست که رفع اشکال داشته باشه
علی عاملی
23 Mehr 19:40
سرم درد گرفت....٫ اینهمه سوال به جواب با هم واقعا دردآوره!!! رحم داشته باش یذره :/
پاسخ :
خب بپرس
من جواب میدم:)
فاطمه صادقی
23 Mehr 17:59
   عرق کهنه ی شیراز مرا مست نکرد
چای تازه دم روضه ی ارباب زمین گیرم کرد
خیلی زیبا نوشتین...
التماس دعا....
مهمان ماهم باشین..
یاعلی..
پاسخ :
ممنونم
کسی نیستم که دعام مستجاب بشه ولی چشم حتما
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
About Me
اگه کفگیرتون خورد ته دیگ...غصه نخورین چون بهترین قسمت یه قابلمه ته دیگشه.با ته دیگای زندگیتون حال کنید.مشکلات زمینی...ته دیگای سیب زمینی بهمون تحویل میدن...هرچقدر سخت تر باشن ته دیگامون برشته ترن
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان