شتری که دم خانه همه مان زنبیل گذاشته

/ بازدید : ۵۶

سلام وجیهه بانوی عزیز

نمی پرسم که حالتان چطور است چون مطمئنم که مثل همیشه حالتان خوب است و اگر هم اینطور نباشد باز هم می خندید و می خواهد به دنیا ثابت کنید که خوشبختید.

اگر این نامه به دستتان رسیده باشد محال است که آن را نخوانید .امیدوارم منشی تان آن را برایتان نخواند تا شما بتوانید درحال گوش دادن به آن بتوانید کمی هم استراحت کنید.می دانم که سرتان خیلی شلوغ است ولی لطفا خودتان بخوانیدش!

من وجیهه 14 ساله هستم که در یکی از شهر های کوچک اصفهان زندگی می کنم.زندگی در اینجا به ظاهر آرام است ولی بادهای شمالی هراز گاهی با خود خبر هایی می آورند که پر از ترس و نگرانی است.وقت هایی که باد از لای پنجره های اتاقم می آید احساس می کنم چند گرگ گرسنه آن بیرون ایستاده اند و منتظرند تا مرا تکه پاره کنند!بخاطر همین هم هست که همیشه می ترسم پرده ها را کنار بزنم.

خب صدای باد تنها موضوع ترسناک زندگی من نیست؛من از سوسک،روح،تنهایی و خیلی چیز های دیگر می ترسم.از امتحان ریاضی می ترسم چون ریاضی ام هیچوقت خوب نبوده،از پیرمرد های ژولیده می ترسم چون آنها همیشه آدم های بدجنس داستان ها بوده اند.من حتی از مسابقه دادن می ترسم چون می ترسم که موفق نشوم!...مگر نه اینکه آدم های ترسو موفق نمی شوند؟

راستش دلم می خواه که شجاع باشم اما هربار تصمیم به نترسیدن می گیرم گربه سیاه همسایه یکهو جلویم ظاهر می شود و مرا می ترساند؛ شک دارم که آیا او واقعا یک گربه لوس به درد نخور است یا یکی از نوچه های شیاطین!

ببخشید خانم!شما الان کجا زندگی می کنید؟همیشه دلم میخواهد بدانم که روانشناس ها از همان هاییشان که خیلی خفن و پولدار هم هستند-کجا و چگونه زندگی می کنند.گاهی می خواهم بلند شوم بروم "لوییز هی" را پیدا کنم و چند روزی با او زندگی کنم؛او انسان شگفت انگیزی ست که حتی فکر کردن به او هم مرا قلقک می دهد که مثل او یک روانشناس بشوم.آنوقت حتما مادرم هم حسابی به من افتخار خواهد کرد و دیگر نمی گوید:(وجیهه چقدرمرا حرص می دهی!).خب حق هم دارد.اوخیلی بخاطر من زحمت می کشد ولی تنها هنر من شکستن بشقاب و لیوان های نازنین جهیزیه اش است:(

حالا اگر بتوانم کسی باشم که او می خواهد شاید بتوانم کمی از خوبی هایش را جبران کنم.او دلش می خواهد من دکتر بشوم ولی من عمرا بتوان پزشکی بخوانم!برای دکتر شدن آدم باید بتواند فرمول های فیزیک را از صمیم قلب دوست داشته باشد و به تک تک مولاژ های بدن عشق بورزد.حالا چطور انتظار دارید منی که احساس میکنم چیزی به نام نیمکره چپ در جمجمه ام وجود ندارد بتوانم مسائل طرح شده توسط انیشتین نابغه را بفهمم؟!

برای همین هم است که میخواهم دکتری روانشناسی بگیرم و مثلا در"هاروارد"تدریس کنم.خب در این صورت هم "خانم دکتر"صدایم می کنند دیگر.ولی خب هاروارد یک کمی در آرزو های من جا نمی شود.چون من یک ایرانی ام.همه افرادی که در هاروارد درس می خوانند هزاران دلیل می آورند تا ثابت کنند ایرانی ها تروریسم هستند و آدم کش و بی رحم.معلوم است که هیچ کسی دلش نمی خواهد یک استاددانشگاه آدم کش باشد!

همه دنیا فکر می کنند که ما یک هفت تیر در دستمان گرفته ایم و همینطور که در خیابان ها راه میرویم مثل پشه همدیگر را می کشیم؛ما دنیا را نا امن می کنیم!

ولی نمی دانم چطور است آنهایی که جنگل هارا آتش می زنند،دریا ها را آلوده می کنند و هی سوراخ لایه اُزن را پهنا می بخشند یا آنهایی که اشک بچه ها را در می آورند تروریسم محسوب نمی شوند.مگر آنها این دنیا را نابود نخواهند کرد؟

جایی که شما زندگی می کنید مطمئنا همه چیزعالی است و همه مردم احساس آرامش می کنند.احتمالا الان دارید شیرکاکائوی عصر گاهیتان را می نوشید و روبه روی دشتی از گل های شقایق نشسته اید.شاید بچه ها فقط در کتاب های تاریخشان تعریف «جنگ» را بخوانند و به این فکر کنند که جنگ چه اتفاقی می توانسته باشد؟یک جشن باستانی؟یک مهمانی دورهمی یا از آیین های غیر الهی؟!حتی ممکن است «مرز»از واژه نامه آکسورد کنار گذاشته شده و به جای هجی "بمب اتمی"کلمه "صلح "را معنا کرده اند. زندگی در این دنیا می تواند آرزوی هر جنگ دیده ای باشد.

هر کودکی که سرش در بازی خطرناک آدم بزرگ ها شکسته باشد در حالی که چیزی از قواعد بازی نمی داند ،غرق شدن در یک استخر بزرگ شیرکاکائو می تواند شیرین تر ازوارد شدن به این بازی برایش باشد در حالی که باز هم قرار است سر دیگری بشکند. بدبختی اما می دانید چیست؟اینکه من هم روزی قرار است بروم قاطی این آدم بزرگ های دروغگو!من قانون طبیعت را نمی توانم نقض کنم اما یک فکر هایی کرده ام که بزرگسالی ام قابل تحمل تر بشود.

شاید اگر قرصی درست کنم که همه مردم دنیا آن را بخورند و بعدش هرکسی که دروغی بگوید بدنش کهیر بزند و اگر او باز هم دروغ بگوید همچنان کهیر بزند تا از هستی ساقط شود،یا مثلا در آینده دستگاهی بسازم که اگر شخصی خواست حرف بدی بزند یا درباره کسی قضاوت کند ،یک سیلی محکم بزند توی گوشش تا به او یادآوری شود که این کار ها قلب ها سیاه می کند.با این طرح های عالی ام(!) می توانم احتمال دهم که در آینده به عنوان رئیس جمهور یک کشور انتخاب شوم که در آن صورت حتما برای کسانی که آب هارا آلوده و هدر می دهند  مجازاتی مثل  یک هفته خوردن اسیدسولفوریک و برای کسانی که دود ماشینشان را در هوا رها می کنند یک روز تنفس رایگان در اتاقی که مملو از گاز متان و هلیم است در نظر خواهم گرفت.

شاید به نظر برسد که این افکار حاصل زندگی ترورسیتی من است اما آیا فکر نمی کنید زندگی چهل انسان درستکار شریف تر از زندگی یک میلیارد انسان بی توجه و بی فکر است؟

اگر هم مثلا کسی مثل وزیر آموزش و پرورش بشوم تمام کتاب های آموزشی را دور خواهم ریخت و نخواهم گذاشت که کسی بدون علاقه ای به ریاضی مجبور به اثبات قضیه فیثاغورس باشد.شاید کسی نداند ولی باور کنید دانستن راز انقراض دایناسور ها و دانستن کتانژانت زاویه 45 درجه نمی تواند دلیلی برای گرفتن مدرک تحصیلی باشد.اگر کسی بتواند بدون قطع درخت ها و چاپ کتاب ها راز زندگی جاودانه را به مردم یاد بدهد واقعا سزاوار این است که مدرکی بگیرد و نه کسی که می داند چنگیزخان مغول در فلان روز به فلان جا حمله کرد .حتما بخاطر این خوش خدمتی ام مرا به رئیس جمهوریشان برمیگزینند!

آه!راستی این نوشته ها برایتان اصلا آشنا نیستند؟افکار من به ذهن شما نزدیک نیستند؟مثلا به نظر نمی رسد که شما روزی در14سالگیتان نشسته اید و این نامه را برای 45سالگی خود نوشته اید؟آثار خوردن چهار لیوان شیرکاکائو روی این کاغذ مشخص نیست؟!:)

خیلی خوشحالم که مرا می شناسید.خب واقعا هم مگر می شود آن دختر بازیگوش را که جمله«من از ریاضی متفرم» و«من عاشق سیب زمینی هستم»ورد زبانش بود را از یاد ببرید؟

برایتان آرزوی موفقیت های بیشتری دارم و اینکه هنوز هم وقتی می خندید روی گونه تان چال بیفتد.:)

حالا اگر دلتان خواست به دختر روزهای نوجوانیتان نامه ای بنویسید لطفا از سرنوشتش برای او بگویید.او خیلی دوست دارد بداند که بالاخره راهی برای لاغر شدن یدون نیاز به ورزش و رژیم غذایی وجود دارد یا نه!

 الان که در 45 سالگی هستید چه حسی دارید؟آیا دوست داری به 14 سالگی برگردید؟آیا خوشبختید؟و من به عنوان فردی که خواهان موفقیت است از شما می خواهم در جواب نامه ام برایم از سرنوشتم بگویید.

اگر یخ های زمین آب نشده اند و عصر یخبندان یگری شروع نشده،اگر زمین به یک زباله دانی تبدیل نشده و به مریخ نرفته اید،اگر هنوز هم درختان،دریا ها و آسمان در کنار شما نفس می کشند ، لطفا در یک برگ کاغذ بازیافتی پاسخ من را بدهید.اگر هنوز زنده اید و با بمب اتمی نمرده اید برای من نامه ای بنویسید و از سرنوشتم بگویید.

 

از طرف وجیهه14 ساله

به وجیهه 45 ساله

وجیهه جوادی

دوشنبه=8/2/2016

اصفهان=ایران

نویسنده : وجوج جیم ۲ لایک:)
pardis
03 Esfand 19:24
تو همون نیکولا نیستی؟مگه میشه اینهمه شباهت؟طرز نوشتنتون!علاقه به شیرکاکائو!رنگ ابی!باورکن خودتی!اگرم دوس نداشتی این کامنتو منتشر نکن!من وبلاگت رو دوس دارم و دوس ندارم تو هم مث بقیه بعد از معلوم شدن هویتت با سرعت نور فرار کنی:D
پاسخ :
نه من معلوم الحالم.همون چیزایی که وجه شباهت گرفتی بین من و نیلو جان مشخصات منه.اسم و فامیل فرعیه:)
من نیکولا نیستم.وجوجم.یجورایی شاید دوست نیکولا...:)
شایان
20 Bahman 23:50
چهل و پنج سالگی..
کثافت یه چیزه جدید انداختی تو ذهنه خراب شده ی من...الان کی بیا اینو جمع کنه..
یه پست میزارم..بیا بخون
پاسخ :
قدر منو بدونید.منم که هی ایده میدم بهتون
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
About Me
اگه کفگیرتون خورد ته دیگ...غصه نخورین چون بهترین قسمت یه قابلمه ته دیگشه.با ته دیگای زندگیتون حال کنید.مشکلات زمینی...ته دیگای سیب زمینی بهمون تحویل میدن...هرچقدر سخت تر باشن ته دیگامون برشته ترن
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان