درست از همان زمانی که می گفتند من دختر اویم

/ بازدید : ۷۵

من او را از خیلی قبل تر از سفرمان می شناختم.از همان وقت هایی که همه می گفتند چقدر شبیه به همدیگرید...چقدر زیاد.نسبتی دارید باهمدیگر؟

من او را زیاد دیده بودم و حتما او هم همینطور.او همیشه لبخند میزد.لبخند های آرام...لبخند های ملیح.همان هایی که همه مهرماهی ها می زنند و من فکر کرده بودم که او چقدر من است!او ابروهایش را برنداشته بود و آرایش نمی کرد و همیشه آرام کارهایش را انجام می داد.آرام راه می رفت،آرام حرف می زد،آرام می خندید و حتما خیلی آرامتر هم گریه می کرد.

ما با هم همسفر شدیم.او مثل همیشه آرام بود و من مثل همیشه نا آرام و درتکاپو.من از خوشحالی بنفش حرف می زدم و از این ذوق می کردم که با او،کسی که همیشه دلم می خواست مثل او باشم همسفر شده ام.من برایش از وضعیت عصفناک دستشویی های قطار گفتم،از خوبی وجود روزنامه در قطار برایش گفتم و او فقط لبخند زد.او در اول سفر به من گفت که آیا من از او می ترسیده ام و من فقط بلند گفتم نهههههه!و بقیه حرفم را خوردم.نگفتم که چقدر دوستش داشتم و چقدر دلم می خواست مثل او انگلیسی حرف بزنم.من از کتاب خواندن او ذوق زده شدم.او یک کتاب انگلیسی خیلی واقعی می خواند و همه اش را هم می فهمید.او موسیقی های لایت گوش می داد و من از وضعیت نابه هنجار ملحفه های قطار برایش می گفتم،من غر می زدم که چقدر این آقا های مهماندار بد اخلاقند وچرا بهمان چای نمی دهند و به او سفارش کردم که حتی قند های توی قندان را هم بردارد و به این مهماندار های بی درک رحم نکند!و او در طول همه اینها فقط به من لبخند می زد و کتاب انگلیسی واقعی اش را می خواند.من از این برایش گفتم که یک مانتو شبیه شبیه او دارم و حیف که هول هولکی آمدم و گرنه ان را می پوشیدم.او به من بادام زمینی تعارف کرد و گفت که بهتر است در نوشتن شکایت نامه ام از مهماندار های قطار کمی تعلل کنم و من مشکلات نا تمام قطار را برایش شرح دادم و یکهو پرسیدم که ببخشید چرا هیچکس بهتان زنگ نمی زند؟نکند همه از رفتنتان مثل من خوشحالند و دارند چند نفس راحت می کشند؟چرا دخترتان زنگ نمی زند و نمی پرسد که چطور باید خورش سبزی پخت؟!باید حتما بهش یاد بدهید و گرنه مثل خانم فلانی دستپخت دخترتان خوشمزه نمی شود ها...!بعد او خندیده بود و گفته بود که از کجا می دانم او دختر دارد و من استدلال هایی برایش شرح داده بودم از دختردار بودنش.او بازهم خندیده بود و من با کمی فکر احتمال داده بودم که شاید یک پسر و یک دختر دارد و الان توی خانه افتاده اند به جان همدیگر و او...خیلی ارام خندیده بود و پاسخ فضولی های مرا نداده بود.

من دوباره و سه باره چندشکایت نامه از مهماندار های واگن یک تنظیم کرده بودم،با کمک از او اسم خرس کوچولی که ده سال بود با من زندگی می کرد را نیکولا گذاشتم،چندین بار در ایستگاه ها به دستشویی قطار رفته بودم و در آن گیر افتاده بودم و هزاران احتمال برای دختر یا پسر های او یافته بودم.

ما نصف سفرمان را با هم بودیم.دقیقا نصفش را.دقیقا همانجایی که من با اشتیاق سوغاتی هایم را به او نشان داده بودم و از او پرسیده بودم که شما برای بچه هایتان چی خریده اید؟برای همسرتان چی؟گناه دارند ها!خب یکچیزی برایشان بخرید دیگر.و او دوباره خندیده بود و فقط کیفی که برای خواهرش خریده بود را نشانم داده بود.من نصف سفر را با او بودم تا بفهمم دختر دارد یا پسر؟چندتا دارد؟چند ساله اند؟؟

ما در وسط ترین نقطه سفرمان از هم جدا شدیم.همانجایی که توی یک مرکز خرید راه میرفتیم و هی با فلانی نوچ نوچ میکردیم که ای بابا!چقدر گران فروشند ها!همان نجف آباد خودمان که بهتر است.و او را دیده بودیم که یک مانتو خریده است.بعد من دویده بودم و بلند حدس زده بودم که آهان!این را برای دخترتان خریده اید.نه؟.بعله شما دختر دارید و او دوباره با آرامش خندیده بود و گفته بود که نه.برای خودم است.بعد فلانی آرام در گوش من گفته بود که هی دختر!او بچه اش کجا بود؟اوشوهر هم نکرده!

آنجا آخرین جایی بود که من اورا دیدم.بعدش آرام لای لباس های چهارخانه مردانه فروشگاه خزیدم و مواظب بودم که دوباره یکوقت او را نبینم.نگویم که وای لباستان چقدر قشنگ است!نگویم که هنوز برای مادم چیزی نخریده ام و حرفی درباره اینکه چقدر دلم می خواست دختر اوبودم نزنم.تا آخر سفر و حتی بعد از آن او را ندیدم و نگفتم که همه می گویند من شبیه شما هستم...


چندهفته بعد دوباره اورا با همان مانتوی شبه مانتوی خودم دیده بودم و دوباره ذوق زده شده بودم و از کیفی که برای خواهرش خریده بود سوال کرده بودم.بعد بقیه حرف هایم را خورده بودم و نگفته بودم که آه...چقدر دوست داشتم شما باشم!شاید...فقط شاید در رویاهایم بتوانم تصور کنم که روزی او خواهم شد ویک دختر شاد و شنگول می پرد توی افکار و خاطراتم و می گوید وای.می خواهید برای دخترتان از این یویو ها بخرید؟بهتان می آید که یک دختر کوچک و یک پسر کوچک داشته باشید. و من به این فکر کنم که واقعا به من می آید شوهر کرده باشم؟با این ابرو ها؟

+شاید خیلی وقت پیش ها که او را دیده بودم دلم می خواست او باشم ولی الان...کمی می ترسم.از اینکه بزنم توی ذوق یک دختر شنگول و بهش بگویم که می خواهم برای خودم یویو بخرم!

نویسنده : وجوج جیم ۳ لایک:)
Sarina
01 Khordad 19:30
وای وجوج یادته چه قدر به او گیر داده بودی ؟؟؟؟
من هم خیلی دوست دارم مثل او کتاب های انگلیسی قطور بخونم .😭😭😭😭یاد سفرمون بخیر.  خیلی خوش گذشت. 
پاسخ :
اره خیلی.اصن شرمسارم:)
نه سارینا لطفا هرگز این کاررو نکن.خب؟
pardis
08 Farvardin 23:49
شاید درکت میکنم!من درزمان های دور و وقتی که همسن الان تو بودم تمام پست های وبلاگ قبلی ام متاثر از نوشته هایی بود که میخوندم و خب دقیقا همین حس رو نسبت به نوشته های تو دارم.
بهرحال موفق باشی:)
پاسخ :
ممنونم.همچنین:)
مستر من
28 Esfand 13:12
سفر خوش گذشت حالا؟ ؛)

اینجور ادم ها دست خودشون نیس نمیتونن وراور حرف بزنن هی ...
مشکل منم همینه فک کنم یه جورایی...

ولی طرز دیدت نسبت بهش خیلی حالب بود و دوست داشتنی و البته خنده دار هم :)
پاسخ :
بله خیلی ممنون.البته سفر شما بهتر بود 
طرز دید من بیشتر احمقانه ست
x
25 Esfand 11:47

وجوج این پستت رو خوندم نمیدونم چرا سبک نوشتن بعضی از پست های الما توکل اومد تو ذهنم


چقدر خوددار بوده که هیچ جوابی به سوالات نداده :)




پاسخ :
خب چیزایی که ما میخونیم رومون بی تاثیر نیستن:)و البته که ما به پای ایشون نمیرسیم 
فک کن...یه نفر فقط بت بگه''بله شاید...حدس بزن...واقعا اینجوری فکر میکنی؟''من خیلی خوددار بودم که خفش نکردم!
بوف ولگرد
22 Esfand 17:35
خخخخ
یه سوال پرسیدم  ولی انگار معنی اسمت رو نمیدونی  :/ چه بد :/
پاسخ :
نه میدونم...میدونما.ینی چیزه
عاقا نوک زبونم بود:)
اصن نمیخوام بگم.مگه شما خواهر مادر نداری؟برو از اونا معنی اسمشونو بپرس
بوف ولگرد
22 Esfand 17:30
بوف یعنی جغد
بوف ولگرد یعنی جغد ی که در دنیای مجازی ولگردی میکند :دی
پاسخ :
:)
کاملا متناسب با شخصیتتونه
چطوره سازمان ثبت احوال رو بدیم به شما که اسم یه پسر ریشوی هیکلی مانی نباشه!!
بوف ولگرد
22 Esfand 17:24
یه سوال وجوج یعنی چی؟
پاسخ :
اسم مستعارمه.مثل اینه که یه نفر از شما بپرسه بوف یعنی چی!
بوف ولگرد
22 Esfand 17:17
بی خیال بابا قضیه رو مذهبی سیاسی نکن :|
پاسخ :
نه خب آخه مگه سر همین سیاست نمیگید هیتلر جنایتکاره؟مشکل ما فقط سیاسته.اگه نباشه همه خوبن
بوف ولگرد
22 Esfand 17:13
بابا هیتلر یه جنایتکار بوده چجوری دوسش داشته باشم شما هم حرفای میزنی :|
پاسخ :
وا مگه جنایتکارا دل ندارن؟هیتلر همین یهودیا رو داشت میکشت که نرن فلسطینو بگیرن. بعد از مرگش فلسطین اشغال شد
بوف ولگرد
22 Esfand 17:07
من کمی دوست دارم :/
پاسخ :
اگه به شناخت درستی ازش برسید مسلما بیشتر دوستش خواهید داشت
بوف ولگرد
22 Esfand 16:59
نظر برای پست وجوح شناسی:
منم یه دوست دارم از هیتلر خوشش میاد :)
پاسخ :
هیتلر فرد دوستداشتنی هستش مگه شما دوستش ندارید؟o_O
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
About Me
اگه کفگیرتون خورد ته دیگ...غصه نخورین چون بهترین قسمت یه قابلمه ته دیگشه.با ته دیگای زندگیتون حال کنید.مشکلات زمینی...ته دیگای سیب زمینی بهمون تحویل میدن...هرچقدر سخت تر باشن ته دیگامون برشته ترن
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان