ته دیگ سیب زمینی

بزرگی می گفت:سیب زمینی هم هستی،ته دیگش باش!

به این فکر می کردم که بهشت چگونه می تواند باشد؟

/ بازدید : ۷۱

ما بیش از هزار کیلومتر رفته بودیم.در جاده های ناآشنا می راندیم.از کنار شهر های کوچک می گذشتیم.به چهره غریبه ها خیره می شدیم.سوغاتی می خریدیم و دلمان تنگ همان خانه کوچک در شهرک خلوتمان بود.سه روز بود که باران می بارید.بدون اینکه لحظه ای ابر ها کنار روند.شنیدیم که در بعضی جاها سیل آمده و جاده را خراب کرده.ما همچنان می رفتیم.نمی دانم چه گوش میدادم اما در رویا غرق بودم.همه در رویا غرق بودیم.رویای لم دادن جلوی آفتاب و یک خواب بعدازظهر.به خودمان که آمدیم جاده را خلوت دیدیم.چند ماشین عبور می کردند و چراغ می زدند و می گفتند برگردید.ما همچنان می رفتیم.جاده کوهستانی شده بود.باران همه جا را نفوذ کرده بود.حتی صخره ها هم نم کشیده بودند.جاده در دست تعمیر بود.ما قصد برگشتن نداشتیم.راه زیادی آمده بودیم.دلم نمیخواست در آن جاده بی در و پیکر پا بگذارم اما دست من نبود.توی جاده ای متروک که از بین دو صخره بلند و سخت می گذشت.از بالای تکه سنگ های کوچ و بزرگ سقوط کرده بودند و همه چیز خوفناک می نمود.جاده پر از چاله بود.چاله ها پر از آب بودند و ماشین تکان های سختی داشت.دلم می خواست برگردم.نمی دانستم به کجا اما دلم نمی خواست آنجا باشم.یکهو ماشین ایستاد. رو به رویمان جاده آسفالت تمام می شد.از وسط جاده خاکی،به اندازه یک جوی آب از بین رفته بود.به نظر می آمد که راه تمام شده و باید برگردیم.اما برنگشتیم چون چند ماشین پی ما راه افتاده بودند و دل به جاده زده بودند.آنها هم قصد بازگشت نداشتند.همه از ماشین پیاده شدند و خواستند کاری کنند.پی بیل گشتند.نمیدانم از کجا اما یکی پیدا کردند و با آن گودال را پر کردند.بعد یکی یکی ماشین ها را آوردند که رد شوند.گِل از کنار چرخ ها می پاشید و چهار ماشین به زور رد شدند.بعد از یک پیچ رد شدیم.خوشحال بودم که دیگر تنها نیستیم.فکر کردم در این جاده وحشتناک که پشه هم در آن پر نمی زند مرگ خیلی ترسناک است.بعد از آن پیچ آفتاب را دیدم.جاده کوهستانی تمام شده بود.رو به رویمان یک دشت بی نهایت وسیع بود.احساس غرور می کردم.احساس خوشبختی می کردم.احساس می کردم تمام تیربرق ها ایستاده اند به کف زدن برایمان.تمام آب باران های سیل آسای چند شب گذشته در آن دشت جمع شده بود.تا شانه جاده آب جمع شده بود.حالا از آن منطقه بارانی و آسمان ابری گذشته بودیم.خورشید خودش را پهن کرده بود وسط آسمان و ابر های پنبه ای برای خودشان جولان می دادند.گفتم حتما بهشت یک همچین جایی است.بعد از لحظات سخت،جاده های سیل برده،لباس های نم کشیده و صخره های ترسناک یک دشت پر از چمن می تواند خود خود خدا باشد.

فروردین نودوشش_جایی شبیه بهشت

نویسنده : وجوج جیم ۲ لایک:)
دختر خوب
19 Ordibehesht 16:47
خخخخ!
منم بلندترین روز سال رو...
دختر خوب
14 Ordibehesht 14:37
من پارسال یه ماه بعد تولدم تولد سال بعدمم تبریک گفتن!
طوری کا نی!
پاسخ :
نه بابا.طوریش نی:)
من همین الان میتونم بلندترین شب سال رو هم بهت تبریک بگم
دختر خوب
09 Ordibehesht 14:48
 خواستار اتفاقات و آرزوهای خوب خوب برای سال نو!

پاسخ :
به نظرم هنوزم میشه سال نو رو تبریک گفت:)
مسـ ـتور
31 Farvardin 21:03
واقعا چه چیزی می تونه قشنگ تر از این باشه؟ هوم؟
پاسخ :
هیچی:)
purple cloud
26 Farvardin 20:30
راستی راستی هم که یه تیکه ا زخود بهشته....
دو طرف جاده رو اب گرفتهD;
شایان
18 Farvardin 20:12
قشنگه...عکس اون چاله رو هم میزاشتی قشنگ تر میشد
پاسخ :
قراره از خوشبختیامون بگیم:)
یاسمن مجیدی
16 Farvardin 11:47
یاد مراقبه ها افتادم.که باید چشم ها رو بست و آروم آروم فضایی که سخنران میگه رو تصور کرد.
پاسخ :
:))))
خوش فکر
15 Farvardin 13:19
زندگی هم همینطوره، خیلی از فرصت ها رو به خاطر ریسک نکردن از دست میدیم...
پاسخ :
لعنت به ما ترسو ها!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
About Me
اگه کفگیرتون خورد ته دیگ...غصه نخورین چون بهترین قسمت یه قابلمه ته دیگشه.با ته دیگای زندگیتون حال کنید.مشکلات زمینی...ته دیگای سیب زمینی بهمون تحویل میدن...هرچقدر سخت تر باشن ته دیگامون برشته ترن
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان