ته دیگ سیب زمینی

بزرگی می گفت:سیب زمینی هم هستی،ته دیگش باش!

تو قول دادی دیگه نیای تو خوابم

/ بازدید : ۵۷
همین حالا که انگار یک ماهی گرم آبی توی دلم وول می خورد و حالم بد است و سرم گیج می رود گیر داده ام که باید بنویسم.انگار اگر بنویسم آن ماهی از بین می رود و می توانم تا دم غروب که آفتاب قد می کشد تا روی قفسه کتاب هایم بخوابم و به هیچ چیز فکر نکنم.
امروز فروریختم.بار ها همین دو سه خط را نوشتم و پاک کردم.فروریخته ام  وحتی نمی توانم روی پاهای خودم راه بروم.نمی توانم روی صندلی بنشینم.دراز کشیده ام و حتی نمی توانم این چند خط را تایپ کنم و بعد بخوابم.
می توانستم بگویم نه.می توانستم فراموش کنم و به زندگی ام ادامه دهم.او اولین فردی  نبود که وارد زندگی ام شده بود .می توانستم بدون او هم ادامه دهم و هیچ وقت به صرافت نیفتم که بدانم زندگی او چگونه گذشته و چگونه می شود.
الان نمی توانم رویم را برگردانم و بروم.فروریخته ام در بازی کلمات.فروریخته ام در یک عکس و صورتی که نمیدانم چرا فکر می کنم قبلا دیدمش.حالا اگر بتوانم این خودِ فروریخته ام را جمع کنم و رویم را برگردانم تا ابد خاطرم  مشغول آن عکس است.می ترسم حرفی بزنم.اگر به صاحب عکس بگویم فکر می کند دیوانه ام؛ که من احساس می کنم این صورت،صورت همان کسی است که مدت ها در پرسه های مشوش شبانه ام در عالم خواب حس می کردم که پشت سرم ایستاده .اگر نیست پس اسم این حس من چیست؟چرا نمیتوانم رد شوم؟چرا دقیقا باید در همین نقطه زندگی به استیصال برسم؟همه اش از خودم می پرسم او کیست؟واقعا کسی است که من بدون اینکه خودم بدانم بار ها ملاقاتش کرده ام؟نکند او خود من باشد؟نکند دروغی باشد که من به خودم گفته ام؟نکند توهمی ست که چنان ریشه گرفته و گسترده شده که دیگر از خودش استقلال دارد؟
شاید اگر بتوانم جهان هولوگرافیک را بخوانم و تمام کنم بفهمم.شاید بهتر بتوانم درک کنم که این درک مشترک از کجا شروع می شود و به کجا ختم می شود.باید شب های روشن را بخوانم.باید یک سر نخ پیدا کنم.جرات نمی کنم آن عکس سیاه سفید را زیاد نگاه کنم.می خواهم عکس را ببرم به کسی نشان دهم و بگویم:هی.این یارو برات آشنا نیست؟فکر نمی کنی من قبلا یه جایی دیده باشمش؟ می ترسم.وقتی که او گفت شبیه او هستم بیشتر ترسیدم.وقتی امروز مهسا نشسته بود کنارم و داشت حرف می زد بیشتر ترسیدم اما نتوانستم دهانم را باز کنم و بگویم دقیقا چه احساسی دارم وقتی دوباره دارم چیز های عجیبی را این بالا،توی کله ام می بینم.فقط سرم را تکیه دادم به در آن پناهگاه زیرزمینی به جا مانده از زمان جنگ و استدلال هایش را گوش کردم.کم کم فروریختم و احساس کردم یک ماهی گرم آبی توی دلم وول می خورد.
نویسنده : وجوج جیم ۲ لایک:)
یاسمن مجیدی
21 Khordad 16:24
آخییییی
دشمن عزیز 😍
یاسمن مجیدی
20 Khordad 21:38
تا حدی
بیشتر داشتم تو رو تصور میکردم و دلم میخواست اون لحظه ها بغلت کنم برا آرامش.اصلا برا آرامش جفتمون
میگم
یهو برام اصلا سوال شد.جرویس چرا باز نمیاد به خوابم؟دیر به دیر میاد
پاسخ :
دشمن منم دیگه نمیاد تو خوابم...
دشمن جان
دشمن عزیزم...
یاسمن مجیدی
19 Khordad 22:16
عزیز دلم
وجوجی من
رفیقم
چه حال غریبی
پاسخ :
عزیزم:))))
درک میکنی مگه نه؟
کلوچ:)
18 Khordad 22:21
اوه چه خفن! انگار که مثلن نوشتته های شوپنهاوری کسی رو میخوندم:دی
چقد زود تمومش کردی دلم میخواست بازم بخونم ببینم بعدش چی میشه...
پاسخ :
با چه کسی ام مقایسه کردی منو ها:)))
حالا وقت کردم بازم می نویسم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
About Me
اگه کفگیرتون خورد ته دیگ...غصه نخورین چون بهترین قسمت یه قابلمه ته دیگشه.با ته دیگای زندگیتون حال کنید.مشکلات زمینی...ته دیگای سیب زمینی بهمون تحویل میدن...هرچقدر سخت تر باشن ته دیگامون برشته ترن
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان