ته دیگ سیب زمینی

بزرگی می گفت:سیب زمینی هم هستی،ته دیگش باش!

از زنانگی فقط هورمون هایش را دارم

/ بازدید : ۶۹

احساس می کنم روحم دارد فرسایش پیدا می کند.کار کردن با پارچه و قیچی و کاغذ الگو آرام آرام دارد روی روح من خراش می اندازد.نمی دانم خوب است یا نه.صبح که بیدار می شوم اگر حس و حال درس باشد می روم زیرزمین و شروع میکنم تست زدن.هروقت به تست های عربی می رسم عین چرخ دنده ای که یک ریگ در آن گیر بکند متوقف می شوم و صدای سرزنش کننده نیکو توی سرم می پیچد.قطعا مرا به خاطر این بی ارادگی ام شماتت خواهد کرد.من واقعا آن سرسختی لازم را برای جنگیدن برای خواسته هایم ندارم.شبیه چرخ دنده ای شده ام که هرز شده؛اسمم هنوز چرخ دنده است اما کارایی لازم را ندارم.

نقاشی با رنگ روغن را دوست دارم.هروقت در کشیدن انحنای بالۀ ماهی دچار مشکل می شوم مربی هست که بهم کمک کند ولی وقت هایی که پارچه های برش خورده را روی هم می اندازم و درز ها رو به روی هم نیستند انگار کسی سوزن ته گرد ها را تا اعماق مغزم فرو می کند.دوباره انگار ریگی مرا از چرخش می اندازد.بهم یادآوری می شود که من در ظریف کاری ها ضعف دارم.من انحنای بالۀ ماهی و سجاف یقۀ دلبر را خوب از آب در نمی آورم.خانم همسایه می گوید باید موقع دوخت به تمیزکاری توجه داشته باشم،مربی می گوید توی جاهای ظریف طرح باید با حوصله کار کنم،نیکو داد می زند تو هیچی نمی شی!حتی مرحله یک رو هم گند می زنی،بابا می گوید به نظرم دیگه نباید بری نقاشی،مامان می گوید این طرح خیلی کوچیکه اصلا به چشم نمیاد،دبیر تست ریاضی می گوید به نکته های ظریف توجه کنید...روح من فرسایش پیدا کرده.من یک چرخ دنده هستم که می چرخد و «هیج چیز» را می چرخاند.

اگر در آن تابستان کوفتی دایی می فهمید منِ دوازده ساله چه عذابی می کشم شاید دوباره جنگ های صلیبی را نصب می کرد روی پی سی،می گذاشت من چند تا از آن فیلم های معرکه ای را که روحم هم خبر نداشت وجود دارند ببینم.شاید کسی باید روح مرا نجات می داد...اما کسی به بحران بلوغ من وسط آن بحبوحه فکر نکرد.حالا چه سودی دارد که من درباره اش حرف بزنم؟من دیگر دوازده ساله نیستم.می فهمم که دارم روح خواهرم را خراش می اندازم.من نباید امروز سرش داد می زدم.تقصیر او نبود که چای شیرین ریخت توی سفره.تقصیر هیچ کدام ما نیست که قالی ها زودلک می شوند.ولی باید داد بزنیم و حواسمان را جمع کنیم که هیچ کوفتی رویشان نریزیم.ما روحمان را خراش می دهیم.بخاطر قالی های لک شده،تست های حل نشده،پارچه های خراب شده...اه.ما آدم ها چقدر خراش داریم روی روحمان.

+باید از نیکو بپرسم وقتی نتایج آمده بود او چه حسی داشت؟باید از الهه بپرسم وقتی داشت کابل را ترک می کرد برای چه چیزی بیشتر متاسف بود؟باید از امین بپرسم وقتی آن شب دو تا مست افتاده بودند دنبالش چه تصویری جلوی چشمانش ظاهر شد که توانست آنقدر بدود؟باید از مربی ام بپرسم هنگام کشیدن بالۀ ماهی به چه چیزی فکر می کند؟باید از مامان بپرسم آن تابلوی کوچک ماهی ها که چند ماه وقت برده قشنگ تر است یا اولین نقاشی زندگی ام که با خودکار روی یک جعبه کفش کشیده بودم؟

نویسنده : وجوج جیم ۳ لایک:)
یاسمن مجیدی
21 Mordad 17:29
میگم از منم دوست داشتی میتونی سوال بپرسی...اگه وقت کردی...اگه منم تو زندگیت هنوز هستم...
پاسخ :
اوه یاسمن:)
فکر نمیکنم چیزایی که قراره از تو بپرسم برای بقیه جذابیتی داشته باشه.تازه اون سوال ها جنبه خصوصی تری دارن
کاش می شد زودتر ببینمت
کلوچ
21 Mordad 17:20
ببین اگه حال نداری درس بخونی مجبور نیستی از من یه چهره ترسناک تو ذهنت بسازی که حالت بیاد درس بخونی! اصن هر جور راحتی! درسی که مجبور نباشی بخونی رو، فقط در حالتی میتونی توش به یه جایی برسی که دوس داشته باشی بخونیش. و بعدم اینکه المپیاد کنکور نیس که نشستی تست می زنی. به نظرم اول مفهوماشو باید فهمیده باشی.
اوه اوه نقاشی هم میکنی. خدا رحم کنه:}}
پاسخ :
باید از اول شروع کنم دختر.واقعا احساس گناه دارم اگه از کتابات استفاده ای نکنم
Sara
20 Mordad 15:53
دارم فکر می کنم چقدر من و تو هم نسل و شبیهیم! چقدر جنگهای صلیبی رو دوست دارم و ساختن یه سرزمین و بعد کشتن سربازا و پادشاه های عرب! من همیشه قلعه های دایره ای پهن می ساختم و کلی تیرانداز توشون میزاشتم! ولی کلی خونه هم واسه مردمم داشتم و کلی باغچه درست می کردم.هنوز عاشق جنگهای صلیبی ام ولی میدونم که سازنده ش یه آدمکش بوده و احساس گناه دارم.یازده سالم بود که خاله م اینا رفتن خارج و من افسرده شدم.میدونی؟ خیاطی رو با لباس باربی شروع کردم اما واسه آدم بزرگا به جز دکمه دوختن یاد نگرفتم.فقط یه درد دل بود رفیق.همین:))))
پاسخ :
حتما چیزای مشترک خیلی بیشتری پیدا می کنیم.ولی من ترجیح میدم حرفی درباره اون روزام نزنم چون میترسم متهم بشم به «در گذشته زندگی کردن».من دیوونه ی «سرباز کماندار عرب» بودم اما دلم نمیخواست بجنگم.مزرعه های گوجه فرنگی میساختم.آسیاب بادی میذاشتم و مالیات ها رو کم میکردم تا مردم بیشتری بیان توی قلعه.من از «خلیفه» که هی اعلان جنگ میداد متنفر بودم و هروقت بهمون حمله می شد استرس می گرفتم.هنوز هم استرس میگیرم وقتی حرف جنگ میشه...حتی اگه توی دورترین نقطه دنیا باشه.مثل اون بازی دلم میخواد فرار کنم به یه جای دور تا مجبور نشم بجنگم ولی کی میدونه رفتن من چه کسی رو غمگین میکنه؟باید بمونیم رفیق.شاید توی گذشته زندگی کردن دردناک باشه اما بهتر از دورریختن گذشته ست.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
About Me
اگه کفگیرتون خورد ته دیگ...غصه نخورین چون بهترین قسمت یه قابلمه ته دیگشه.با ته دیگای زندگیتون حال کنید.مشکلات زمینی...ته دیگای سیب زمینی بهمون تحویل میدن...هرچقدر سخت تر باشن ته دیگامون برشته ترن
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان