ته دیگ سیب زمینی

بزرگی می گفت:سیب زمینی هم هستی،ته دیگش باش!

و کاش یه روزی همه با تفاوت هامون بشینیم سر یه سفره

/ بازدید : ۶۶

امروز روز ریسک بود.از سر صبح بخاطر یک قرار کوچک تولد آنقدر استرس داشتم که اشتهایی برای خوردن ناهار هم نداشتم. من برای اولین بار اسنپ گرفتم و سرظهر تنهایی رفتم فولادشهر.البته خواهرم هم بود.بعدخیلی مسخره بود که من بخاطر این اولین بار ها داشتم سکته میزدم.نکند راننده بپیچد توی جاده خاکی و بهم تجاوز کند؟نکند تصادف کند؟نکند گم شوم؟نکند برنامه کنسل شود؟خب همه اینها گذشت و من که همچنان استرس داشتم آدرس سینما را از روی گوگل مپ پیدا کردم و رسیدم به در ورودی.بعد بچه ها یکی یکی رسیدند.این بچه هایی که میگویم کسانی بودند که من اگر قبلا توی خیابان می دیدمشان یا بهشان محل نمیدادم یا چپ جپ نگاهشان میکردم و رد میشدم.شبیه جزایری بودیم که هیچ راهی برای رسیدن به همدیگر نداشتیم مگر اینکه به آب بزنیم.تولد مهسا بود و فقط همین تولد بود که می توانست ما را دور هم جمع کند.چندساعت گذشت؟از ساعت دو و نیم بعدازظهر که «خاله قورباغه» را دیدیم تا آنجایی که من سوار اتوبوس شدم و به سمت خانه حرکت کردم کلا شاید چهار ساعت در کنار هم بودیم.بعد من به اندازه کل این سه ماه تابستان خندیدم.به این تابستان کلی غر زدم.ببخشید تابستان!تو خیلی هم بد نبودی.تو مرا شرمنده کردی و من فهمیدم بدترین کاری که می توانی با کسی که در حقت بدی کرده بکنی،این است که با بخشندگی ات شرمنده اش کنی.امروز دیدم بدون اینکه بدانی کسی که رو به رویت نشسته چقدر پول در بانک پس انداز دارد و لباس تنش چقدر می ارزد می توانی با او وقت بگذرانی و خوشحال باشی.

من بخاطر ریسک های جدیدی که کردم ناراحت نیستم.این ریسک ها باعث شدند من وارد جمع دوستانه ای شوم که آدم های جدیدی را بشناسم.نازنین و فاطمه از آن هایی بودند که موقع فیلم دیدن پفک نمی خوردند و اصلا هم میل به چیزی نداشتند.مهسا به هیچ چیز قابل خوردنی نه نمی گفت و دختری بود که در طول یک سال گذشته باعث شد من کمی با ترس هایم رو به رو شوم و ببینم که واقعا چیز مهمی نیستند.مرتضی هم چندان عجیب نبود و توانستیم جلویش درباره هدیه مهسا بحث کنیم که قرار بود برایش بگیرم ولی نگرفتم و خب چیز خصوصی ای بود!من کسی بودم که در طول هفت سال گذشته فقط یک سری روابط کنترل شده با اطرافیانم داشتم و تنها دوست صمیمی ام پریسا بود که تمام زندگی مرا می دانست و البته می داند.قبل از این من فکرش را هم نمی کردم که بتوانم چند ساعت در یک جمع بیش از دونفره دوام بیاورم و حتی جرئت_حقیقت بازی کنم.ولی همه این کارهارا کردم و وقتی به خانه برگشتم احساس کردم خوشحال ترم.من از جمع های لوس دخترانه مان در مدرسه متنفر بودم.وقتی که تمام بچه های باحال رفتند رشته ریاضی من تنهاتر شدم.اما امروز فکر کردم که چه خوب!دخترهایی هستند که دخترانگی دارند ولی اسیر کلیشه های جنسیتی نیستند و پسرهایی هستند که تمام خاطرات تاریک ذهنت را از برخورد با پسرهای دیگر کنار میزنند.دلم از آدم های شهرم گرفته بود.هنوز هم دلم گرفته ولی بابت پریسا و مهسا دلگرم می شوم به زندگی در این شهر خاکستری:)

نویسنده : وجوج جیم ۳ لایک:)
یاسمن مجیدی
25 Shahrivar 12:42
اون نظر "چند روز قبلش" رو برا فهرست هدایام گفته بودم ها :)) 
ببین راستی فعلا یه چی به فهرستم اضافه شد.دعا کن بازم بشه
عکاس باشی
23 Shahrivar 23:49
آدم هایی هستند که تمام خاطرات تاریک ذهنت را از برخورد با آدم های دیگر کنار میزنند:)

همیشه همینقدر متعقل باش :)
آفرین
پاسخ :
:))))
مرسی حمایت
دختر خوب
15 Shahrivar 19:25
وای نگو نگو نگو از قرارای اینجوری...  :)))
پاسخ :
:))
کلوچ
11 Shahrivar 20:13
منم یه کاری تو این مایه ها یه بار کردم
که با یه سری آدم که نمیدونستم چه مدلی ان رفتم بیرون... اولش هی به خودم میگفتم که نرو!برگرد! تو توی اون جمع هیشکی رو نمیشناسی و اینا! بعد که با اتوبوس رسیدم سر وصال دیدم وایسادن منتظر منن. بعدش هی به خودم گفتم چه خوب شد رفتم. جمعشون خیلی صمیمی بود اصن. با این که منم آدم جمع نیستم کلن. 
پاسخ :
تا حالا فکر کردی چرا ما انقدر جمع گریزیم؟
یاسمن مجیدی
11 Shahrivar 12:27
خب چند روز قبلش؟
بیست روز؟یا مثلا یک ماه؟
پاسخ :
کلا قبلش این مدلی بودم
جمع ها رو دوست نداشتم
الانم دوست ندارم
ولی یه س استثناء هایی هم هستن:)
یاسمن مجیدی
09 Shahrivar 10:20
اوووووخ جاااان
چه قشنگ...
وای فک کن هربار درش باز شه چه حس خوبی از شنیدنش میگیره
آفرین به انتخابت
پاسخ :
ممنون یاسمن:)))
حالا تو لیست مورد نظرت رو بده
باید وقت کافی داشته باشم
یاسمن مجیدی
08 Shahrivar 18:47
خوشحالم که دارم بعد از مدت ها پستی رو درموردت میخونم که توش احساس رضایت و خنده غالب تره
خوشحالتم وجیهه
راستی!
آخرش چی گرفتی؟
پاسخ :
ممنون یاسمن عزیزم.ممنوووون
خودمم الان حس عجیبی دارم.کاش میشد باهات درباره اش حرف بزنم
یه آویز گرفتم.ازونا که بالای در ورودی آویزون میکنن.یه زنگوله هم داشت:)
سیروس
08 Shahrivar 18:28
واسه دیدن دوستی ناشناس،تنهایی با ماشین خودم از شیراز رفتم مشهد!!!شاید اونم یه ریسک بود موقع خودش.خیلی ها قبل از رفتن سرزنش م می کردند.اما موقع برگشتن از کرده ی خودم بسیار خشنود بودم.رفیق خوب این روزا کمتر پیدا میشه!
پاسخ :
چه کار هیجان انگیزی!خب دیوونگی بوده ولی به نتیجه اش که نگاه کنی می بینی بهترین کار همین بوده:)
آسـوکـآ آآ
08 Shahrivar 15:34
چقدر خوب :9
انشاالله همیشه به دور هم بودن و شادی :)
پاسخ :
مرسی عزیزم:)
علی
08 Shahrivar 07:35
اصفهانیا آدمای جالبین
پاسخ :
به نظر خودم شبیه نقش و نگار کاشی هاشون پیچیده و عجیبن
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
About Me
اگه کفگیرتون خورد ته دیگ...غصه نخورین چون بهترین قسمت یه قابلمه ته دیگشه.با ته دیگای زندگیتون حال کنید.مشکلات زمینی...ته دیگای سیب زمینی بهمون تحویل میدن...هرچقدر سخت تر باشن ته دیگامون برشته ترن
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان