فلانی ها در مغزم صف کشیده اند!

/ بازدید : ۶۴
همین الان الان که بی دغدغه و بی حوصله نشسته ام اینجا و هی تلپ تلپ روی کیبورد میکوبم دلم می خواست بلند شوم لباس هایم را بپوشم و بروم.فرقی نمی کرد چقدر راه باید میرفتم ولی دلم میخواست آنقدر میرفتم تا میرسیدم به فلان جا.بعد آرام در اتاق  را باز میکردم و به فلانی لبخند میزدم.دستش را میگرفتم و میبردمش به یک جای بلند.یکجایی مثل کوه صفه یا بام تهران...یکجایی که تمام شهر از آنجا برق بزند.بعد بدون اینکه چیزی بپرسم او خودش همه چیز را صاف و پوست کنده می گذاشت کف دستم.از اول اولش برایم میگفت و من تمام مدت یکی یکی لامپ هایی را که خاموش میشدند می شمردم...او می گفت من می شمردم...آنقدر او می گفت و من میشمردم که هوا روشن می شد و آخرین چراغ های شهر خاموش می شدند...بعد لبخند میزدم و به نشانه قدر دانی از اینکه همه چیز را با صداقت کامل برایم گفته دستبند آبی ام را میبستم به دستش،پیشانی اش را میبوسیدم و به یک شیرکاکائو مهمانش می کردم.بعد دوباره دستش را میگرفتم و میبردمش به همان اتاق...بیرون می آمدم و برمیگشتم خانه.باز هم طولانی بودن راه برایم مهم نبود...مهم این بود که فلانی همه چیز را گفته و من میتوانم با خیال راحت شب ها چراغ اتاق را خاموش کنم و بخوابم؛بدون ترس از اینکه یکهو کابوس حرف های نگفته فلانی را ببینم.

+هزاران تا فلانی توی سرم هستند که سوال های نپرسیده ام از آنها نمی گذارند شب ها بخوابم.

+هیچوقت چراغ های شهر کاملا خاموش نمی شوند.فقط در نور روز پیدا نیستند و این یعنی کم نیستند آدم هایی مثل من
نویسنده : وجوج جیم ۵ نظر ۰ لایک:) |

هپی مپی ام!

/ بازدید : ۴۹

هر چقدر که فکر میکنم می بینم من از پارسال خوشحال ترم،خوشبخت ترم و راحت ترم.نمیدانم چه اتفاقی افتاده که خانواده هم از پارسال تا حالا خوشبخت ترند.با اینکه یکسال بزرگتر شده ام،دغدغه هایم بیشتر شده است،خانم"ک" بیشتر چپ چپ نگاهم می کند،آرام تر شده ام و به قولی بیشتر در خود فرو رفته ام،صبح ها باید خیلی زود از خواب بلند شوم،مدرسه همه روز ها هشت ساعتی شده،شرایط اقتصادی مملکت نا به سامان تر شده و....من انگار ته ته دلم یک خوشبختی شیرین را حس می کنم!

انگار که وسط این همه بدبختی من دلم را به مثلا عوض شدن راننده سرویس مدرسه ،راحت تر شدن با دبیر ادبیاتم،بیشتر کنار دوست های خوشحالم بودنم و همین که تا به حال از گرسنگی نمرده ایم و هنوز زنده ایم خوش کرده ام...

مامان هم خوشحال تر شده است.از وقتی که توانست انتقالی موقت بگیرد و بیاید نزدیک خانه مان بیشتر لبخند هایش را میبینم.با اینکه در این منطقه کسی را به عنوان معلم پرورشی نیاز نداشتند و مامان مجبور شد بشود معلم یک مشت بچه کلاس دوم دبستانی،با اینکه با این شرایط مجبور بود عطیه را بگذارد مهد کودک،با اینکه هرروز چند نفر از اولیا زنگ میزنند خانه و از عوض کردن نیمکت بچه هایشان و شکستن مداد دخترشان توسط بغل دستی اش شکایت می کنند و حتی با وجود روی کار آمدن روش های مذخرف تدریس درس ریاضی مامان خوشحال تر از پارسال است.

او حالا همیشه یک بسته بزرگ از ستاره و برچسب و خودکار های رنگی توی کیفش می گذارد،هرروز نامه هاو نقاشی هایی را که دانش آموزانش برایش کشیده اند را می آورد خانه و همه جمع می شویم تا نوشته هایشان را رمز گشایی کنیم!و من همیشه مجبورم تلفن های اولیا را جواب بدهم و بهشان امیدواری بدهم که "بله حتما.به مامانم میگم جای دخترتون رو عوض کنه"

امسال بهتر با درس ها کنار می آیم.ریاضی را بهتر می فهمم،برای فیزیک و شیمی ام داستان می نویسم تا مباحثشان را بهتر یاد بگیرم،دبیر مطالعات هیچوقت به چرت و پرت نوشتن ایراد نمی گیرد و من با خیال راحت کاربرگه ها را با نوشته های خنده دارم پر می کنم!بیشتر کتاب می خوانم،روی وزنم حساسیت ندارم و همچنان خوشحالم.

+خوشبحالت وجوج!

- چرا؟

+مشنگی!

- مشنگ؟ینی چی؟

+ینی خوشحالی.بی خیالی.میخندی...کاش منم مثل تو بودم

- :)   :/   :|

نویسنده : وجوج جیم ۱ نظر ۰ لایک:) |
About Me
اگه کفگیرتون خورد ته دیگ...غصه نخورین چون بهترین قسمت یه قابلمه ته دیگشه.با ته دیگای زندگیتون حال کنید.مشکلات زمینی...ته دیگای سیب زمینی بهمون تحویل میدن...هرچقدر سخت تر باشن ته دیگامون برشته ترن
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان