ته دیگ سیب زمینی

بزرگی می گفت:سیب زمینی هم هستی،ته دیگش باش!

15ژوئن.یادداشت ها

/ بازدید : ۸۷

وارد نهمین روز رمضان شدیم.نور ماه به دو نیم شده روی صورتم افتاده.شب آرامی است.و خنک.مثل همه این چند شب 

احساس من چیزی از سبکی کم ندارد.خوشحال؟نه!حال سبک یعنی دم افطار بلند شده باشی و با یک دوست همه شهرک را قدم زده باشید و از حال و هوایتان برای هم گفته باشید.یک چیزی مثل اعتراف در دین مسیح.میروی توی یک اتاقک چوبی،به گناهانت اعتراف میکنی و بعد به امید اینکه او شفاعت تورا به خداوند خواهد کرد سبک میشوی و می آیی بیرون.نه افسردگی مزمن میگیری و نه احساس گناه داری.شادی در مسیحیت اتفاقی نیست.برعکس اسلام که میگوید باید غمت را توی دلت نگهداری و هرچند الکی،لبخند بزنی.مهم هم نیست که آن غم چه بر سرت خواهد آورد.اگر مومنی با کسی درباره اش حرفی نزن!

سبکی با خوشحالی فرق دارد.سبکی عمیق است.باید خالی خالی شده باشی تا سبک شوی ولی خوشحالی میتواند سطحی باشد.می تواند یک زاویه حد باشد که ناراحتی هایت را به درون دلت بازتاب میکند و تو فقط سطحی خوشحالی

نویسنده : وجوج جیم ۹ نظر ۰ لایک:) |

آدم ها باید یک راز خنده دار داشته باشند

/ بازدید : ۱۴۵

یک عالمه خوشبختی ریزه میزه دارم که بعد از کابوس های امتحان فیزیک باعث می شوند لبخند بزنم.وقتی که صبح ها صبحانه نخورده همه قوم و قبیله ام مرا در والیبال دیدن و خوشحالی و غم و جیغ بنفش و غیره اش همراهی می کنند،وقتی میروم دفتر خاطرات چند سال پیشم را ورق میزنم و اسم "او" را می بینم،وقتی کلاغ بلورین داستان های برگزیده مجله "همشهری بچه ها" مال من است،وقتی اینهارا به سارا می گویم و بعد از خوشحالی قارقار میکنیم،سمفونی بع بع راه می اندازیم و صدای مراحل راه رفتن اسب را باهم تمرین میکنیم و بعد قاه قاه می خنیدم،ولو میشویم روی زمین و هیچکس نمی فهمد که ما چه خوشحالی راز داری در دلهایمان داریم.اینها خوشبختی های ریزه میزه من اند که میخواهیم همه را جمع کنیم بریزیم توی یک جعبه کفش و به "او" نشانشان بدهیم بعد برایش از "فکر باز کردن"هایمان بگوییم و بعد آنقدر بخندیم که از توی دلمان صدای راه رفتن اسب بیاید!:)حیف که "او"اینجا نیست.

...........

با "ویتی" والیبال میدیدیم.بعد از اینکه موسوی با ضربه پایپش دماغ لیبروی چین را از هستی محو کرد رو کرد به من و دم گوشم و گفت:اوه!اون یه جنتلمنه واقعیه.به نظرت حاضره با من ازدواج کنه؟

- اوه ویتی! در تاریخ سابقه نداشته که یه خرس پشمالوی پنجاه سانتی با یه انسان دو متری ازدواج کنه.از اون گذشته..تو یه پسری!به نظرت اگه دختر بودی شرایط کمی طبیعی تر نبود؟
+واقعا که!تو یه فمینیستی!چرا اینقدر خودت رو درگیر این افکار پوسیده و متصعصبانه کردی؟اصلا من میخوام به آدم های مثل تو یاد بدم چشم ها را باید شست...جور دیگر باید دید!

خب باور بکنید من خیلی تلاش کردم اما او همه حرف های مرا فمینستی خواند.حالا من واقعا نگرانم.نه از اینکه او شکست عشقی بخورد یا حتی یک شب که گرسنه است بلند شود و یکی از پاهای همسرش را ببلعد؛بلکه به بچه ای که حاصل ازدواج آنهاست فکر میکنم:یک موجود مجهول الهویه که دومتر قد دارد و پشمالو و سفید است؟موجودی نیم متری که دوست دارد مثل پدرش بهترین دفاع روی تور جهان شود؟!!!
لطفا دعا کنید که ویتی روی تصمیمش تجدید نظر کند و گرنه باید شاهد یک جهش ژنتیکی وحشتناک باشیم!
نویسنده : وجوج جیم ۹ نظر ۳ لایک:) |

داستان دختری که به جوجه شان هم حسودی کرد

/ بازدید : ۸۷

 باصدای ممتد جیغ خواهرم از خواب عصر گاهی شیرینم پریدم و میخواستم او را به جرم برهم زدن خواب من یک فحش درست و حسابی میهمان کنم که ناگهان از لابه لای داد و بیداد های نامفهومش اسمی از جوجه و تخم و مرغ و خیلی نازه به گوشم آشنا آمدم و به طور غریضی خودم را با نهایت سرعت و همان سر و وضع ناجور ناشی از خواب زیاد توی زیر زمین انداختم.مامان با وجود تنفری که مدام از بابت جوجه و پرنده جات اعلامش میدارد علاقه خاصی به اینجور چیز ها دارد و باید بگویم که خانواده ما در برهه های مختلف زمانی شاهد پرورش انواع جک و جانور از جمله کبک و کبوتر و ملخ و بلدرچین و حتی خرگوش و...بوده است ولی خب تا به حال جوجه کشی نکرده بودیم که آن هم به لطف مامان به ثمر رساندیم.

من به مامان گفتم که از صبح تاحالا هوس دوغ و گوشفیل کرده ام و اگر امروز نخورم شب خوابم نمی برد؛مامان به من چشم غره رفت و یاد آوری کرد که با این روش زندگی هرگز نخواهم توانست با همسرم زندگی خوبی داشته باشم.نمیدانم ولی فکر نمیکنم دوغ و گوشفیل بتواند موضوع خیلی مهمی باشد.خب نمی دانم خوراکی شهر شما چیست ولی اینجا یکی از اصول مهم که یکجور یاسای چنگیزی به حساب می آید می گوید که اگر فردی دوغ و گوشفیل دوست دارد می تواند شهروند اینجا محسوب شود و اگر نخورد حتما منافقی چیزی است.راستش من هم یکی از شهروندان اینجا هستم و کلا یکجور اعتیاد ازلی ابدی در من به اینجور چیز ها دیده می شود که در اعیاد شعبانیه و غیره خیلی خیلی زیاد تر می شود.

مامان گفت باشد آماده شوید تا برویم.البته او عاشق چشم و ابروی پف کرده من نبود و می خواست برای جوجه جانش آرد ذرت نرم بگیرد و حالا اگر شد یک مشت شکلات تلخ هم برای من بگیرد که بریزم توی خندق بلا و دوغ و گوشفیل از سرم بیفتد.مامان هیچوقت اینقدر نسبت به دوغ و گوشفیل آلرژی نداشت و شاید هم خودش دوست داشت اما درست از دیشب که من در پاسخ به سوال یک برنامه تلویزیونی "ایران را چگونه به توریست های خارجی معرفی میکنید؟"نوشته بودم "میبرم وبهش دوغ و گوشفیل می دهم و بعد در افق محو می شوم"ونمیدانم چرا آنرا خواندند و صد البته از خوش شانسی ذاتی من فردا صبح مامان تکرار آن برنامه را دید مسئله دوغ-گوشفیل خواری مرا شرمناک و پیشنهاد مرا به توریست های خارجی سبک دانست.من سعی کردم برایش توضیح دهم که باتوجه به ساعت پخش آن برنامه که چیزی از بوق سگ کم ندارد و باتوجه به درصد میانگین بینندگان شبکه چهار و اینکه آن برنامه چقدر بی مخاطب بوده که حاضر شده پیامک مرا برای دومین بار متوالی بخواند می شود نتیجه گرفت که این موضوع آنقدر ها هم حائز(یک حسی میگوید اشتباه نوشته ام)اهمیت نیست اما مامان این را قبول نداشت و آبروریزی که من به باور آورده بودم را ملی شده می دانست!

ما به راه افتادیم و مامان که انگار حساب همه جا را کرده بود دو تا ظرف بزرگ برداشت و گفت"هر چی شربت دادن بریزید تو این"!!!با یاد آوری ضرب المثل«حاجت شکم زور روا میشه»باید بگویم که مقر دوغ -گوشفیل خواری بیخ گوشمان بود و همسایه عزیزمان که نمیدانم چرا حالا اینقدر دوستش دارم داشت سنت شریفی را به جا می آورد.مامان همچنان به من چشم غره رفت و به زور دست کرد توی سینی و سه لیوان دوغ و تا جایی که میتوانست گوشفیل برداشت و انداخت توی دست من تا در اصل بخورم و بیتشر از این آبرویش را نبرم!

با احتساب ترافیک نیمه شعبان و آشنایی نسبی شما با آن حتما میتوانید حدس بزنید که ما دوساعتی توی ترافیک ماندیم و تا سر حد ورم معده و انفجار کلیه ها و سرریز شدن ظرفمان شربت تعارف شد بهمان.این آخر ها مامان دیگر میخواست همه کمپین های توزیع شربت و دوغ و گوشفیل را زیر بگیرد که خدارا شکر دانه فروشی پیدا کرد و نزدیک به سه چهار کیلویی برای یک جوجه 30 گرمی سبوس و از این آتاشغال ها خرید و با نگاهی نصفه و نیمه به چهره مظلوم من گفت:خیلی خب برو یکم شکلات بگیر.کوفت خورده!کوفت خورده نام سرخپوستی من است دوستان!یکوقت فکر نکیند که مثلا مامان جوجه اش را بیشتر از ماها دوست دارد ها.

ما با یک گونی سبوس،یک گالن شربت و چند تا دانه شکلات برگشتیم خانه.جوجه عزیز ناز می کرد و دانه  نمی خورد.مامان هم تقریبا همه را به جز خواجه حافظ از وجود جوجه تازه به دنیا آمده ای در خانه ما خبر دار کرد که اگر ایشان هم گوشی هوشمندی داشتند و  درگروهی جوین بودند می فهمیدند.نمی دانم درشهر شما دانپزشک چه کاربردی دارد،حتی نمی دانم پرورش دام طیور چه جایگاهی دارد اما امیدوارم در سند توسعه کشور احترام به دانپزشک ها و زیر سوال نبردن شرافتشان با پرسیدن سوالاتی از قیبل:به جوجه مون چی بدیم؟ لحاظ شود. 



این هم سوگولی جدید خانه ماست.مادرش سفید رنگ است و خودش قهوه ای(هوووم بوی سریالای ترکیه ای میاد!).مامان گوید او شب خیلی مبارکی به دنیا آمده است.میگویم امشب شب بخور بخور است.میگوید بهتر از توست که وسط ماه رمضان به دنیا آمدی!

نویسنده : وجوج جیم ۴ نظر ۲ لایک:) |
About Me
اگه کفگیرتون خورد ته دیگ...غصه نخورین چون بهترین قسمت یه قابلمه ته دیگشه.با ته دیگای زندگیتون حال کنید.مشکلات زمینی...ته دیگای سیب زمینی بهمون تحویل میدن...هرچقدر سخت تر باشن ته دیگامون برشته ترن
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان