she passed away alone at sea

/ بازدید : ۱۷

...listen and pass






to the child drifting out at sea






حسی که به دریا دارم همین قدر تنهاست که حسم به این موسیقی.دربرابرهردو میتوان ساعت ها نشست و فکر کرد.آن هم نه یک فکر معمولی بلکه اندیشه ای شگرف و تصوری که میتوانم در ذهنم تداعی کنم یک فرد تنها در مقابل این عظمت شگفتی آور دریاست.نه یک دریای معمولی بلکه دریایی خاکستری و مواج و حسی که به تو میگوید هیچ کس دیگری در این گوشه دنیا نیست.میتوانی بزنی زیر گریه!تنهایی...تنهایی محض تا آنجا که زیر لب زمزمه میکنی«و فکر کن که چه تنهاست اگر ماهی کوچک دچار آبی بیکران باشد»*

*مسافر-سهراب سپهری
نویسنده : وجوج جیم ۰ نظر ۱ لایک:) |

وقتی بهش باور داری

/ بازدید : ۲۲

زمین با همه پهناوری بر آنها تنگ آمد. از خود دلتنگ شدند و دانستند به جز لطف خدا ملجاء و پناهی نیست. پس خدا بر آنها لطف نمود تا توبه کنند که خداوند بسیار توبه پذیر است و در حق بنده مهربان...
قرآن/خدا/ 118 توبه

نویسنده : وجوج جیم ۰ نظر ۰ لایک:) |

هرشب...

/ بازدید : ۲۶

با اینکه خدا را منحصر به گروهی بکنیم کاملا مخالفم.همانطور که از بیان دفاعیه برای خدا تنفر دارم.ولی یک چیزی سر مرا خیلی گرم می کند:کار و کاسبی با خدا!

این کار در همه جای دنیا و در همه زمان ها انجام می شده.کاری به پیش از اینهایش ندارم چون میخواهم از زمان خودم بگویم.مردمی در این دنیا هستند که خدا را تنها با اسلام،در مسجد،در حال زجه و چنگ انداختن به صورت،قرآن به سر گرفته و پریشان به رسمیت می شناسند.خوب بود که الان یک پرویز پرستویی می آمد و می گفت:خدا که فقط مال ما نیست...

بله؛خدا فقط مال چادری ها و کسانی که ریش خود را با تیغ نمیزنند نیست.

خدا تنها در شب قدر و در مسجد و پس از کلی بی خوابی عظمت خود را به ما نشان نمی دهد.

قطعا خدا مال کسی که شب های قدر تا صبح که چه عرض کنم بلکه تا بعدازظهر فردایش هم خوابیده هم هست.

مال کسی که اصلا روزه نمی گیرد و آنقدر در مدرسه به زور ناظم و کتک هایش نماز خوانده که حالا با دیدن سجاده کهیر می زند هم هست.

مال آن بومی شاخ آفریقا که اصلا عربی بلد نیست و نمی تواند غلیظ بگوید«الغوث» هست.

حتی مال کسی که الان در کاباره ای در آنطرف دنیا دارد کمرش را تکان می دهد و کلا نمیداند شب قدر چیست و سرنوشت و تقدیر چیست هم هست.

پس دیگر چه زوری باید زد؟راستی راستی مگر خدا هم زور زورکی می شود؟

چرا باید خدا را لابه لای سطر های عربی دعا ها و روضه های مبلغانه پیدا کرد فقط؟این خدایی که به اِن تا زبان زنده و مرده و هنوز به دنیا نیامده دنیا مسلط است واقعا نیازی به این لحن های مسخره ما دارد؟اصلا او که از دل ها خبر دارد؛چرا اصرار داریم طوری فریاد بزنیم که صدایمان به آسمان برسد؟مگر کفر نیست که برایش جا و مکان و ابعاد فیزیکی در نظر گرفت؟

بخدا من خدا را یک شب معمولی زیر آسمان پهناوری پیدا کردم و از عظمتش اشک ریختم.

یک شب هم که نه سرنوشتی در آن نوشته می شد و نه فرشته ها لیست بهشت می بستند من با گوش دادن یک موسیقی به مرگ فکر کردم و آنقدر عمیق بود که تنم لرزید و احساس کردم خدا دستهایش را آنقدر وسعت داده که من هم توی بغلش جا شده ام.من و همه همراهان تنهایم در زمین.

یک روز صبح توی اتوبوس نشسته بودم و کیف پولم را فراموش کرده بودم.هیچ مرد سبز قبایی نیامد مرا با چوب دستی اش ببرد تا آبرویم نرود؛یک دختر خیلی غریبه دست کرد توی جیبش و کرایه ام را حساب کرد و من خدا را دیدم که هم مراقب او بود و هم من.

یکبار در متروی شلوغ تهران خدا را مثل مادری دیدم که پاهایش را دراز کرده و مردم خسته روی زانو هایش خوابیده بودند.و خدا هم خدای آنها بود و هم دستفروش های مترو و هم مولتی میلیاردرهای فرمانیه و هم مسافر های ترمینال جنوب.

شاید خدا هم خنده اش بگیرد وقتی می بیند داریم برای چندصدمین بار دعایی را می خوانیم که معنی یک سطرش را هم نمی فهمیم و یکبار هم کنجکاو نشده ایم که ترجه فارسی اش را نگاه کنیم؛حتما خنده اش میگیرد از بنده هایی که جرات نکرده اند یک شب که از بی خوابی به دیوار خیره شده اند درباره خدایشان شک کنند و با خودشان بگویند:نکنه همه چی سرکاریه؟!و بعد خودشان را مقرب الهی می دانند.

از خدا چیزی نمی دانم.تنها میدانم امشب من وظیفه مهم تری دارم.مثل اینکه بنشینم و به سال گذشته ام فکر کنم وببینم آیادوست دارم سال دیگر هم مثل پارسال بگذرانم یا نه،به خدا و اینکه چقدراحتمال سرکاری بودن ماجرا وجود دارد فکر کنم،به آن 28 نفری که بازی آلمان_برزیل را درست پیش بینی کرده بودند فکر کنم،به خانواده های کسانی که عضو داعش شده اند فکر کنم...باید جوشن کبیر را بخوانم؛اما طوری که بفهمم یعنی چه...باید از خدا روحی عمیق و قلبی آرام وعقیده ای مطمئن بخواهم.باید خودم سرنوشتم ر بنویسم و ابتدای آن این را خواهم نوشت:هرشب شب قدر است اگر قدر بدانیم.

 

+این مطلب را دیشب نوشتم.بعد نشستم ترجمه جوشن کبیر را بخوانم.خیلی فوق العاده بود ولی من ظرفیتم چند صفحه بیشتر نبود.مفاتیح با بستم،کاپوچینوی کنار دستم را سر کشیدم و گرفتم خوابیدم.داشتم با خودم می گفتم:مگر خدا خدای کسانی که از سر و کول نسکافه و چای و کافئین بالا می روند و شب ها هیچ انگیزه ای به جز فوتبال برای بیدار ماندن ندارند و شب قدر همیشه وسط مسجد خوابشان گرفته و خوابیده اند....نیست؟

نویسنده : وجوج جیم ۲ نظر ۰ لایک:) |

وطن جاییست در قلبت

/ بازدید : ۲۱



زمانی که خرمشهر اشغال شد را خیلی از ما جوان تر ها به یاد نمی آوریم.زمانی که مردم تمام زندگی خود را در یک ساک کوچک جمع می کردند و فقط به رفتن فکر میکردند.آوارگان جنگی به مرکز کشور مهاجرت کردند تا از آتش دشمن در امان باشند ولی از نگاه سنگین مردم چه؟تا پایان جنگ خیلی هایشان مهمان هموطنانشان بودند و بعد از آن خیلی ها برگشتند وخیلی ها به وطن جدید عادت کرده بودند و ماندند.ماجرا تمام شد...حالا کاری به رویاهایی که زیر آوار خانه ها دفن شد و عشق هایی که به رگبار بسته شد نداریم.

اما ماجراهایی هست که هنوز تمام نشده.مثل جولان دادن طالبان در افغانستان،سرگردانی مردم سوریه در مدیترانه،ترقه بازی های بزرگ در قلب بغداد،کمپ های اروپا که  نمایان گر یک خاورمیانه کوچکند،طرد شدگی و سرخوردگی های همیشگی تحت عنوان «پناهجو»...و پشت همه اینها کلمه تروریسم واقعیت ناگریز مردم است.

چند روز پیش در کمتر از چند ساعت قلبمان داشت از جا کنده می شد؛آن هم برای اتفاقاتی که در کشور های منطقه مانند زنگ تفریح هستند.برای وطن تنهایمان دلواپس بودیم و دلمان می خواست کسی بگوید که اینها فقط شوخی ست.شوخی هم بود چون  نسلی وجود دارد که در هر لباسی به عشق کشورش هر کاری بکند و دلمان باید هم قرص باشد.

بعد از اینکه تب و تاب حمله تروریستی تهران خوابید و به روال عادی زندگی برگشتیم جایی می ماند برای کمی فکر درباره آدم هایی که سال هاست به این انفجار ها خو گرفته اند و تروریست مثل نقل و نبات در شهر و روستایشان پیدا می شود،آدم هایی با یک غم بزرگ در قلب در امتداد راهی که پایانش پیدا نیست و البته جای ماندن هم نیست.

سال هاست که ایران میزبان پناهجویان افغانستان است؛مانند خیلی کشور های دیگر.اما بغضی را که آنها سال ها در گلو داشتند تازه داریم می چشیم.غم دوری از وطن و دلواپسی برای خانه ات یک طرف قلبت برای همیشه می ماند ولی زخمی که هرروز تازه تر می شود همان نگاه سنگین مردم است.اینکه قبول کنی تو بیگانه ای بیش نیستی و اینجا کشورت نیست که بتوانی بدون منت در آن خوشحال باشی کمی تلخ است.اگر پای صحبت های تمام مهاجران دنیا بنشینید تمام غصه شان را میتوانند در همین عنوان«پناهجو» برایتان خلاصه کنند.حتی کسانی که به اروپای غربی رفته اند و طعم رفاه بیشتری را می چشند باز هم نمی توانند برایتان توصیف کنند که «وطن» چه واژه عجیبی ست.

اتفاقات اخیر فقط کمی از حس مهاجران مقیم ایران را به یادمان آورد.پس شاید لازم باشد با آنها به گونه ای دیگر برخورد کنیم.تحقیر و توهین به ملیتشان نمی تواند کلید پیشرفت ما باشد.برای همدردی با پاریس شمع روشن می کنیم و پاریس به احترام ما چراغ های برج ایفل را خاموش می کند.اما برای کسانی که سال هاست کشورشان را در این حال بد میبینند چه کرده ایم؟شاید دنیا هم به این ماجرا عادت کرده...اما بیایید واقعا همه باهم باشیم.همه دنیا علیه تروریست.

+در آمار و ارقام منتشر شده ایران کمترین میزان کشته شدگان را در حملات تروریستی داشته است و این یعنی ....یعنی چه؟

نویسنده : وجوج جیم ۱ نظر ۰ لایک:) |

برگشتن؟بش فکر کن

/ بازدید : ۴۰

به برگشتن فکر میکنم.از اینستاگرام که همه را بیچاره کرده.زندگی های پر از زرق و برقی دارند که حالت تهوع آدم را برمی انگیزند.

من آدم خیلی کاریزماتیکی نیستم.کلا مدل خانواده ما این است که هرچه ساده تر باشی و کمتر توی چشم بیایی بهتری.البته خانواده مادری ام را عرض میکنم و اصلا خانواده پدری ام را به رسمیت نمی شناسم.نه بخاطر اینکه خیلی هایشان توی روستا زندگی می کند که البته اینطور نیست.حتی نه بخاطر افکار پوسیده و وحشتناکشان که البته آنها خیلی هم روشنفکر شده اند و دوست بودن دخترانشان را با پسران قبل از ازدواج ابدا ننگ نمی دانند.یک چیز مهمتر هست که به گفته مادرم عزت نفس است.آنها چیزی به اسم عزت نفس نداشته اند و ندارند و همیشه در پی جبران این کمبود با چیز های دیگر بوده اند.حالا همین حس را نسبت آدم های بی هنر اینستاگرام دارم که سعی دارند شهرت را جایگزین چیز های مختلفی در زندگیشان بکنند.برای همین دارم برمیگردم.شاید به اینجا و شاید به خانه دنج و آرامم در بلاگفا.حداقل میتوانم آدم هایی را ببینم که حتی اگر چیزی برای گفتن ندارند لاقل دروغ نمی گویند.

مثالش را بسیار دیده ام:یک دوست نزدیکم که به هوای همین شهرت و شناخته شدن ناگهان به سرش زد که اتاقش را شبیه زندگی بیکار هایی بکند که برای خوردن یک بیسکوییت ساده یک عالمه گل رز پرپر میکنند می ریزند روی  تختشان و بعد از زاویه ای که هم لاک ناخن های پایشان و هم صندلی لهستانی گوشه اتاق پیدا باشد عکسی می گیرند و آپلود میکنند.یک دوست دیگرم یک مدت کوتاهی ویالون می زد و بعد که دید سخت است آن را کنار گذاشت.چندوقت پیش دیدم که در بیوگرافی اش زده ویالونیست....

دیروز همینطور الکی محض تنوع و اینکه دیگران فکر نکنند که مرده ام یک پست از مطلبم در مجله گذاشتم.واکنش ها دیوانه کننده بود.همه اظهار خوشحالی و ذوق زدگی می کردند و من با خودم میگفتم:یه مطلبه دیگه...اینهمه شلوغ کاری نداره که!شاید هم عادت من باشد که از موفقیت هایم خجالت می کشم.مثلا تا همین امروز وقتی کسی از من بپرسد کدوم مدرسه درس میخونی؟من یک جواب سربالا بهش میدهم و اگر خیلی پافشاری کند سرخ و سفید میشوم و میترسم بگویم دانش آموز نمونه سمپاد هستم.حالا نمیدانم این آدم ها چطور میتوانند به اینهمه خودنمایی عادت کنند.

آنها فکر می کنند وبلاگ نویس ها مسخره و عقب مانده هستند.مرا بخاطر اینکه از تمام مطالبی که درمجله چاپ کرده ام عکس نمیگذارم سرزنش می کنند و به خیالشان خیلی حالیشان است.

باید به دنیای خودم برگردم.دنیای ساده وبلاگ نویسی.بخاطر حفظ کردن یک چیز:عزت نفس!

احتمالا آدرس وبلاگم را هم بهشان ندهم چون واقعا نمیخواهم از کار هایم سر در بیاورند.ولی یک کاری را حتما می کنم:از موفقیت ها و افتخارات و مطالب چاپ شده ام حتما آرشیوی تهیه می کنم و یک روز میاندازم جلویشان.روزی که فکر کرده اند با داشتن ده کا فالوور خیلی مهم هستند و ما وبلاگی ها هیچی حالیمان نیست!

نویسنده : وجوج جیم ۴ نظر ۰ لایک:) |

چای داغ؛باد گرم

/ بازدید : ۲۰

چشمانت را ببند و به خانه ای در کویر فکر کن.در آخرین روز های بهار؛هوای داغ و باد هایی آوازخوان که از چهار طرف می آیند و در هم می پیچند و لباس های نم دار روی بند را به رقص در می آیند.

از شیار یک دیوار آجری به حیاط خانه مردم زل بزن و زندگی را لمس کن:باغچه نصف حیاط را گرفته و درختان انگور تمام باغچه  را. پرتو های زرین خورشید ظهرگاهی از لای برگ های پهن و سبز «مو» به داخل خانه تابیده اند.پنکه سقفی بی حال تر از کبوتر های گرمازده،عین آدم های شل و ول دست هایش را باز کرده و دور خودش چرخ  می خورد.سفره ناهار روبه پنجره های بلند هن شده.کاسه های لعابی:نان خشک،دوخ،خیار،گردو، گلپر و...ریحان معطر.و خواب بعد از ناهار،وسوسه برانگیز ترین اتفاق این نقطه ی دنیاست.

حالا چشم هایت را باز کن:

پنکه سقفی _ تر تر_ صدا می دهد و پرده های تور جلوی در کنار می روند.خورشید بعداز ظهر تا گل وسط قالی لاکی رسیده.حیاط آب پاشی شده منتظر پذیرایی از اهل خانه است.گلیم  رنگ و رو رفته را زیر سایبان درخت انگور می کشند و حالا یک عصرانه دلپذیر:چای و دارچین،هندوانه و نان و پنیر و باز هم ریحان؛باز هم عطر دیوانه کننده اش.خورشید می رود تا در جای دیگر دنیا به زندگی ها رنگ ببخشد.دخترها چادر گلدار به سر کرده و روایتگر زندگی عروسک های پارچه ای همیشه خندانشان هستند.توپ جدید خاکی_ که جایزه نه ماه درس خواندن پسربچه هاست_ یکهو می افتد وسط  زندگی دختربچه ها.صدای دعوایشان حتی وقتی لابه لای بوق ماشین ها و هلهله مردم در خیابان اصلی گم میشود هم قابل تشخیص است.

شب صدای جیرجیرک ها لحظه ای هم قطع نمی شود اما قابل تحمل تر از صدای تر تر پنکه و در موارد پیشرفته تر، صدای کولر غول پیکر است.انگار ستاره ها همه جمع شده اند دور پشت بام تا پشه بند و پیژامه راه راه پدر راتماشا کنند.لازم نیست حتی چشمانت را ببندی و توی ذهنت ستاره هارا بشماری.قبل از اینکه بتوانی دب اصغر را امتداد دهی و به دب اکبر برسی چشمانت غرق خواب می شود.

چشمانت را ببند و یکبار دیگر این رویا را مرور کن.

و.ج

از کویر!

نویسنده : وجوج جیم ۳ نظر ۰ لایک:) |
About Me
اگه کفگیرتون خورد ته دیگ...غصه نخورین چون بهترین قسمت یه قابلمه ته دیگشه.با ته دیگای زندگیتون حال کنید.مشکلات زمینی...ته دیگای سیب زمینی بهمون تحویل میدن...هرچقدر سخت تر باشن ته دیگامون برشته ترن
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان