سوسک بالدار

/ بازدید : ۵۴

امشب دوباره یک مرگی ام شده که خوابم نمی برد؛حتما خب.

داشتم درباره دلتنگ شدنم حرف میزدم.فکر میکردم فقط دلم برای او تنگ شده؛بیشتر که فکر کردم دیدم دلم برای خیلی چیز های دیگر هم تنگ شده.مثلا آن لواشک ده تومنی ها که از مغازه آقاجون می آوردیم،بستنی کیم هایی که جلدشان سبز و گاهی قرمز بود و من نمیدانستم که یک روزی اینقدر برایم خواستنی می شوند،برای بستنی زمستانی که یکبار از بوفه مدرسه مامان اینها خریده بودم،آن تاب گل گلی سبزی که توی حیاط آویزان بود،حتی برای صبح ها ساعت هفت که می نشستیم و با بابا صف زن های چادری را نگاه می کردیم و خوشحال بودیم که بقال محل برایمان شیر اضافه نگه می دارد،برای روز هایی که با یک پفک راضی می شدم مدل خاله شوم و موهایم را مثل همیشه کپ کوتاه می کرد....دلم؛آخ از این دلم!دلی که می خواهد همه دنیا را اش بگیرند و او برگردد به پیکان سفید بخچالی و صدای آریان را گوش دهد.کم کم او میان دل تنگی هایم گم شد.انگار درد های عمیق تر،درد های سطحی را تسلی می دهند.

 


صداهایی هستند که به خاطرات جان می دهند

+همیشه یک کتاب فیزیک قطور در دسترس خودتان داشته باشید.حتی اگر تا آخر عمرتان به مبانی فیزیک کوانتوم نیازی نداشته باشید،قطعا در وقتی هایی که سوسک بالدار می آید توی اتاق و دمپایی ندارید به کار می آید(از سری پیرهن های پاره وجوج)

 

+همه گروه های موسیقی مورد علاقه ام هم ترکیده اند خداراشکر!

 

نویسنده : وجوج جیم ۹ نظر ۱ لایک:) |

بیست تومن استقلال مالی

/ بازدید : ۴۶

این چند روز خدا هی حال می دهد و هی حال می گیردم!

اصلا یک حس خوبی داشتم امروز.برای اولین بار پول در آوردن را تجربه کردم.آن هم نه از خبرنگاری؛نه.از نقاشی.

خلاصه که زنگ زد وگفت توی فلان کانون مربی برای چند ساعت می خواهند.میروی؟

گفتم بله و در آن ظهر تابستانی که حتی گرمای هوا هم خوشایند به نظر می رسید ده تومنی ها را توی مشتم گرفتم و پریدم توی اتوبوس.اصلا مهم نیست که آن پول خیلی کم به نظر می آید.ارزش برای چند لحظه مفت خور به نظر نرسیدن را داشت!

وقتی از دوچرخه برای مصاحبه زنگ زده بودند گفتم دوست داشتم در دهه هفتاد یا هشتاد نوجوانی میکردم چون فکر می کردم آن روز ها حال و هوای دیگری داشت.اما حالا به نظرم همین که یک بچه دهه نودی چاقالو که عشق تبلت است و به زور می آید کلاس نقاشی نیستم خودش جای شکر دارد.





بیست و یک مرداد؛بیست ویک نوجوان:)


_ خودمانیم.چقدر دلم برای روزهایی که مامان با یک بسته مداد رنگی جدید که عکس یک دختر بچه رویشان بود می نشست پشت در کلاس نقاشی ام تنگ شده!

نویسنده : وجوج جیم ۵ نظر ۱ لایک:) |

بین تفاوت ره از کجا تا به کجاست...

/ بازدید : ۳۵
سرگرم ساختن رنگ و منتقل کردنش روی بوم بودم.بیشتر از ساختن رنگ خوشم می آید تا چیز های دیگر نقاشی.یک هنرجوی دیگر نشسته بود و فیگور ها را یاد می گرفت.مربی داشت توضیح میداد:«مرد ها معمولا شانه های پهن تری دارن؛بخاطر اینکه برای انجام کار های سنگین توان کافی داشته باشن...زن ها اما لگن پهن تری دارن؛بخاطرمسئله زایمان و بچه دار شدن...دیگه تفاوت دیگه ای بینشون نیست.»دلم می خواست حرف های مربی را ضبط کنم و در صحن علنی مجلس پخش کنم.اینکه تفاوت زن و مرد را تنها در این دو مورد خلاصه کنی و بگویی تفاوت دیگری ندارند دیدی می خواهد که هر کسی ندارد.برایم جالب بود که یک مربی با تجربه نقاشی در جامعه ای که ساده ترین اصول برابری جنسیت رعایت نمی شود اینطور دو کفه ترازو را بهم نزدیک و نزدیک تر کند.بیشتر از عرفان نهفته در وجود نقاشی خوشم می آید تا پاشیدن رنگ ها روی بوم.
نویسنده : وجوج جیم ۳ نظر ۲ لایک:) |

جونم برات بگه که...

/ بازدید : ۳۰

آره خب ما اونجا بودیم.الان که نه ولی موقعی بود که رگبارای اردیبهشت شروع شده بود.ما از شدت کلافگی رفتیم توی ساختمون قدم بزنیم.خداییش محشر بود.ویوش هم عالی بود.همممه تهران پیدا بود.اول رفتیم تو دسشوییا.چیز جالبی نبودن جز اینکه آیینه هاش خیلی بزرگ و تمیز بودن.آیینه مهمه؛آیینه دسشویی که دیگه خیلی مهم تره!اگه نبود که یکی مثل قیصر امین پور اسم کتابش رو نمیذاشت «آیینه های ناگهان».نه میذاشت؟!

خلاصه دویدیم بیرون.همه چی خوب بود.دوباره رگ بار زد.ما رفتیم یه جایی که روی درش نوشته بود«بخش کودک و نوجوان».هیشکی به جز ما نبود.کتاب خونه ملی؛بخش کودک و نوجوان؛یه عالمه کتاب تازه و بدون وجود هیچ کس دیگه ای.معرکه تر از این نمی شد.البته اون خانومه،همون که موهاش زرد بود،ازون زردایی که حال آدمو بد می کنه؛بهمون کلی غر زد.اعصاب نداشت:کیفتونو بذارید دم در،به کتابای این قفسه دست نزنید،کتابا رو دوباره نذارید توی قفسه.خلاصه که این جای معرکه رو کوفتمون کرد.ولی همه چی بی نظیر بود.عکس نویسنده ها رو دیوار بود،میز و صندلی های تمیز و سالم،کتابای تازه چاپ شده...اووووف.کتابا تمیز و نو بودن.مث زهراییه که نبود همش یه مشت پسر چاقالو با جورابای بو گندوشون نشسته باشن کنار چار تا قفسه پر از کتابای چهارده معصوم!مث فرهنگسرا هم نبود که کنکوریا بیان اونجا وسط ماه رمضون چیپس و ماست و تخمه آفتابگردون بخورن!

به تنها چیزی که فکر می کردم این بود که چی می شد ما هم یکی ازین جاهای معرکه داشتیم؟یکی از همین کتابخونه بزرگا؛ازینا که توش گم میشی؛ازینا که میری توشون ندید بدید بازی در میاری و یه کاری می کنی که خانوم مو زرده بره حراستو صدا کنه بگه بیا اینجا دوتا بچه اومدن،آره مال همین جشنواره هه بودن احتمالا؛ازینا که زیر رگبارای اردیبهشت میری داخلشون و از پنجره باغچه هاشونو نگاه می کنی؛به اون دوتا دختر پسره بی حیا که انگار اومدن چارباغ نگاه می کنی و تو گوش دوستت یه چیزی می گی.آره دیگه یکی از همینا.اصن چی می شد جای ما با یکی از این پونزده میلیون نفری که ماهی یه کتاب هم شاید نخونن عوض می شد؟اووووف.ولی عجب چیزی بود دختر!بیا یبار دیگه هم بریم.ایندفه اول موهای زرده اون خانومه رو می کشیم که بره استعفا بده:)




بعدش به خودم گفتم یه کتابدار مهربون مو فندقی می شم!

نویسنده : وجوج جیم ۱ نظر ۱ لایک:) |

یه تلنگر واسه بودنته

/ بازدید : ۶۳

به مامان زنگ زده و گلایه کرده که چرا جلوی همه دخترش را ضایع کرده ام.هیچ وقت اهل خاله زنک بازی نبوده ام و خیلی چیزهارا دیده ام و هیچوقت درباره شان باکسی صحبت نکرده ام.اما حرف هایش گران بودند.شاکی بود که چرا فهمیده ام دروغ می گوید!به مامان گفته بود دخترم تیزهوشان قبول شده ولی آنقدر تیزهوشی به خرج نداده بود که حدس بزند در مدرسه ای که سه سال در آن درس میخواندم احتمال زیادی وجود دارد که لیست قبولی ها را هم ببینم.حالا این ها به کنار چون باید میفهمید که دروغ گو همیشه رسوا خواهد شد.

اما به مامان طعنه زد که چرا یک معلم باید همچین بچه ای داشته باشد؛حرفش را هنوز هم هضم نمی کنم.کسی که سیکل هم ندارد چطور درباره زندگی معلمها و بچه هایشان قضاوت می کند؟چطور جراتش را دارد به حاملگی سرکلاس درس و مرخصی شش ماهه فکر کند؟بچه هایش چه؟می دانند مزه غذای سرد دیروز برای ناهار،آن هم در تنهایی چگونه است؟چند روز را تا نزدیکی های ظهر در خانه نشسته اند که مادرشان برگردد؟

....

یادم است کلاس دوم دبستان بودم.تکلیف هر روز ما دیکته نوشتن بود.ولی مادرم هیچوقت خانه نبود که برایم دیکته بگوید و امضا کند.همیشه خودم از روی کتاب می نوشتم و امضا می کردم.آن روز ها مد نبود مادر ها کارمند باشند.همه بچه هایمان امضا های آدم بزرگانه شان را نشانم می دادند و من توی دلم غصه می خوردم.یکیشان دفتر مشقم را دید و جلوی همه مسخره ام کرد که این دختره مامانش براش دیکته نمیگه...بغض کردم.شاید هم گریه کردم.سر کلاس که رفتیم معلم امتحان ریاضی هایمان را صحیح کرده بود و بهمان برگرداند.فقط من بیست شده بودم.همان دختره نشست و برای نمره اش گریه کرد.

....

در تمام سال های تحصیلم خودم درس خواندم.مامان هیچوقت با دمپایی مرا مجبور نکرد درس بخوانم!یعنی وقتش را هم نداشت.از تمام آن سال ها من راز های بزرگی دارم که بیشتر از هر زمانی سنگینی می کنند.سالی که امتحان تیزهوشان دادم سخت ترین سال زندگی ام بود.ولی کسی نفهمید وقتی یک معلم مریض می شود چه می شود.بچه اش باید چه کار کند؟اگر این بچه بخواهد درس بخواند چه؟اما مامان بود که مرا برای آزمونش ثبت نام کرد.وقتی قبول شدم خوشحال شد.در طول سه سال بعدش هیچوقت کسی از من نمی پرسید دوره مریضی مادرت چگونه گذشت؟قبل از آن کسی نمی پرسید:مامانت معلمه؛میرید گردش؟میخوای یه روز با ما بیای؟تنها از مدرسه ام و درس هایم می پرسیدند.حالا کسی که هیچ کدام از تجربیات مرا نداشته و چیزی هم از راز های بزرگ زندگی ام نمی داند چند برابر من ادعای دروغ دارد!اصلا هم پشیمان نیستم که جلوی جمع آبرویش را بردم؛من قدیسه نیستم و از تلافی کردن تا حدی دلم سبک شده!اما از رازهای زندگی ام با کسی حرف بزنم؟اصلا جنبه اش را دارند که تلاش برای ادامه زندگی را بشنوند؟معلوم است که نه.پس تمام این حرف هارا همچنان در دلم نگه میدارم؛اگر درد نبود قطعا حالا من هم با نداشته هایم پز میدادم!ولی بخاطر مادرم...باز هم تلاش می کنم.این بار میخواهم بدون حرف و با موفقیت هایم سرجایشان بنشانمشان؛بابت این قضاوت ها باید تاوان پس بدهند خب!






این از مزایای داشتن دفترچه خاطرات از کودکی است

نویسنده : وجوج جیم ۲ نظر ۱ لایک:) |
About Me
اگه کفگیرتون خورد ته دیگ...غصه نخورین چون بهترین قسمت یه قابلمه ته دیگشه.با ته دیگای زندگیتون حال کنید.مشکلات زمینی...ته دیگای سیب زمینی بهمون تحویل میدن...هرچقدر سخت تر باشن ته دیگامون برشته ترن
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان