ته دیگ سیب زمینی

بزرگی می گفت:سیب زمینی هم هستی،ته دیگش باش!

به این فکر می کردم که بهشت چگونه می تواند باشد؟

/ بازدید : ۸۱

ما بیش از هزار کیلومتر رفته بودیم.در جاده های ناآشنا می راندیم.از کنار شهر های کوچک می گذشتیم.به چهره غریبه ها خیره می شدیم.سوغاتی می خریدیم و دلمان تنگ همان خانه کوچک در شهرک خلوتمان بود.سه روز بود که باران می بارید.بدون اینکه لحظه ای ابر ها کنار روند.شنیدیم که در بعضی جاها سیل آمده و جاده را خراب کرده.ما همچنان می رفتیم.نمی دانم چه گوش میدادم اما در رویا غرق بودم.همه در رویا غرق بودیم.رویای لم دادن جلوی آفتاب و یک خواب بعدازظهر.به خودمان که آمدیم جاده را خلوت دیدیم.چند ماشین عبور می کردند و چراغ می زدند و می گفتند برگردید.ما همچنان می رفتیم.جاده کوهستانی شده بود.باران همه جا را نفوذ کرده بود.حتی صخره ها هم نم کشیده بودند.جاده در دست تعمیر بود.ما قصد برگشتن نداشتیم.راه زیادی آمده بودیم.دلم نمیخواست در آن جاده بی در و پیکر پا بگذارم اما دست من نبود.توی جاده ای متروک که از بین دو صخره بلند و سخت می گذشت.از بالای تکه سنگ های کوچ و بزرگ سقوط کرده بودند و همه چیز خوفناک می نمود.جاده پر از چاله بود.چاله ها پر از آب بودند و ماشین تکان های سختی داشت.دلم می خواست برگردم.نمی دانستم به کجا اما دلم نمی خواست آنجا باشم.یکهو ماشین ایستاد. رو به رویمان جاده آسفالت تمام می شد.از وسط جاده خاکی،به اندازه یک جوی آب از بین رفته بود.به نظر می آمد که راه تمام شده و باید برگردیم.اما برنگشتیم چون چند ماشین پی ما راه افتاده بودند و دل به جاده زده بودند.آنها هم قصد بازگشت نداشتند.همه از ماشین پیاده شدند و خواستند کاری کنند.پی بیل گشتند.نمیدانم از کجا اما یکی پیدا کردند و با آن گودال را پر کردند.بعد یکی یکی ماشین ها را آوردند که رد شوند.گِل از کنار چرخ ها می پاشید و چهار ماشین به زور رد شدند.بعد از یک پیچ رد شدیم.خوشحال بودم که دیگر تنها نیستیم.فکر کردم در این جاده وحشتناک که پشه هم در آن پر نمی زند مرگ خیلی ترسناک است.بعد از آن پیچ آفتاب را دیدم.جاده کوهستانی تمام شده بود.رو به رویمان یک دشت بی نهایت وسیع بود.احساس غرور می کردم.احساس خوشبختی می کردم.احساس می کردم تمام تیربرق ها ایستاده اند به کف زدن برایمان.تمام آب باران های سیل آسای چند شب گذشته در آن دشت جمع شده بود.تا شانه جاده آب جمع شده بود.حالا از آن منطقه بارانی و آسمان ابری گذشته بودیم.خورشید خودش را پهن کرده بود وسط آسمان و ابر های پنبه ای برای خودشان جولان می دادند.گفتم حتما بهشت یک همچین جایی است.بعد از لحظات سخت،جاده های سیل برده،لباس های نم کشیده و صخره های ترسناک یک دشت پر از چمن می تواند خود خود خدا باشد.

فروردین نودوشش_جایی شبیه بهشت

نویسنده : وجوج جیم ۸ نظر ۲ لایک:) |

خواب زدگی

/ بازدید : ۷۲

من دوباره وارد فصل جدیدی از زندگی ام شدم.چیزی به اسم بزرگ شدن در من رخ داده.منطقی تر برخورد می کنم و این خوب است.جدی خوب است؟در هر صورت دارم به این نکته میرسم که دنیا همه اش پوچ است و آدم ها بی وفا و اصلا ارزشش را ندارد و این حرف ها...

دیشب خواب دیدم.مثل همیشه خواب مسخره ای بود.البته کمی هم مرا به فکر فرو برد و از آنجایی که صبح دیدم پوست لبم را جویده و کنده ام به نظرم استرس زیادی هم داشت.قضیه از این قرار بود که:وسط جنگ من و معشوقه ام که نمیدانم دوباره کی بود مردیم.یعنی شهید شدیم!یک خمپاره دقیقا خورد آنجایی که ما با هم قرار گذاشته بودیم و روح ملکوتی من عروج کرد.اینکه خواب ببینی مرده ای خیلی وحشتناک است.حالا اینکه خود خواب یک مرگ است هم بحثی است...بیخیال.خیلی سخت می شود!بعد متوجه شدم که همه اعضای خانواده رفته اند سر قبر من.خیلی بی شکوه بود.مثل اینکه وصیت کرده بودم مرا کنار قبر عمه ام به خاک بسپارند.معشوقه بدبختم هم دقیقا زیر پای من چال کرده بودند.وقتی که به تاریخ روی سنگ قبرم دقت کردم دیدم که تاریخ فوت مال نهم آبان ماه سال نود وشش است.دلم برای خودم که نه،برای کسی که مرده بود سوخت!تمام عمرم در شانزده سال خلاصه شده بود.این رسم زندگی است؟کامی از دنیا نگرفته و رخت بستم و رفتم.نکته اینجا بود که تاریخ مرگ معشوقه ام مربوط به دقیقا یکسال بعد از من بود.حالا چرا نمیدانم ولی در کل خواب بدی بود چون در تمام مدت داشتم به این فکر می کردم که حالا چه کسی به خوانندگان وبلاگم خبر خواهد داد؟دوستانم توی تلگرام از کجا بفهمند من دیگر مرده ام؟کلی غصه خوردم که چرا آخرین پست وبلاگم را آپ نکردم و چرا کتاب هایم را کامل نخواندم.

خواب دردناکی بود از این نظر که من متوجه شدم کلی دلبستگی مسخره در این دنیا دارم و حجم زیادی از آنها را هم آدم ها تشکیل می دهند.خدا را شکر کردم که آن معشوقه واقعی نبود وگرنه من از عذاب وجدان می مردم!چرا یک بدبخت دیگر باید غصه مرگ مرا بخورد؟


+خیلی کار به درد نخوری است که من بیایم و برنامه سالی که هنوز نیامده را لو بدهم ولی قریب به اتفاق در نود و هفت کمتر به آدم های دیگر برسم تا خودم و کتاب هایم.ببخشید که حالتان را نمیپرسم ای مخاطب های نداشته.ای خوانندگان عزیز از این پس شاید کمتر توفیق خواندنم را داشته باشید.آه ای خوانندگان خاموش!روزی افسوس خواهید خورد که چرا آن موقع که هنوز شهید نشده بود برایش کامنت فدای آن انگشتان تاول زده از شدت تایپت شوم نگذاشتم.خلاصه بیایید که قدر یکدیگر بدانیم.


+سرچ کردم تعبیر خواب مردن.یک سری مطالبی آمد که اصلا ولش کن!فکر کنم دیشب غذای سنگین خورده بودم.

نویسنده : وجوج جیم ۴ نظر ۵ لایک:) |
About Me
اگه کفگیرتون خورد ته دیگ...غصه نخورین چون بهترین قسمت یه قابلمه ته دیگشه.با ته دیگای زندگیتون حال کنید.مشکلات زمینی...ته دیگای سیب زمینی بهمون تحویل میدن...هرچقدر سخت تر باشن ته دیگامون برشته ترن
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان