ته دیگ سیب زمینی

بزرگی می گفت:سیب زمینی هم هستی،ته دیگش باش!

جام جهانی چشمات/چشمام

/ بازدید : ۲۱۰

گفتی از چشم های خودم بنویسم.

[تق تق...

تق...

تق تق...

Ctrl+A+Delete

...]

چشم های من هم درست شبیه چشم های توست.به همان رنگ.یک قهوه ای آرام که نورخورشید روشن تَرش می کند.تنها تفاوت چشم هایمان این است که چشم های من گرمای بی رمقی دارد.چشم های تو یک خنکی خاص؛مثل یک برگ خیس خورده زیر باران اواخر پاییز است چشم هایت.چشم های من شکلات فندقی مغز دار است.چشم های تو شکلات تلخ نود و هشت درصد.من همیشه وقتی سعی کرده ام همه احساسم را توی چشم هایم بریزم و به کسی زل بزنم بیشتر یک حالت احمقانه ای گرفته اند.می دانم که دیگران توی چشم های تو هم چیزی پیدا نمی کنند.تو برایشان حکم گاوصندوق محکمی را داری که مطمئن نیستند بتوانند بازش کنند و خودشان را توجیه می کنند که چیز دندان گیری از تو نصیبشان نمی شود.بیخیالت می شوند و می روند.و من مطمئنم که کسی مثل من خواهان فهمیدن رد نگاهت نبوده.

به من بگو...چشم هایت را در کدام خاطره جا گذاشته ای؟

من در چشم هایت سفر کرده ام.من آوارۀ سرسری نگاه کردن های توام.ته چشم هایت دو درصد شیرینی پیدا کردم.این چشم ها که دل هیچ کس را نبرده اند برای من قهرمان جام جهانی هستند.برای تویی که می دانم  در داغ ترین تورنمنت های ورزشی جهان دوشاخۀ تلویزیون را از برق کشیده ای و به سقف خیره شدی و به صدای فریاد های شادی از خانۀ همسایه بغلی گوش داده ای می نویسم که من در چشم هایت که هیچوقت رو به دوربین نمی خندند پسربچه ای با موی تراشیده شده را دیدم که وسط ظهر خرداد ماه،در شرجی ترین کوچۀ دنیا توپش را به بی پنجره ترین دیوار می کوبد،از خرمالو ترین درخت دنیا بالا می رود،نارس ترین انار درخت را می چیند و پرتش می کند وسط خالی ترین حوض،تا به وقت عصرانه شیرین ترین هندوانۀ دنیا از گلویش پایین برود و بغضی که مثل یک هلوی گنده آن وسط گیر کرده را با خودش ببرد.بعد خودش را از درخت پرت می کند پایین و گونه های آفتاب سوخته اش را می چسباند به آسفالت خیابان_ آن قیر داغی که حتما مجازات بچه های مردودی خرداد است_ و الکی می خندد.طوری می خندد که چرت گربه ها بهم می خورد و قیافه عبوسشان را برمیگردانند.

چشم هایت را در کدام خاطرۀ من جا گذاشته ای؟

اولین بار که چشم هایت را دیدم به یاد دارم.خودت را به یاد ندارم قبل از پختن کوکی در چهارشنبه سوری کدام سال دیدم.اما چشم هایت را قبل از خودت دیدم.بار ها قبل از اینکه بیایی من چشم هایت را دیده بودم.تو با همان چشم هایی که در آن عکس از دوربین دزدیده ای به من نگاه کرده ای.بار ها در خواب می دیدم که کسی پشت سرم راه می رود و ادای کفش های مرا در می آورد.اولین بار از وسط تاریکی گم شده در میان درختان بادام نگاهم کردی.خوب به یاد دارم لرزشی را که از خنکی نگاه تو در وجودم حس کردم.مادر می گفت پاییز دارد از راه می رسد.من چشم های تو را که بوی باران می داد می دیدم.

چشم هایت تو را به کجا برده اند؟

بازی چشم هایمان بی بیننده ترین بازی دنیاست.من انصراف می دهم.جام و جایزه و عنوان مدافع قهرمانی جهان مال تو.می خواهم وسط فینال جام جهانی امسال تلویزیون را پریز بکشم و بلیت تک نفرۀ تماشای قهوه ای ترین چشم های جهان مال من باشد.

گفته بودی از چشم های خودم بنویسم.من از چشم های تو نوشتم.تا به حال چشم هایت را از نگاه من دیده بودی؟

چشم هایت را کجا جا گذاشته ای؟

#دهمیش

+از یاسمن،سارا،نیکو و هرکسی که این پست را می خواند دعوت می کنم در چالش جام جهانی چشمات شرکت کنند:)

نویسنده : وجوج جیم ۱۰ نظر ۴ لایک:) |

خود اینایی که مامانشونو میذارن خانه سالمندان از تنهایی نمی ترسن؟

/ بازدید : ۶۴
امشب بعد از مدت ها توی پارکی که پر از خانواده های شاد و پرجمعیت بود قدم زدم و به یاد وقت هایی افتادم که خودم یکی از این خانواده های همیشه شاد و پرجمعیت داشتم.قبل از قهر کردن تک تک افراد خانواده با هم،قبل از ازدواج کردن خاله و دایی هایم،قبل از دانشگاه رفتن همبازی های بچگی ام،قبل از رفتن دایی به آن سر دنیا،قبل از همه اینها من هم یک خانواده بزرگ داشتم.نه که حالا نداشته باشم اما دلم همان جمع صمیمی را می خواهد.من هیچوقت خواهر یا برادر بزرگتری نداشتم که بهم دوچرخه سواری یاد بدهد یا با هم بدمینتون بازی کنیم.همیشه همه چیز را خودم یاد گرفتم و به ناچار قید تمام بازی های گروهی و دونفره را زدم.حالا که فکرش را می کنم می بینم تنهایی من چیز جدیدی نیست.من از همان اول فقط مامان را به عنوان دوست و مادر و خواهر و همراه داشتم و بعد ها صاحب خواهری هم شدم.دلم امشب برای تنهایی مامان گرفت.به جز من و خواهرم که دیر یا زود راهی دانشگاه می شویم و زندگی مستقل خود را خواهیم داشت دیگر چه کسی برای مامان می ماند؟مامان که تمام زندگی اش را صرف بزرگ کردن ما کرده بعد از ما تنهایی هایش را با چه کسی سر خواهد کرد؟

+به مامان می گویم ما ازدواج می کنیم که تنها نباشیم.اگر باز هم تنها باشیم اصلا چرا باید ازدواج کنیم؟

+یک گربه آمد کنارمان کمی کش و قوس آمد و کمی خودش را روی زمین انداخت.برایش یک تکه از همبرگرم را پرت کردم.دوید و کمی بویش کرد و بعد راهش را گرفت و رفت.توی نگاهش یک «من از این آشغالا نمیخورم خاصی بود!»
نویسنده : وجوج جیم ۱ نظر ۲ لایک:) |

تو قول دادی دیگه نیای تو خوابم

/ بازدید : ۸۶
همین حالا که انگار یک ماهی گرم آبی توی دلم وول می خورد و حالم بد است و سرم گیج می رود گیر داده ام که باید بنویسم.انگار اگر بنویسم آن ماهی از بین می رود و می توانم تا دم غروب که آفتاب قد می کشد تا روی قفسه کتاب هایم بخوابم و به هیچ چیز فکر نکنم.
امروز فروریختم.بار ها همین دو سه خط را نوشتم و پاک کردم.فروریخته ام  وحتی نمی توانم روی پاهای خودم راه بروم.نمی توانم روی صندلی بنشینم.دراز کشیده ام و حتی نمی توانم این چند خط را تایپ کنم و بعد بخوابم.
می توانستم بگویم نه.می توانستم فراموش کنم و به زندگی ام ادامه دهم.او اولین فردی  نبود که وارد زندگی ام شده بود .می توانستم بدون او هم ادامه دهم و هیچ وقت به صرافت نیفتم که بدانم زندگی او چگونه گذشته و چگونه می شود.
الان نمی توانم رویم را برگردانم و بروم.فروریخته ام در بازی کلمات.فروریخته ام در یک عکس و صورتی که نمیدانم چرا فکر می کنم قبلا دیدمش.حالا اگر بتوانم این خودِ فروریخته ام را جمع کنم و رویم را برگردانم تا ابد خاطرم  مشغول آن عکس است.می ترسم حرفی بزنم.اگر به صاحب عکس بگویم فکر می کند دیوانه ام؛ که من احساس می کنم این صورت،صورت همان کسی است که مدت ها در پرسه های مشوش شبانه ام در عالم خواب حس می کردم که پشت سرم ایستاده .اگر نیست پس اسم این حس من چیست؟چرا نمیتوانم رد شوم؟چرا دقیقا باید در همین نقطه زندگی به استیصال برسم؟همه اش از خودم می پرسم او کیست؟واقعا کسی است که من بدون اینکه خودم بدانم بار ها ملاقاتش کرده ام؟نکند او خود من باشد؟نکند دروغی باشد که من به خودم گفته ام؟نکند توهمی ست که چنان ریشه گرفته و گسترده شده که دیگر از خودش استقلال دارد؟
شاید اگر بتوانم جهان هولوگرافیک را بخوانم و تمام کنم بفهمم.شاید بهتر بتوانم درک کنم که این درک مشترک از کجا شروع می شود و به کجا ختم می شود.باید شب های روشن را بخوانم.باید یک سر نخ پیدا کنم.جرات نمی کنم آن عکس سیاه سفید را زیاد نگاه کنم.می خواهم عکس را ببرم به کسی نشان دهم و بگویم:هی.این یارو برات آشنا نیست؟فکر نمی کنی من قبلا یه جایی دیده باشمش؟ می ترسم.وقتی که او گفت شبیه او هستم بیشتر ترسیدم.وقتی امروز مهسا نشسته بود کنارم و داشت حرف می زد بیشتر ترسیدم اما نتوانستم دهانم را باز کنم و بگویم دقیقا چه احساسی دارم وقتی دوباره دارم چیز های عجیبی را این بالا،توی کله ام می بینم.فقط سرم را تکیه دادم به در آن پناهگاه زیرزمینی به جا مانده از زمان جنگ و استدلال هایش را گوش کردم.کم کم فروریختم و احساس کردم یک ماهی گرم آبی توی دلم وول می خورد.
نویسنده : وجوج جیم ۴ نظر ۲ لایک:) |

لالایی برای تخمکی که هرگز بچه نشد

/ بازدید : ۱۰۰

چه کسی باورش می شد ما بنشینیم توی همچون کافه ای،اخم هایمان را بکشیم توی هم و با هم درباره احساساتمان در زمان عادت ماهانه مان حرف بزنیم؟

_ من اینجور وقت ها افسردگی می گیرم.می شینم برای اون تخمکی که از بین رفته گریه می کنم.

+ میدونی؟من احساس می کنم واقعا یکی از بچه هام رو از دست دادم.آخه این تخمکه میتونست یه بچه باشه.

_....

+...

فشار روحی عادت ماهانه درست مثل یک افسردگی است. ما برای سلول هایی که میتوانستند یک انسان باشند عزادار بودیم؛ حالا هر چقدر این مسئله مضحک به نظر بیاید.دوست پسر او بهش می گفت که ناراحتی اش بی مورد است چون او نمی تواند تمام تخمک هایش را تبدیل به انسان بکند و من داشتم به این فکر می کردم که چند زن در دنیا آرزوی داشتن یک تخمک قابل باروری را دارند.خیلی جدی برگشتم گفتم: ببین اگه قرار نباشه هیچوقت مامان بشم میرم تخمک هام رو میفروشم!

پ.ن:پریود یا عادت ماهانه یک اتفاق طبیعی ست.مثل سرماخوردگی. تا به حال کسی را به خاطر سرماخوردگی اش مسخره کرده ایم؟طردش کرده ایم؟فحشی به اسم "سرماخورده" وجود دارد؟می دانید اگر دختری تا پایان سن بلوغش این اتفاق را تجربه نکند نمی تواند مادر شود؟می دانید پس از سن باروری زنان که همراه است با متوقف شدن عادت ماهانه شان چه بیماری های روحی و جسمی برایشان رخ  می دهد؟اگر نمی دانید بروید و درباره اش مطالعه کنید.بعد می فهمید که چه موهبت بزرگی است این عادت ماهانه.اگر زن باشید بابت هر بار تجربه کردنش به خودتان افتخار می کنید و اگر مرد باشید سعی می کنید زنان اطرافتان در زمان پریود شدنشان شرایط بهتری داشته باشند.

+بچه جان.نمی دانم تو کدام یک از این تخمک های داخل بدن من هستی.نمی دانم اصلا قرار است که فرصت بچه شدن را داشته باشی یا نه.اما بدان ای بچه نداشته ام:دوستت دارم!

نویسنده : وجوج جیم ۵ نظر ۸ لایک:) |

رمضونم،سعیدمه

/ بازدید : ۷۷

مثلا مثل الان ماه رمضون باشه.خوابیده باشم.بوی شله زرد منو از وسط خوابم بکشه بیرون و پرتم کنه روی تخت چوبی که همیشه قیژ قیژ صدا میده.بیای بشینی روی تخت _ تخت بگه قیـــــــــــــــــژ _ کنار من که حالا خودمو زدم ب خواب.بگی: پاشو دم افطاره.برات شله زرد گرفتما.پاشو دیگه.عه!

بگم:نه دروغ میگی.هنوز نیم ساعت هم نگذشته.این قرص خواب ها تقلبی شدن.

میخوای بگی باشه افطار بیدارت می کنم ولی به جاش می گی: ببین بالاخره قرصا رو گیر آوردم.الان بخوری بعد حلول ماه شوال بیدار میشی.

من که جون ندارم از خوشحالی جیغ بنفش بکشم،فقط بهت سفارش می کنم : دو تاش رو جدا کن امشب بخوریم،بقیه اش رو هم بذار برای سال دیگه.اول ماه مبارک بخوریم،بخوابیم در بیایم از این اسارت:/


اصفهان_ 2035

نویسنده : وجوج جیم ۵ نظر ۲ لایک:) |
About Me
اگه کفگیرتون خورد ته دیگ...غصه نخورین چون بهترین قسمت یه قابلمه ته دیگشه.با ته دیگای زندگیتون حال کنید.مشکلات زمینی...ته دیگای سیب زمینی بهمون تحویل میدن...هرچقدر سخت تر باشن ته دیگامون برشته ترن
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان