ته دیگ سیب زمینی

بزرگی می گفت:سیب زمینی هم هستی،ته دیگش باش!

فقط مونده روی روزبه معین کراش داشته باشم

/ بازدید : ۸۶
من نمیدونم چطوری ولی وقتی داشتم دنبال یه آهنگ میگشتم به جزیرۀ soundcloud رسیدم.واقعا جای بدی نیست چون یه سری آهنگای خفن پیدا کردم و حالا چطوره یه حساب کاربری هم اونجا داشته باشم؟:)
+قبلا انقد از ساندکلاود و کسایی که ساندکلاود داشتن بدم میومد.الان مقاومتم در هم شکسته و دارم باهاش ور میرم که ببینم چطوری کار میکنه.همچنین امروز با عرق شرم رفتم کتابخونه و سرچ کردم«سمفونی مردگان»...به مریم که چپ نگاهم میکرد گفتم باید بخونم ببینم چیه که همه هی میخوننش.خداروشکر اون مسئول دماغو اومد گفت نیستش و من بیشتر از این در حق خودم جفا نکردم.مریم چندماه پیش میخواست بخره و من گفتم اگه از عباس معروفی چیزی بخونه تف میکنم تو غذاهاش.اینم اضافه کنم مریم دیگه مشکلی با لیوان دهنی نداره.قبلا دهنی بقیه رو نمیخورد و اه و پیف میکرد اما امروز تعریف کرد توی کلاس اسکیت مجبور شده قمقمه اش رو به همه قرض بده و الان اصلا مشکلی نداره.فک کنم باید بهش توصیه کنم اول چک کنه ببینه طرف مسواک میزنه یا نه،یوقت ایدز نداشته باشه،بعد قمقمه اش رو تسلیم کنه:/

پرسش هفته:چرا آهنگای ساندکلاود تموم نمیشن؟:!
همچنین ابهام هفته:بنویسیم ساوندکلاود یا ساندکلاود یا ساندکلاد یا ...؟
نویسنده : وجوج جیم ۷ نظر ۴ لایک:) |

از زنانگی فقط هورمون هایش را دارم

/ بازدید : ۷۸

احساس می کنم روحم دارد فرسایش پیدا می کند.کار کردن با پارچه و قیچی و کاغذ الگو آرام آرام دارد روی روح من خراش می اندازد.نمی دانم خوب است یا نه.صبح که بیدار می شوم اگر حس و حال درس باشد می روم زیرزمین و شروع میکنم تست زدن.هروقت به تست های عربی می رسم عین چرخ دنده ای که یک ریگ در آن گیر بکند متوقف می شوم و صدای سرزنش کننده نیکو توی سرم می پیچد.قطعا مرا به خاطر این بی ارادگی ام شماتت خواهد کرد.من واقعا آن سرسختی لازم را برای جنگیدن برای خواسته هایم ندارم.شبیه چرخ دنده ای شده ام که هرز شده؛اسمم هنوز چرخ دنده است اما کارایی لازم را ندارم.

نقاشی با رنگ روغن را دوست دارم.هروقت در کشیدن انحنای بالۀ ماهی دچار مشکل می شوم مربی هست که بهم کمک کند ولی وقت هایی که پارچه های برش خورده را روی هم می اندازم و درز ها رو به روی هم نیستند انگار کسی سوزن ته گرد ها را تا اعماق مغزم فرو می کند.دوباره انگار ریگی مرا از چرخش می اندازد.بهم یادآوری می شود که من در ظریف کاری ها ضعف دارم.من انحنای بالۀ ماهی و سجاف یقۀ دلبر را خوب از آب در نمی آورم.خانم همسایه می گوید باید موقع دوخت به تمیزکاری توجه داشته باشم،مربی می گوید توی جاهای ظریف طرح باید با حوصله کار کنم،نیکو داد می زند تو هیچی نمی شی!حتی مرحله یک رو هم گند می زنی،بابا می گوید به نظرم دیگه نباید بری نقاشی،مامان می گوید این طرح خیلی کوچیکه اصلا به چشم نمیاد،دبیر تست ریاضی می گوید به نکته های ظریف توجه کنید...روح من فرسایش پیدا کرده.من یک چرخ دنده هستم که می چرخد و «هیج چیز» را می چرخاند.

اگر در آن تابستان کوفتی دایی می فهمید منِ دوازده ساله چه عذابی می کشم شاید دوباره جنگ های صلیبی را نصب می کرد روی پی سی،می گذاشت من چند تا از آن فیلم های معرکه ای را که روحم هم خبر نداشت وجود دارند ببینم.شاید کسی باید روح مرا نجات می داد...اما کسی به بحران بلوغ من وسط آن بحبوحه فکر نکرد.حالا چه سودی دارد که من درباره اش حرف بزنم؟من دیگر دوازده ساله نیستم.می فهمم که دارم روح خواهرم را خراش می اندازم.من نباید امروز سرش داد می زدم.تقصیر او نبود که چای شیرین ریخت توی سفره.تقصیر هیچ کدام ما نیست که قالی ها زودلک می شوند.ولی باید داد بزنیم و حواسمان را جمع کنیم که هیچ کوفتی رویشان نریزیم.ما روحمان را خراش می دهیم.بخاطر قالی های لک شده،تست های حل نشده،پارچه های خراب شده...اه.ما آدم ها چقدر خراش داریم روی روحمان.

+باید از نیکو بپرسم وقتی نتایج آمده بود او چه حسی داشت؟باید از الهه بپرسم وقتی داشت کابل را ترک می کرد برای چه چیزی بیشتر متاسف بود؟باید از امین بپرسم وقتی آن شب دو تا مست افتاده بودند دنبالش چه تصویری جلوی چشمانش ظاهر شد که توانست آنقدر بدود؟باید از مربی ام بپرسم هنگام کشیدن بالۀ ماهی به چه چیزی فکر می کند؟باید از مامان بپرسم آن تابلوی کوچک ماهی ها که چند ماه وقت برده قشنگ تر است یا اولین نقاشی زندگی ام که با خودکار روی یک جعبه کفش کشیده بودم؟

نویسنده : وجوج جیم ۳ نظر ۳ لایک:) |

بمب هایی که بعد از خنثی شدن منفجر میشن!

/ بازدید : ۸۱

امروز رفتم سراغ کتاب ها و سی دی ها و تمام چیزهایی که از دایی به جا مونده بود.دوباره کشف چیزهای تازه از زندگی یک نفر.من عاشق وبلاگایی هستم که دیگه به روز نمیشن.عاشق گشت و گذار توی گوگل مپ و همچنین راه رفتن توی خیابون ها و فکر کردن درباره اینکه یعنی توی این خونه ها چی میگذره؟چندنفر تا حالا به این خیابون خیره شدن و اشک ریختن؟...و کلی سوال احمقانه دیگه که میتونه مغز هر کسی رو بترکونه ولی به من یه لذت عجیب میده!

امروز مجبور شدم دزدی کنم.از وسایل دایی چند تا سی دی برداشتم.خودم رو توجیه کردم که دایی دیگه هیچوقت به این کشور بر نمیگرده.اگه برگرده به این شهر نمیاد.اگر بیاد سراغ این اتاق نمیاد.اگر هم بیاد عمرا یادش باشه مثلا ده سال پیش توی کدوم جعبه کفش کلی نوارکاست از «آریان» و سی دی هایی از «موتسارت» و «منصور» داشته.بهم حق بدید که به عنوان یه خواهر زاده حق دارم ببینم داییم توی تمام این سال ها وقتی میرفتم برای شام یا ناهار صداش کنم و بلااستثنا خیره به مانیتور بوده داشته چی نگاه می کرده!

امروز دوباره چیزهایی رو کشف کردم که ممکنه مغز هر کسی رو بترکونه!اما یه فکری به ذهنم رسید.اینکه چندهزار تا آدم دیگه توی دنیا هستن که از کالبدشکافی زندگی دیگران خوششون میاد؟این ینی ممکنه سال ها بعد خواهرزاده من هم بره سر کتابخونم و توی سرش بمب های کوچیک و بزرگی منفحر بشه.برای همین دلم میخواد یه منبع دقیق و بی کم و کاست برای این حس فضولی خواهرزاده ای که ممکنه یه روز زندگی منو کالبدشکافی کنه داشته باشم.دو تا گزینه دارم.یکیش وبلاگه که خب کمی جنبه عمومی داره و یکیش هم کانال تلگرامه.به اینستاگرام اصلا فکر نمیکنم چون ممکنه خیلی باعث خودسانسوری من بشه.دلم میخواد افکارم رو همون جور که هست ثبت کنم.تجربه هام رو بنویسم و حتی گاهی فحش بدم.این کار رو نمیتونم توی دفترچه خاطراتم انجام بدم چون اون یه چیز خیلی شخصیه که باید توی روزهای پیری بخونمش و همراه با من دفن بشه.دنبال جایی هستم که بشه توش آهنگ و فیلم و نوشته و حتی صدا رو ثبت کرد.باید یک سری کشفیاتم رو هم ثبت کنم...

حالا ازتون میخوام نظر بدید که کجا به نظرتون برای ثبت کردن یه سری از لحظه ها مناسب تره؟این وبلاگ یا یه وبلاگ دیگه یا کانال تلگرامی یا چیز دیگه ای؟نظرتون رو همراه با یه توضیح کوچیک برام بنویسید.ممنون:)

نویسنده : وجوج جیم ۶ نظر ۳ لایک:) |

کی میدونه من وقت تنهایی زیرلب چی زمزمه می کنم؟

/ بازدید : ۴۴

واقعیت این است که خیلی چیزها را توی وب نمی شود پیدا کرد

مثل کافه جدیدی که ته کوچه بن بست باز شده

مثل جای شکلات هایی که مامان قایمشان کرده

مثل چرت و پرت هایی که من توی دفترچه گل گلی ام نوشته ام

مثل کلاهی قشنگی که یک روز روی یکی از صندلی های این شهر جا گذاشته ام

مثل دختر وبلاگ نویسی که خیلی وقت پیش گمش کردم

مثل جاهایی که چیزبرگر های خوشمزه و ارزان می فروشند

مثل خودت که هیچ کجای زندگی ام نامی ازت برده نشده

نسبتی با هم نداریم

حتی نمیدانم آیا می شناسمت؟

نکند هنوز خواب می بینم؟

هنوز کابوس های تابستانی روی شب هایم خط می اندازند

و تو عین دیوانه ها توی سرم والس می رقصی


+اسمت چیه؟
_ تربچه
+خونت کجاس؟
_تو باغچه
+چی میخوری؟
_آلوچه

نویسنده : وجوج جیم ۰ نظر ۰ لایک:) |

این فقط چند خط از زندگی من است

/ بازدید : ۸۸

نور خورشید که تابیده به دیوار های پوشیده شده با بلکا زیادی توی ذوق می زند.حالا گل هایم ریشه کرده اند و دارند هرروز بیشتر قد می کشند.روپوش سفید یادآور روزهای آزمایشگاه به در کمد آویزان است.یادش بخیر؛مامان می گفت من باید دکتر شوم.روپوش سفید و روسری ساتن بپوشم و...حیف!هیچوقت شبیه چیزی که آنها آرزو داشتند نشدم.کتاب هایم روی هم تلنبار شده اند.نه حوصله دارم و نه وقت دارم که لایشان را باز کنم و بخوانمشان.چشمم به کتاب های المپیاد که می افتد عذاب وجدان می گیرم.صورت نیکو می آید جلوی چشمم که با چه بدبختی اینها را برایم پست کرده.عوضش چند کتاب و فیلم درباره جنگ جهانی خوانده و دیده ام.احساس می کنم این زیرزمین یکی از پناهگاه های مخفی ورشو است.و آن بیرون نازی ها عین آب خوردن آدم ها را می کشند.هروقت که از حجم آزار دهنده خبر ها و پست های تلگرام و اینستاگرام خسته می شوم پناه می آورم به اینجا.حالا هم آمده ام تا چند صفحه ای کتاب بخوانم و روی لباس مامان مروارید دوزی کنم.بقیه که مرا می بینند فکر میکنند من دیوانه ام که وسط قرن بیستم و هیاهوی تکنولوژی هرروز می نشینم پای یک چرخ خیاطی قدیمی.نمی دانند که این همیشه آرزوی من بوده.متر بیاندازم گردنم و اندازه کمر و دور بازوی این و آن را بگیرم و هی کاغذ های الگو را برش دهم.آن بیرون جنگ رسانه های چپی و راستی و صحبت از اعتصاب و دلار و طلاست و من تنها کاری که می توانم انجام دهم همین است که پناه بیاورم به زیرزمین.خیالم راحت است که امواج وای_فای و خطوط ارتباطی به این پایین نمی رسد.گاهی در افکار مازوخیسمی ام غرق می شوم و خیره می شوم به در و دیوار و نقش های مختلف را پیدا می کنم؛گاهی هم فکر میکنم که خب الان سکه ده میلیون می شود و آهنگ پلی می کنم و می رقصم؛صدایش هم خیلی بلند است که یک موقع صدای دعوای بچه های همسایه به گوشم نرسد.دلیل این آرام بودنم برای خودم عجیب نیست.به جای آن گوشی موبایلی که قرار بود بگیرم و الان دیگر نمی توانم بگیرم به کسی فکر می کنم که در سرزمین های گرم زمین دارد زندگی می کند.بهش پیغام نمی دهم،زنگ نمی زنم.می خواهم فکر کنم که او هم حالش خوب است.فقط همین انگیزه ام برای نوشتن است که مرا زنده نگه داشته.ما باید زنده بمانیم.باید در این بهم ریختگی ها یک دلیل داشته باشیم.یک دلیل کافیست.من میخواهم زندگی کنم.توی اتوبوس یا جاهایی که حوصله ام سر می رود عکس های معمولی اینستاگرامش را می بینم.اصلا بخاطر همین خود اوست که هنوز می روم توی اپلیکشن جهنمی.

+به عنوان کسی که می داند ممکن است دنیا از این هم بدتر شود دارم برای خودم دلخوشی می سازم.می دانم که درروز های سرد زمستان خاطرات این تابستان داغ هستند که دلم را گرم می کنند و چشم هایم را باز نگه می دارند تا بهار و شکوفه های بادام را ببینم.

+پندانه:توصیه ام به شما جوانان این است که هر چه زودتر دلخوشی هایتان را بسازید.دارد دیر می شود.ناامیدی و وهم به سوی ما هجوم آورده.

نویسنده : وجوج جیم ۷ نظر ۳ لایک:) |

لقمه نون پنیرت رو جا نذاری!

/ بازدید : ۲۳۷

امشب با خودم حساب کردم اگر هفته ای دوبار بروم کتابخانه و برای میان وعده از اغذیه فروشی کنار کتابخانه ساندویچ فلافل بگیرم این امکان وجود دارد که کنکور رتبه خوبی بیاورم و حتی مسئول فروش بعد از دوسال عاشقم شود.خب طبق مصوبه جدید هر فلافل چهار هزارتومان و با نوشیدنی چیزی در حدود پنج هزار تومان در می آید.هفته ای دو نوبت ساندویچ فلافل=ده هزار تومان(بدون حساب تورم و در نظر گرفتن چهارتومان به عنوان قیمت پایه من باید تقریبا هر ماه چهل هزار تومان پول ساندویچ بدهم.یعنی سالی چقدر؟)آه چه عشق پرهزینه ای!لعنتی.

+اگر پارسال تصمیم می گرفتم درس بخوانم ماهی ده هزارتومان کمتر پول خرج می شد.ببین تورم با ما چه کرده!

نویسنده : وجوج جیم ۱۰ نظر ۲ لایک:) |

خانم جیم و خانم جیم

/ بازدید : ۸۶

چه روز عجیبی بود.باد داغ میخورد به صورتم.حس میکردم گونه هایم قرمز شده اند.گرما از همه چیز می بارید حتی از کلمه هایی که از موج رادیو بیرون می ریختند و مثل قیر داغ توی گوش هایم به حرکت در می آمدند:در آمریکا بر اثر گرما درصد خودکشی افزایش یافته.پیرمرد سکه ای انداخت کف دستم.سعی کردم در ماشین را آرام ببندم.برق این طرف خیابان قطع بود و برق آن طرف وصل.هی به یاد صحنه اول هری پاتر می افتادم.داستان از تابستان داغی شروع می شود که حتی چمن های جلوی خانه هم سوخته اند و زرد شده اند.

به در کافه رسیدم.به جز من و یک تعمیرکار دوچرخه هیچ کس در کوچه نبود.زیر سایبان ایستادم و به دیوار کنارم تکیه دادم.کرکره های نارنجی رنگ پایین کشیده شده بودند و رد سریش روی دیوار حکایت از تعطیل شدن کافه میداد.در آن هوای دم کرده به راه افتادم و توی ایستگاه اتوبوس منتظر نشستم.چشمم به کتابسرا بود.بالاخره کسی را دیدم که از پشت سر آشنا بود.تقریبا روی اسفالت خیابان می خزیدم.به دختری که پشتش به من بود خیره شدم.برگشت.خودش بود.

جزئیات دیدار یادم نیست.به جز اینکه برق نبود و کافه فقط چای داشت و چای در آن هوا عین جهنم بود!بعد از خداحافظی بود که تازه یادم آمد چقدر سوال قرار بود بپرسم.توی ایستگاه که نشسته بودم به این فکر میکردم که آیا من هم وقتی بزرگتر شوم یک همچین آدم باحالی می شوم و بقیه اینقدر دوستم خواهند داشت؟قطعا نه!بعد به جنگ فکر کردم.به گوگل مپ و اینکه چرا هنوز ساعات کاری کافه نارنجی را نشان می دهد فکر کردم.به مردم آمریکا که به خاطر گرما بیشتر خودکشی می کنند...می دانم که روزی می آید که حسرت نشستن و چند دقیقه ای  خیره شدن به سه درخت توت وسط خیابان را خواهم خورد.پس در آن عصر دم کرده بیش از هر چیزی به نسیم فکر کردم.با خودم فکر کردم بالاخره این تابستان داغ هم از یک جایی از پا در می آید.می افتد توی خنکای شهریور و بعد پاییز است که حاکم دنیا می شود.

+به نظرم بهترین کار این است که بروم توی زیرزمین و یکبار دیگر شازده کوچولو را بخوانم:)

نویسنده : وجوج جیم ۲ نظر ۲ لایک:) |
About Me
اگه کفگیرتون خورد ته دیگ...غصه نخورین چون بهترین قسمت یه قابلمه ته دیگشه.با ته دیگای زندگیتون حال کنید.مشکلات زمینی...ته دیگای سیب زمینی بهمون تحویل میدن...هرچقدر سخت تر باشن ته دیگامون برشته ترن
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان