ته دیگ سیب زمینی

بزرگی می گفت:سیب زمینی هم هستی،ته دیگش باش!

لواشک با طعم سوسک

/ بازدید : ۷۸

من کودکی بدی نداشتم.حتی در آن سال ها خیلی هم بچۀ ویژه ای بودم.مامان برعکس مادر بقیه دوستانم خانه دار نبود و من از وقتی که توانستم خودم بروم دستشویی یا حتی کمی قبل از آن نیمی از زندگی ام را در مهدکودک می گذراندم. آن زمان مهدکودک های خصوصی حکم کالج هایی را داشتند که نوابغ جهانی را پرورش می دهند.مهدکودک ما لباس فرم مخصوص داشت.پسر ها شلوار و پیراهن آبی و دختر ها پیراهن و دامنی به همان رنگ می پوشیدند.من حتی تابستان ها کلاس زبان می رفتم و تمام درز های اوقات خالی زندگی ام هم پر می شد.با این وجود زندگی ایزوله ای داشتم که خالی از هر هیجان اضافه ای بود.تنها دوستم پسرهمسایه مان «رسول» بود که برای دوچرخه ام برچسب های شب رنگ می خرید و با هم از سر کوچه تا آخرش مسابقه می گذاشتیم.با همه اینها خیلی جدی می گویم که کودکی بدی نداشتم.گاهی با پسرخاله ام که تنها همبازی من در خانواده بود می رفتیم مغازۀ «آقاجون» و «لواشک ده تومنی» یا بستنی دوقلو می خریدیم و در راه خانه می خوردیم.در خانواده ما هم مثل همه خانواده های دیگر یک فرد همه فن حریف بود که به کارخانه های چیپس و لواشک سازی رفته بود و دیده بود که تمام سیب زمینی های گندیده را در روغن سوخته سرخ می کنند و هر چه میوه گندیده و کرم خورده هست را با کرم هایشان توی دستگاه می ریزند و چرخ می کنند و یک جای کثیفی پهن می کنند تا بخشکند.در آن جای کثیف هر نوع موجود کثیفی اعم از سوسک و مارمولک و موش رفت و آمد داشتند و چه بسا یکی از همین سوسک ها همراه با لواشک بسته بندی نشده باشد؟این حرف ها را کم کم تمام اعضای خانواده یاد گرفتند و هر بار که لواشک دست ما می دیدند می گفتند:سوسکاش خوشمزست؟ البته این حرف ها روی ما بی اثر بود و تا روزی که آقاجون مغازه داشت ما لواشک ده تومنی را فراموش نمی کردیم.البته یکبار در همان مهدکودک خصوصی ما را برای اردو بردند به یک کارخانه لواشک سازی.آنقدر که فکر می کردم کثیف نبود؛یعنی اصلا کارکنان با سوسک و موش ها حشر و نشر نداشتند و مواد در داخل مخزن های بزرگی بدون دخالت دست مخلوط می شد و بسته بندی هم بهداشتی بود.آرم استاندارد را هم که یکی از مربی های مهد به بچه ها نشان داد،خیال همه مان راحت شد و آن روز تا توانستیم لواشک خوردیم.

امشب هوس همان لواشک های کثیف را کرده بودم.می دانستم که دیگر جایی «لواشک ده تومنی» تولید و فروخته نمی شود.رفتم از همان لواشک هایی که مثل لاستیک کش می آمدند و بهشان می گفتیم «لواشک لاستیکی» خریدم.در راه خانه لواشک را به همان شیوه سنتی تا زدم و انداختم گوشه دهانم.مزۀ پای سوسک می داد.خوشحال شدم که حرف های آن فامیلمان درست بوده و یک کارخانه هایی هنوز خط تولید لواشک های کثیف را دارند.

نویسنده : وجوج جیم ۵ نظر ۵ لایک:) |

به سووشون نشسته ایم

/ بازدید : ۵۵

هزار ها سال پیش ایرانیان باستان برای اسطوره ای به نام سیاوش به سوگ می نشستند.آن طور که در شاهنامه آمده سیاوش نامادری ای به نام سودابه دارد که از او درخواست همخوابگی می کند؛سیاوش امتناع می کند و سودابه برای ترس از رسوایی نقشه ای می کشد و سیاوش را به خیانت متهم میکند...پایان داستان و سربلند بیرون آمدن سیاوش را از آتش را همه می دانند(در دوره اسطوره شناسی چیز جالبی را متوجه شدم؛اینکه درخواست همخوابگی از سوی مادر سیاوش مطرح شده نه نامادری او و این دلیل آن است که نامی از مادر سیاوش در شاهنامه نیامده.احتمالا بعد از فردوسی کسانی بوده اند که داستان را به نوعی تحریف کرده اند و بیت های جعلی به آن افزوده اند.)پس از آن سیاوش به توران می رود و افراسیاب اداره بخشی از سرزمین توران را به او می سپارد.تلاش های سیاوش برای آباد کردن مناطق تحت حاکمیتش حسادت اطرافیان افراسیاب را بر می انگیزد و آن ها تلاش می کنند تا نشان دهند که سیاوش قصد شوریدن بر علیه افراسیاب را دارد.سرانجام افراسیاب با سپاهی به جنگ سیاوش می رود.سیاوش که قصد جنگ ندارد خود را با سیصد همراهش تسلیم می کند اما افراسیاب دستور می دهد او و تمام همراهانش را بکشند.اینگونه می شود که سیاوش را بی گناه گردن می زنند و در غربت به ناحق کشته می شود.

بعد از ورود اسلام به ایران این آیین سوگواری ایرانیان نه تنها از بین نرفت بلکه برای مثال مراسم عزاداری برای امام سوم شیعیان را هم تحت تاثیر قرار داد.پوشیدن لباس مشکی تا قبل از آن در بین اعراب وجود نداشته و مراسم تعزیه فقط در بین ایرانیان و شیعیان عراق برگزار می شود که نشان دهنده اصالت ایرانی این آئین هاست.شاید خیلی از کسانی که امروز اِرق ملیشان اجازه نمی دهد برای یک فرد بیگانه که در قرن ها پیش زندگی میکرده عزاداری کنند باید این را بدانند.خود من هم باید این را میدانستم که دقیقا هر سال برای چه دارم لباس سیاه به تن می کنم و زور میزنم که در روضه امام حسین اشک بریزم.اعتقادی داشتم که کم کم رنگ باخته بود و مرا در شب های محرم خانه نشین کرده بود.چند روز پیش کتاب سووشون را میخواندم.بعد از پایان کتاب دلم میخواست برای کسی بگویم که فهمیدن حقیقت چقدر دردناک است.«کیخسرو»،پسر سیاوش انتقام خون پدر را گرفت و بعد از امام حسین قیام های زیادی بود که در خونخواهی او شکل گرفت.شباهت اسطوره ای مثل سیاوش و امام سوم شیعیان در تنهایی و غربتشان بود.حرف متفاوتی را بیان می کردند که دیگران ظرفیت آن را نداشتند و برای همین بجز تعداد اندکی کسی با آنها یار نبود.در کتاب «سووشون» هم سیمین دانشور از «یوسف»ی گفته که میخواست راه درست را برود و در آخر هم تنها و به ناحق کشته شد و پسرش «خسرو» شاید باید انتقام خونش را می گرفت...فهمیدنش «درد» داشت؛فهمیدن اینکه کم نبوده و نیستند سیاوش هایی که میخواهند صدای حق باشند ولی شنیده نمی شوند...و ما باید هر سال و هر روز به سوگ صداهایی که در گلو خفه می شوند بنشینیم.

+گریه نکن خواهرم.در خانه‌ات درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت.

و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی!
_از سووشون_
نویسنده : وجوج جیم ۳ نظر ۶ لایک:) |

جمع گریزی

/ بازدید : ۶۱

امروز رفتم اولین تئاتر اون دختره که سال آخری بود رو ببینم.فهمیدم من هنوز با جمع ها مشکل دارم.برگشتم خونه و نشستم پای لپ تاپ.هی دارم میگم آخه چرا رفتم اونجا؟نمیشد بشینم خونه یکم فیلم ببینم؟تق تق تق!چقد حس بدی دارم وقتی توی یه جای خیلی تاریک کنار چند تا غریبه کنارم نشستن.من دیگه عمرا برم توی اون ساختمون کوفتی با اون هوای خفه و بخوام اون دختره رو که فک کرده دست راست خدا شده ببینم.

:///

چرا انقد جمع گریز شدم؟


نویسنده : وجوج جیم ۳ نظر ۳ لایک:) |

و کاش یه روزی همه با تفاوت هامون بشینیم سر یه سفره

/ بازدید : ۹۲

امروز روز ریسک بود.از سر صبح بخاطر یک قرار کوچک تولد آنقدر استرس داشتم که اشتهایی برای خوردن ناهار هم نداشتم. من برای اولین بار اسنپ گرفتم و سرظهر تنهایی رفتم فولادشهر.البته خواهرم هم بود.بعدخیلی مسخره بود که من بخاطر این اولین بار ها داشتم سکته میزدم.نکند راننده بپیچد توی جاده خاکی و بهم تجاوز کند؟نکند تصادف کند؟نکند گم شوم؟نکند برنامه کنسل شود؟خب همه اینها گذشت و من که همچنان استرس داشتم آدرس سینما را از روی گوگل مپ پیدا کردم و رسیدم به در ورودی.بعد بچه ها یکی یکی رسیدند.این بچه هایی که میگویم کسانی بودند که من اگر قبلا توی خیابان می دیدمشان یا بهشان محل نمیدادم یا چپ جپ نگاهشان میکردم و رد میشدم.شبیه جزایری بودیم که هیچ راهی برای رسیدن به همدیگر نداشتیم مگر اینکه به آب بزنیم.تولد مهسا بود و فقط همین تولد بود که می توانست ما را دور هم جمع کند.چندساعت گذشت؟از ساعت دو و نیم بعدازظهر که «خاله قورباغه» را دیدیم تا آنجایی که من سوار اتوبوس شدم و به سمت خانه حرکت کردم کلا شاید چهار ساعت در کنار هم بودیم.بعد من به اندازه کل این سه ماه تابستان خندیدم.به این تابستان کلی غر زدم.ببخشید تابستان!تو خیلی هم بد نبودی.تو مرا شرمنده کردی و من فهمیدم بدترین کاری که می توانی با کسی که در حقت بدی کرده بکنی،این است که با بخشندگی ات شرمنده اش کنی.امروز دیدم بدون اینکه بدانی کسی که رو به رویت نشسته چقدر پول در بانک پس انداز دارد و لباس تنش چقدر می ارزد می توانی با او وقت بگذرانی و خوشحال باشی.

من بخاطر ریسک های جدیدی که کردم ناراحت نیستم.این ریسک ها باعث شدند من وارد جمع دوستانه ای شوم که آدم های جدیدی را بشناسم.نازنین و فاطمه از آن هایی بودند که موقع فیلم دیدن پفک نمی خوردند و اصلا هم میل به چیزی نداشتند.مهسا به هیچ چیز قابل خوردنی نه نمی گفت و دختری بود که در طول یک سال گذشته باعث شد من کمی با ترس هایم رو به رو شوم و ببینم که واقعا چیز مهمی نیستند.مرتضی هم چندان عجیب نبود و توانستیم جلویش درباره هدیه مهسا بحث کنیم که قرار بود برایش بگیرم ولی نگرفتم و خب چیز خصوصی ای بود!من کسی بودم که در طول هفت سال گذشته فقط یک سری روابط کنترل شده با اطرافیانم داشتم و تنها دوست صمیمی ام پریسا بود که تمام زندگی مرا می دانست و البته می داند.قبل از این من فکرش را هم نمی کردم که بتوانم چند ساعت در یک جمع بیش از دونفره دوام بیاورم و حتی جرئت_حقیقت بازی کنم.ولی همه این کارهارا کردم و وقتی به خانه برگشتم احساس کردم خوشحال ترم.من از جمع های لوس دخترانه مان در مدرسه متنفر بودم.وقتی که تمام بچه های باحال رفتند رشته ریاضی من تنهاتر شدم.اما امروز فکر کردم که چه خوب!دخترهایی هستند که دخترانگی دارند ولی اسیر کلیشه های جنسیتی نیستند و پسرهایی هستند که تمام خاطرات تاریک ذهنت را از برخورد با پسرهای دیگر کنار میزنند.دلم از آدم های شهرم گرفته بود.هنوز هم دلم گرفته ولی بابت پریسا و مهسا دلگرم می شوم به زندگی در این شهر خاکستری:)

نویسنده : وجوج جیم ۱۰ نظر ۳ لایک:) |
About Me
اگه کفگیرتون خورد ته دیگ...غصه نخورین چون بهترین قسمت یه قابلمه ته دیگشه.با ته دیگای زندگیتون حال کنید.مشکلات زمینی...ته دیگای سیب زمینی بهمون تحویل میدن...هرچقدر سخت تر باشن ته دیگامون برشته ترن
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان