ته دیگ سیب زمینی

بزرگی می گفت:سیب زمینی هم هستی،ته دیگش باش!

شما چه خبر؟

/ بازدید : ۸

بگذارید یک خبری را بهتان بدهم.فیسبوک دایی گرامی را یافته ام.مرد بیچاره درخواست دوستی ام را پذیرفته و حالا من عین اسبی وحشی در صفجه اش می تازانم و همه‌ی عکس ها و نظرات و غیره را لگد مال میکنم.این است آداب خواهرزاده بودن!

فردا هم روز آزمون نکبتی ست(راستی نرگس...چطو تو که انقد از آزمون بدت میاد میری آزمون میدی هی؟)و خب الان دل درد وحشتناکی دارم.شبیه پیرزن ها راه میروم.دو لیوان چای نبات و جوشانده و قرص نمیدانم چیچیوفن پایین داده ام...اند لتس گو تو فیسبوک کیدز!

+این چند روز به صورت رگباری تولد بزرگان اهل زبان و ادب فارسی بود.آخ که آدم انگشت به دهان می ماند از حجم ادب دوستی اهالی اینستاگرام.یادم است سال های ابتدایی دبستان و قبل از آن هرروز صبح،همکلاسی هایم می ریختند سر مربی یا معلم بیچاره که بیا برایت شعری که تازه یادگرفته ایم را بخوانیم.حکایت همین دوستان است انگار.منتهی نمی شود دستی بر سرشان کشید یا لپشان را بوسید و گفت:بخورمت جوجو! 

نویسنده : وجوج جیم ۰ نظر ۰ لایک:) |

ناگهان بهار را

/ بازدید : ۱۹

ناگهان عشق را،غم را،دلتنگی را،رویا و آرزوهای دور را در قلبم،در رگ و پی و استخوانم،بر گونه ها و روی لب هایم حس میکنم.

نویسنده : وجوج جیم ۱ نظر ۰ لایک:) |

خانوم جان

/ بازدید : ۲۲

بعد از یک ماه نیامده ام اینجا که از روزمرگی هایم بنالم و به کنکور فحش بدهم و یادآوری کنم که من هرروز صبح قبل از اینکه آفتاب بزند بیدار می شوم و عصر ها بعد از غروب بر میگردم خانه...نه نه.یک فرد جدید در خانواده از دنیا رفته است(بله.خدا رفتگان شما را هم بیامرزد).من هیچ خاطره واضح و روشنی از فرد متوفی ندارم.هر چه که زور میزنم و به حافظه ام فشار می آورم فقط همین را به یاد می آورم که هر وقت فرد متوفی می آمد خانۀ مادر من ورودش را با جملۀ:خانوم جان اومد. اعلام می کردم و معمولا با تشر دیگران رو به رو می شدم که:خانوم جان نه.بگو زن دایی.فقط همین.زن پیر و تنهایی بود.همسرش را در جوانی از دست داده بود و ماه های پایانی زندگی اش را بیمار بود(بله.زن بیچاره راحت شد).الان کسی مرده که من خاطره های مبهمی از زمان زنده بودنش دارم.این ترسناک نیست؟مطلقا نه.

هفتۀ پیش من و مریم مانده بودیم در پایگاه مطالعاتی مدرسه که درس بخوانیم.بعد از ساعت رسمی مدرسه،موتورخانه به طور خودکار خاموش می شود و این بود که بعد از سه ساعت،خواستیم برویم طبقۀ اول کمی چای بنوشیم و گرم شویم.همان موقع بود که فهمیدیم تمام چراغ های طبقۀ دوم خاموش است.من بودم،مریم و مدارکی که می گفت سال ها پیش به جای دبیرستان دخترانه،یک قبرستان در این محله وجود داشته.دلم نمیخواست تا آخر عمرم بمانم توی کلاس و بترسم.پس در را باز کردم و به مریم گفتم بیا بدوییم.مدرسه،یکبار بازسازی شده و حالا خبری از آن مدرسۀ بزرگ با درخت های قدیمی کاج نیست.معماری احمقانۀ ساختمان طوریست که راهرو های بی پایان،یک سری کلاس را به هم مرتبط می کنند.در هر صورت ما تا طبقه اول دویدیم و متوجه شدیم به جز ما و معاون مدرسه،هیچ احدی در این قبرستان بازسازی شده نیست.معاون هم ابتدا کمی ما را ترساند و گفت یکی از اعضای کادر آموزشی می گوید که روح مرده ها را گاهی حس می کند.بعد ما را تسلی داد که این مرده ها در زمان زندگیشان هیچ کاری نکردند،پس الان هم کاری با کسی ندارند.با مریم کمی چای نوشیدیم.فلاسک را پر کردیم و کلیه هایمان را خالی.کلید برق راهرو ها را پیدا کردیم و به پناهگاه عزیزمان برگشتیم.قطعا مردگان برای دنیا بی خطرتر از مایی بودند که از مواد و امکانات جهان استفاده می کردیم و در عوض کربن دی اکسید و کود انسانی تحویل می دادیم.

+ در برابر این دنیای فانی،دبیر عقده ای آمار و احتمال و فاینال زبان فردا چه اهمیتی دارد؟

نویسنده : وجوج جیم ۲ نظر ۰ لایک:) |

مگر چند تا مادر ترزا پیدا می شود؟

/ بازدید : ۴۲
الان که نشسته ام روی صندلی،انگشت هایم را روی دکمه های کیبورد فشار می دهم و آن بیرون که همچنان باران ریز و یکنواختی می بارد.من به آهنگی که پلی می شود گوش می دهم و همراه با نت های شناور در فضا،روحم را رها می کنم.آی ای دنیا...دنیا..دنیا(ریشه اش هست دَنَیَ/یعنی پست تر)احساس میکنم در بیست و هفت سالگی،چند هفته مانده به تولد بیست و هشت سالگی ام، در دریای خزر غرق شده ام.روی موج ها می رقصم و به این طرف و آن طرف کشیده می شوم.دلتنگم اما یک دلتنگی شیرین است.نزدیکانم احتمالا غمگین من هستند اما یک آگاهی در من پدید آمده.یک نقطه روشن دیده ام.انگار از درد های پست تر رهایی یافته ام.
به هیچکس نگفته ام که یکی از بزرگترین ترس هایم جوانمرگ شدن است.اگر به مامان بگویم می گوید نفوس بد نزن و اگر به پری و مریم بگویم می گویند بادمجون بم آفت نداره.
میخواهم نوشتن را ادامه دهم اما همین جا توقف می کنم.یک ساعت گذشته.من نشسته ام.انگشت هایم کیبورد را نوازش می کنند.باران بند آمده.آهنگ برای چندمین بار پلی می شود.رها هستم.چشم هایم داغ می شود.آهنگ را قطع میکنم.باید به چیز های خوب تری فکر کنم.
+به مریم نوشتم:ممکنه قبل از اینکه بمیرم سومین پادشاه هخامنشی رو ببینم؟نوشت:حتما!
نویسنده : وجوج جیم ۴ نظر ۲ لایک:) |

از مهمونی های فامیلی که نگم برات

/ بازدید : ۵۶

هوا هوای کوهستان های اطراف فلات هیمالیاست.من هیچ کار باحالی برای انجام دادن ندارم.آن فلاسکی که برایم تولدم هدیه گرفته ام را هرروز می برم مدرسه و وقتی کیف چرمی اش را می بینم دلم می گیرد.با همچین کیف چرمی و فلاسکی باید بروم عضو یک گروه طبیعت گردی شوم.یک کیسه خواب هم باید بخرم و همچنین از آن کفش های عاج دار و چوب دستی و بزنم به دل طبیعت و جنگل های خزان دار.بردن فلاسک چای به مدرسه و سالن مطالعه توهین به شعور کوهنوردها و طبیعت گردها نیست؟

ما در شهرمان از این انجمن های مسخره ای که مهمانی های دوره ایشان را در کوه و پارک برگزار می کنند زیاد داریم.از قضا همۀ اعضایشان را پیرمردهای چاق مثلا بامزه و کارمندان بازنشستۀ آموزش و پرورش تشکیل می دهند.مرد هایشان در بهترین حالت با صندل و جوراب خاکستری می روند کوه و زن هایشان انگار قرارداد ابدی با مقنعه بسته اند و بی بروبرگرد همیشه در حال نقد و بررسی اوضاع اجتماعی اند.چرا همچین انجمن هایی باید برای من جالب باشد؟

خفن ترین و یا دست کم قابل تحمل ترین آدم های جوان شهر در کافه نارنجی جمع می شوند دورهم.کتاب می خوانند.حرف می زنند.بازی می کنند.می خندند و اکیپ های دوستیشان را گسترش می دهند.این یعنی من برای بودن در یک دورهمی ساده باید هرهفته کلی پول بدهم بابت نوشیدنی های کافه؟شت!

نویسنده : وجوج جیم ۷ نظر ۲ لایک:) |

تصورم از جهنم اتاق مشاور مدرسه ست با این تفاوت که توی جهنم نمیرم مدرسه

/ بازدید : ۵۸

دلم برای همه تان تنگ شده.دلم برای همه چیز تنگ شده.دلم برای وبلاگم.دوستان وبلاگی ام و تمام وبلاگ هایی که قبلا می خواندم تنگ شده.باز هم دلم برای همه چیز تنگ شده.من وقت ندارم.من باید بخوانم.بیشتر و بیشتر بخوانم.این یک رقابت است.یک جنگ گلادیاتوری است.هر کس ببازد مرده است.آن رو به رو بودجه بندی آزمون ها را زده ام.جمعه آزمون است.من هیچ تستی نزده ام.به درک.ظهر به مامان گفتم کاش هنر خوانده بودم.کاش میتوانستم رنگ هایم را بردارم و ببرم توی زیرزمین و هرروز نقاشی بکشم.بعد مثل آن دختره نمایشگاه بگذارم توی کافه نارنجی و همه بیایند بهم تبریک بگویند و هات چیپس دونفره برای خودم سفارش دهم.مامان حرف هایم را گوش می کند.فقط اوست که می داند من چقدر رنگ ها را دوست دارم.مامان برای من بسته های 12تایی مداد لاکپشتی می خرید.برایم لاک بنفش می خرید.عصر های تابستان مرا می بُرد کلاس نقاشی.من برای مربی نقاشی ام شعر های بی تربیتی را که از پسرهای محله شنیده بودم می خواندم.مربی و دوست هایش ریسه می رفتند.یک پسری بود که بوم داشت و رنگ و قلم مو.ما همه دفتر نقاشی چهل برگ داشتیم با مدادرنگی های 12 تاییِ لاک پشتی.الان یادم آمد که دلم برای روزهای بدون کنکور و درخت های انگور کلاس نقاشی و مسابقه های ماست خوری اش هم تنگ شده.

+من ادبیات را دوست دارم.کیس های روانشناسی را دوست دارم.حتی تاریخ و معاهده های سیاسی ننگ آور را هم دوست دارم.اما از تست ها بدم می آید.تست های سرعتی،مفهومی،تحلیلی...زندگی همینطور دارد برای من غم انگیزتر می شود.حتی دوستانم را هم از یاد برده ام.از من می پرسند ریاضی را چند درصد زدی؟تراز تخصصی هایت چند شد؟رتبه ات در منطقه؟تحلیل آزمون کرده ای؟

نویسنده : وجوج جیم ۶ نظر ۲ لایک:) |

روزهایی برای خوردن چای و مربای عصرانه

/ بازدید : ۶۰

یک نفر بیاید رخت ها را از روی بند جمع کند

کسی تست جامعه شناسی بزند

کسی سراغ اتاق کثیف من برود

من کلی کار دارم

در این عصر ابرآلود باید

هی ایلیا منفرد گوش بدهم

و هی بسته‌ی پستی ام را با ذوق نگاه کنم

هی آخرین نامه اش را بخوانم

+شبدر(تراریوم قشنگم) امروز سبز و بخار گرفته بود:)

نویسنده : وجوج جیم ۶ نظر ۳ لایک:) |

ما سرخوشانِ مستِ دل از دست داده ایم؟!

/ بازدید : ۷۵

بله گفته بودم.باز هم تولد من بود و بر خلاف پارسال،این بار سعی کردم بهترین و دوست داشتنی ترین آدم های زندگی ام را جمع کنم و با هم جشن بگیریم.سعی کردم اما باز هم نشد که همه دور هم باشیم.مثلا مهسا نبود.یاسمن و سارا و متینا هم آنقدر دور هستند که امکان حضور داشتن را نداشتند.آناهیتا هم رفته بود که با انگشت های کشیده اش هنر موسیقی را نوازش کند.پریچهر هم مصدوم بود.نیکو هم گمان میکنم دیگر خیلی خفن شده باشد و با ما جوجه دبیرستانی ها نپرد!با این وجود پریسا بود.پریسایی که دیگر یک دوست نیست و مثل یک خواهر دلسوز،آمار لباس زیر های کمد مرا هم دارد.مریم هم بود.همان مریمی که اگر چهارسال پیش بهم می گفتند یک روز بهترین همکلاسی ات می شود جام شوکران سر می کشیدم.مرتضی بود.مرتضی دوست مهسا بود و الان دیگر دوست همۀ ماست؛ما مرتضی را مثل یک تخته شکلات بین همدیگر تقسیم کرده ایم و داریم فکر میکنیم عجب!پس پسر ها اینجوری هستند.راستی زینب هم بود.زینب آنقدر آرام است که من خاطره هایش را هم فراموش میکنم.با این حال این جشن برگزار شد و ما تا جایی که توانستیم خندیدیم و همچنان به همدیگر فحش های رکیک دادیم و به کافه و کافه دار و کلا هر چیز «کاف» داری بد و بیراه گفتیم.اصلا قرار بود برویم فلافل سلف سرویس من بچه ها را مهمان کنم ولی اسیر مدرنیته شدیم و به قول مریم معذب بودیم!مرتضی برای ما ویالون زد و بچه ها یک عکسی گرفتند که مرا درحال کف و خون قاطی کردن از ذوق نشان می دهد.من حتی توانستم یک صدای دردآوری از ساز در بیاورم.بگذارید این را هم افشا کنم که مریم و پریسا نه تنها برای من هدیه نیاوردند بلکه هدیه هایم را هم مصادره کردند و من از آن بستۀ شش تایی مدادپاکن دار فقط دو تایش را دارم(یکی را زینب و دیگری را عطیه کش رفتند).آخر ماجرا با چیپس و ماست و آبمیوه تمام شد.با همدیگر خداحافظی کردیم و این هم شد پایان دورهمی ما.

باید خدا را حسابی شکر کنم یا زانوی غم بغل بگیرم برای روزهایی که دیگر همچین جمعی وجود نخواهد داشت؟

+هفدهِ هفتِ نود و هفت مهر من به طرز عجیبی هفده ساله شدم.

نویسنده : وجوج جیم ۹ نظر ۱ لایک:) |

آشتی کنون

/ بازدید : ۵۴

سال ها پیش در چنین روزی دیواربرلین فروریخت.آدم های این طرف دیوار با آدم های آن طرف دیوار دست دادند.روی همدیگر را بوسیدند بهمدیگر شیرینی ناپلئونی تعارف کردند.روز مهمی بوده.روز مبارکی بوده.

نویسنده : وجوج جیم ۴ نظر ۲ لایک:) |

لواشک با طعم سوسک

/ بازدید : ۹۹

من کودکی بدی نداشتم.حتی در آن سال ها خیلی هم بچۀ ویژه ای بودم.مامان برعکس مادر بقیه دوستانم خانه دار نبود و من از وقتی که توانستم خودم بروم دستشویی یا حتی کمی قبل از آن نیمی از زندگی ام را در مهدکودک می گذراندم. آن زمان مهدکودک های خصوصی حکم کالج هایی را داشتند که نوابغ جهانی را پرورش می دهند.مهدکودک ما لباس فرم مخصوص داشت.پسر ها شلوار و پیراهن آبی و دختر ها پیراهن و دامنی به همان رنگ می پوشیدند.من حتی تابستان ها کلاس زبان می رفتم و تمام درز های اوقات خالی زندگی ام هم پر می شد.با این وجود زندگی ایزوله ای داشتم که خالی از هر هیجان اضافه ای بود.تنها دوستم پسرهمسایه مان «رسول» بود که برای دوچرخه ام برچسب های شب رنگ می خرید و با هم از سر کوچه تا آخرش مسابقه می گذاشتیم.با همه اینها خیلی جدی می گویم که کودکی بدی نداشتم.گاهی با پسرخاله ام که تنها همبازی من در خانواده بود می رفتیم مغازۀ «آقاجون» و «لواشک ده تومنی» یا بستنی دوقلو می خریدیم و در راه خانه می خوردیم.در خانواده ما هم مثل همه خانواده های دیگر یک فرد همه فن حریف بود که به کارخانه های چیپس و لواشک سازی رفته بود و دیده بود که تمام سیب زمینی های گندیده را در روغن سوخته سرخ می کنند و هر چه میوه گندیده و کرم خورده هست را با کرم هایشان توی دستگاه می ریزند و چرخ می کنند و یک جای کثیفی پهن می کنند تا بخشکند.در آن جای کثیف هر نوع موجود کثیفی اعم از سوسک و مارمولک و موش رفت و آمد داشتند و چه بسا یکی از همین سوسک ها همراه با لواشک بسته بندی نشده باشد؟این حرف ها را کم کم تمام اعضای خانواده یاد گرفتند و هر بار که لواشک دست ما می دیدند می گفتند:سوسکاش خوشمزست؟ البته این حرف ها روی ما بی اثر بود و تا روزی که آقاجون مغازه داشت ما لواشک ده تومنی را فراموش نمی کردیم.البته یکبار در همان مهدکودک خصوصی ما را برای اردو بردند به یک کارخانه لواشک سازی.آنقدر که فکر می کردم کثیف نبود؛یعنی اصلا کارکنان با سوسک و موش ها حشر و نشر نداشتند و مواد در داخل مخزن های بزرگی بدون دخالت دست مخلوط می شد و بسته بندی هم بهداشتی بود.آرم استاندارد را هم که یکی از مربی های مهد به بچه ها نشان داد،خیال همه مان راحت شد و آن روز تا توانستیم لواشک خوردیم.

امشب هوس همان لواشک های کثیف را کرده بودم.می دانستم که دیگر جایی «لواشک ده تومنی» تولید و فروخته نمی شود.رفتم از همان لواشک هایی که مثل لاستیک کش می آمدند و بهشان می گفتیم «لواشک لاستیکی» خریدم.در راه خانه لواشک را به همان شیوه سنتی تا زدم و انداختم گوشه دهانم.مزۀ پای سوسک می داد.خوشحال شدم که حرف های آن فامیلمان درست بوده و یک کارخانه هایی هنوز خط تولید لواشک های کثیف را دارند.

نویسنده : وجوج جیم ۵ نظر ۵ لایک:) |
About Me
اگه کفگیرتون خورد ته دیگ...غصه نخورین چون بهترین قسمت یه قابلمه ته دیگشه.با ته دیگای زندگیتون حال کنید.مشکلات زمینی...ته دیگای سیب زمینی بهمون تحویل میدن...هرچقدر سخت تر باشن ته دیگامون برشته ترن
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان