ته دیگ سیب زمینی

بزرگی می گفت:سیب زمینی هم هستی،ته دیگش باش!

به این فکر می کردم که بهشت چگونه می تواند باشد؟

/ بازدید : ۲۹

ما بیش از هزار کیلومتر رفته بودیم.در جاده های ناآشنا می راندیم.از کنار شهر های کوچک می گذشتیم.به چهره غریبه ها خیره می شدیم.سوغاتی می خریدیم و دلمان تنگ همان خانه کوچک در شهرک خلوتمان بود.سه روز بود که باران می بارید.بدون اینکه لحظه ای ابر ها کنار روند.شنیدیم که در بعضی جاها سیل آمده و جاده را خراب کرده.ما همچنان می رفتیم.نمی دانم چه گوش میدادم اما در رویا غرق بودم.همه در رویا غرق بودیم.رویای لم دادن جلوی آفتاب و یک خواب بعدازظهر.به خودمان که آمدیم جاده را خلوت دیدیم.چند ماشین عبور می کردند و چراغ می زدند و می گفتند برگردید.ما همچنان می رفتیم.جاده کوهستانی شده بود.باران همه جا را نفوذ کرده بود.حتی صخره ها هم نم کشیده بودند.جاده در دست تعمیر بود.ما قصد برگشتن نداشتیم.راه زیادی آمده بودیم.دلم نمیخواست در آن جاده بی در و پیکر پا بگذارم اما دست من نبود.توی جاده ای متروک که از بین دو صخره بلند و سخت می گذشت.از بالای تکه سنگ های کوچ و بزرگ سقوط کرده بودند و همه چیز خوفناک می نمود.جاده پر از چاله بود.چاله ها پر از آب بودند و ماشین تکان های سختی داشت.دلم می خواست برگردم.نمی دانستم به کجا اما دلم نمی خواست آنجا باشم.یکهو ماشین ایستاد. رو به رویمان جاده آسفالت تمام می شد.از وسط جاده خاکی،به اندازه یک جوی آب از بین رفته بود.به نظر می آمد که راه تمام شده و باید برگردیم.اما برنگشتیم چون چند ماشین پی ما راه افتاده بودند و دل به جاده زده بودند.آنها هم قصد بازگشت نداشتند.همه از ماشین پیاده شدند و خواستند کاری کنند.پی بیل گشتند.نمیدانم از کجا اما یکی پیدا کردند و با آن گودال را پر کردند.بعد یکی یکی ماشین ها را آوردند که رد شوند.گِل از کنار چرخ ها می پاشید و چهار ماشین به زور رد شدند.بعد از یک پیچ رد شدیم.خوشحال بودم که دیگر تنها نیستیم.فکر کردم در این جاده وحشتناک که پشه هم در آن پر نمی زند مرگ خیلی ترسناک است.بعد از آن پیچ آفتاب را دیدم.جاده کوهستانی تمام شده بود.رو به رویمان یک دشت بی نهایت وسیع بود.احساس غرور می کردم.احساس خوشبختی می کردم.احساس می کردم تمام تیربرق ها ایستاده اند به کف زدن برایمان.تمام آب باران های سیل آسای چند شب گذشته در آن دشت جمع شده بود.تا شانه جاده آب جمع شده بود.حالا از آن منطقه بارانی و آسمان ابری گذشته بودیم.خورشید خودش را پهن کرده بود وسط آسمان و ابر های پنبه ای برای خودشان جولان می دادند.گفتم حتما بهشت یک همچین جایی است.بعد از لحظات سخت،جاده های سیل برده،لباس های نم کشیده و صخره های ترسناک یک دشت پر از چمن می تواند خود خود خدا باشد.

فروردین نودوشش_جایی شبیه بهشت

نویسنده : وجوج جیم ۵ نظر ۲ لایک:) |

خواب زدگی

/ بازدید : ۳۳

من دوباره وارد فصل جدیدی از زندگی ام شدم.چیزی به اسم بزرگ شدن در من رخ داده.منطقی تر برخورد می کنم و این خوب است.جدی خوب است؟در هر صورت دارم به این نکته میرسم که دنیا همه اش پوچ است و آدم ها بی وفا و اصلا ارزشش را ندارد و این حرف ها...

دیشب خواب دیدم.مثل همیشه خواب مسخره ای بود.البته کمی هم مرا به فکر فرو برد و از آنجایی که صبح دیدم پوست لبم را جویده و کنده ام به نظرم استرس زیادی هم داشت.قضیه از این قرار بود که:وسط جنگ من و معشوقه ام که نمیدانم دوباره کی بود مردیم.یعنی شهید شدیم!یک خمپاره دقیقا خورد آنجایی که ما با هم قرار گذاشته بودیم و روح ملکوتی من عروج کرد.اینکه خواب ببینی مرده ای خیلی وحشتناک است.حالا اینکه خود خواب یک مرگ است هم بحثی است...بیخیال.خیلی سخت می شود!بعد متوجه شدم که همه اعضای خانواده رفته اند سر قبر من.خیلی بی شکوه بود.مثل اینکه وصیت کرده بودم مرا کنار قبر عمه ام به خاک بسپارند.معشوقه بدبختم هم دقیقا زیر پای من چال کرده بودند.وقتی که به تاریخ روی سنگ قبرم دقت کردم دیدم که تاریخ فوت مال نهم آبان ماه سال نود وشش است.دلم برای خودم که نه،برای کسی که مرده بود سوخت!تمام عمرم در شانزده سال خلاصه شده بود.این رسم زندگی است؟کامی از دنیا نگرفته و رخت بستم و رفتم.نکته اینجا بود که تاریخ مرگ معشوقه ام مربوط به دقیقا یکسال بعد از من بود.حالا چرا نمیدانم ولی در کل خواب بدی بود چون در تمام مدت داشتم به این فکر می کردم که حالا چه کسی به خوانندگان وبلاگم خبر خواهد داد؟دوستانم توی تلگرام از کجا بفهمند من دیگر مرده ام؟کلی غصه خوردم که چرا آخرین پست وبلاگم را آپ نکردم و چرا کتاب هایم را کامل نخواندم.

خواب دردناکی بود از این نظر که من متوجه شدم کلی دلبستگی مسخره در این دنیا دارم و حجم زیادی از آنها را هم آدم ها تشکیل می دهند.خدا را شکر کردم که آن معشوقه واقعی نبود وگرنه من از عذاب وجدان می مردم!چرا یک بدبخت دیگر باید غصه مرگ مرا بخورد؟


+خیلی کار به درد نخوری است که من بیایم و برنامه سالی که هنوز نیامده را لو بدهم ولی قریب به اتفاق در نود و هفت کمتر به آدم های دیگر برسم تا خودم و کتاب هایم.ببخشید که حالتان را نمیپرسم ای مخاطب های نداشته.ای خوانندگان عزیز از این پس شاید کمتر توفیق خواندنم را داشته باشید.آه ای خوانندگان خاموش!روزی افسوس خواهید خورد که چرا آن موقع که هنوز شهید نشده بود برایش کامنت فدای آن انگشتان تاول زده از شدت تایپت شوم نگذاشتم.خلاصه بیایید که قدر یکدیگر بدانیم.


+سرچ کردم تعبیر خواب مردن.یک سری مطالبی آمد که اصلا ولش کن!فکر کنم دیشب غذای سنگین خورده بودم.

نویسنده : وجوج جیم ۳ نظر ۴ لایک:) |

پنج شنبه،یک مارس عزیزم

/ بازدید : ۵۰

یک مارس عزیزم؛

دیدم هیچکس در این ساعت به من محل سگ هم نمی گذارد.این شد که گفتم این پست برای تو باشد.خداییش فکر می کردی یک روز یکی پست وبلاگش را به تو تقدیم کند؟لعنتی!خودم هم فکرش را نمی کردم یک روز آنقدر تباه شوم که یک مارس این چنان برایم پررنگ شود.یک مارس عزیزم؛آیا تو هم شبیه من شده ای؟بی خوابی تابستانه زده به سرت؟حتما می گویی بی خوابی تابستانه چه زر جدیدی است که از خودم در کردم.اما باید بگویم خیلی مهم است.چون دقیقا سر موقع به سرم زده است.یک مارس هر سال!فکر کن چقدر چیزم که دارم درباره بی خوابی تابستانه با یک مارس درددل می کنم.یک مارس عزیز؛همه شان آنلاینند.راست می گویم.همه شان.از دم.نباید فضول باشم ولی گاهی بهشان تکست می دهم«چرا آنلاینی؟» پرسشم مسخره است.چون جوابش را نمی دهند.خیلی رأفت به خرج بدهند یک استیکری چیزی می فرستند و تمام می شود.نمی توانند بفهمند خودم می دانم چرا آنلاینند.می دانم پرسش استفهامی است اما قصدم خب چیز دیگری است.حداقل برگردند و بهم چهارتا فحش بدهند دلشان خنک شود.یک مارس عزیزم؛دیروز که با مداد مکانیکی الف.میم ریگ ته کفشم را در آورد خیلی بهش برخورد انگار.برداشت مداد مکانیکی اش را انداخت سطل آشغال؛انگار که مثلا باهاش آشغال لای دندانم را بیرون آورده باشم!اصلا حالا گیرم فوقش کثیف شده باشد،فوتش میکنیم خب تمیز می شود.خلاصه یک مارس عزیزم؛اینجا نه کسی هست که در جواب «چرا آنلاینی؟» جوابی در خور من و مناسب سنم بدهد و نه کسی که با جنبه باشد و بشود با کف کفش زد توی کمرش.یک مارس عزیزم؛درکشان می کنم.خودم هم اگر یک موقعی که سرم شلوغ بود کسی بهم میگفت«چرا آنلاینی؟» بر میگشتم بهش می گفتم...نمیدانم چه میگفتم.حالا فعلا که موقعیتش پیش نیامده.شاید من هم به کسی محل سگ نمی گذاشتم!

کمی بعد نوشت:احساس جدیدی دارم.موراکامی می گوید که اگر کاری هر چند کوچک و مسخره و چیز را خیلی تکرار کنیم یعنی آنقدر که دیگر به مرز تهوع برسیم شبیه یک نمیدانم چی می شود.یعنی یک معنی خاص پیدا می کند و حتی می تواند انسان را تا مرزعرفان بکشاند(البته این برداشت من از حرفش بود.او که انقدر چرت حرف نمی زند!)حالا از تجربه ام بگویم.از بهمن ماه هر هفته چند روز تمرین داشتیم.نمایشنامه خوانی.متن ملال آور بود.من کنار نکشیدم.نمیدانم چرا.من کار احمقانه زیاد کرده ام.در هر صورت بعد از جنگ ها و صلح های فراوان در روز بیست و پنج بهمن رفتیم روی سن و نمایش را اجرا کردیم.اول شدیم.امروز بر اثر بی لیاقتی و بی کفایتی فیلم برداران آن روز دوباره رفتیم روی سن که اجرا کنیم.من از مرز تهوع گذشته بودم.امروز آنقدر متن نمایشنامه در ذهنم تکرار شده بود که به عرفان رسیدم!اصلا نیروانا را هم یافتم.حالا چند ساعت گذشته و من احساس می کنم در بدن شخص دیگری حرکت می کنم.صدا های عجیب،بو های عجیب...هنوز وجود دارند.واقعا دارم یکی دیگر را زندگی می کنم.دارم توی یک خیابان راه می روم.خیلی آرام.خیلی خیلی آرام.راه می روم تا اینکه راه رفتن به مرز تهوعم برسد و در بدن شخص جدیدی ظهور کنم.این بود سیر و سلوک من.


نویسنده : وجوج جیم ۲ نظر ۳ لایک:) |

تقدیم به صحت و شرکا...با تمام کاستی ها

/ بازدید : ۵۶

در باب دویست و بیستمین پست وبلاگی خواستم دم از فرایند خوب شبکه نسیم بزنم.در این روزگار رو به زوال رسانه ملی و سریال های تکراری و برنامه های یخ اش،دل من به همان سه چهار ساعتی است که شبکه تماشا فرار از زندان می گذارد و شبکه نسیم برنامه کتاب باز دارد.قبلا ها یک نود و فوتبال 120 ای هم بود که خون در رگ جاری می کرد اما الان به این نتیجه رسیده ام که هیچ چیز به اندازه خود فوتبال هیجان ندارد.این است که یک روز صبح برمیگردم به سارا میگویم«کی بازی استقلال داره؟» و او اگر بگوید همین امروز بعد از ظهر،شاد و خندان می روم و آن روز جلوی مسابقه تجدید انرژی می کنم؛حتی اگر فقط گوش بدهم و یا جلوی تلویزیون از خستگی خوابم ببرد آن خواب به اندازه سال ها اغما شیرین است.ولی بحث کتاب و برنامه های مربوط به کتاب چیزی نیست که همین طور الکی بخواهم از کنارش بگذرم.همیشه برایم جذاب است که نظر دیگران را درباره شخصیت های کتاب ها بدانم.اما دلایلی که باعث شده من اراده کنم و برنامه ای را درست و درمان تر از بقیه دنبال کنم فراتر از این هاست.

یک.کتاب باز به نوعی خود خودش است.هیچ تلاشی را از سوی سازندگان و مجری و مهمانان برنامه در راستای خاص و ویژه نشان دادن خودشان ندیده ام.عینک گرد ها،سلبریتی های مرفه بی درد،شومن ها،روشنفکرنماها،آرتیست های دوزاری سینما،غرب زده ها،متحجر ها،حزب های سیاسی و...جایی در این برنامه ندارند.نه این که جایی برای سینه چاکان ادبیات باشد؛نه.هر قشری می توانددر برنامه حضور داشته باشد.منتهی شرطش این است که از بوی کتاب نو چیزی بفهمد.

دو.از آنجایی که هم سروش صحت کتابخوان است و هم بیشتر بینندگان دائمی اصل«بوی کتاب نو بهترین بوی دنیاست» را قبول دارند معیار سنجش مهمانان برنامه چیز دیگری است.آنها با کتاب هایی که خوانده اند سنجیده می شوند.در کلاس سخنوری استادی داشتم که به ما می گفت اگر میخواهید یک کلمه حرف بزنید،باید ده کلمه بلد باشد.این جمله را اول دفترچه ام نوشته ام و به نظرم مشوق ترین جمله ایست که برای کتاب خواندن می شود به مردم گفت.آن هم مردمی که مدام در حال اظهار نظر درباره چیز های مختلفی اند.جنس حرف هایی که مهمانان برنامه زده اند خود من را بیشتر با شخصیت آنها و اینکه چقدر چیز بارشان است آشنا کرده.

سه.چای یا دمنوش؟به جای چای یا قهوه؟من یکی از سرسخت ترین پایبندان به اصول سنتی هستم.اگر از خودم بپرسید می گویم چای.این تجربه من است که چیز های جدید را ابتدا باید در خفا امتحان کرد تا اگر چیز خوبی از کار در نیامد بشود تفش کرد اما هنجار شکنی کتاب باز درمورد تنوع دادن به یک امر خیلی ساده مثل پذیرایی جذاب است.

چهار.گفتم که.من یکی از سرسخت ترین پایبندان به اصول سنتی هستم.حس نوستالژیکی که این برنامه دارد فوق العاده است.چرا که حتی اگر از مهمان برنامه یا موضوع برنامه خوشتان نیاید می توانید با الحاقات و مخلفات دکور سرگرم شوید.مثلا نکته مورد توجه خود من دوربینی ست که با آن سلفی می گیرند.البته با مسئله سلفی اش مشکل دارم.مثلا اگر دو تا چهار پایه می گذاشتند  و مهمانان برنامه با حالتی رسمی عکس می گرفتند برای من جالب تر بود اما همین ادغام مدرنیه و سنت(سدرنیته) بحث جالبی است که دربرابرش جبهه ای نمی گیرم!نکته دیگر آن فولکس زرد رنگ و کولباری است که رویش بسته اند.اگر شنل هری پاتر طوری داشتم یکی از سوءاستفاده هایی که ازش می کردم این بود که فولکس جان را برمی داشتم  وباهاش بازی می کردم.شاید بگویید خب برو یکی بخر.اما این را از من داشته باشید:مال مفت و کار دزدکی چیز دیگریست!

پنج.تیتراژ پایان برنامه را دیده اید؟من هم ندیده ام.چون اصلا تیتراژ پایانی وجود ندارد.اسامی عوامل تولید در پایان برنامه خیلی سریع زیر نویس می شود و بعد یک تیتراژ ده پانزده ثانیه ایست که در اصل وقت های تلف شده محسوب می شود.اینکه آنقدر به مخاطب و وقتش احترام بگذارید که حاضر نباشید دوسه دقیقه از سر و ته برنامه را با نشان دادن اسم مسئول تدارکات و عمه و خاله تهیه کننده بگیرید خودش خیلی است.خیلی ها!متاسفانه یا خوشبختانه من اسامی تمام عوامل تولید را الان بلدم چون خیلی سریع زیر نویس را دنبال می کنم و اصلا زیر نویس خیلی توی چشم تر است!موسیقی پایان برنامه هم یکی موزیک های الکساندر ریباک است.خواننده محبوب من است و این آهنگش عجیب به دل می نشیند.

شش.ابتدای برنامه بخشی است که آن برنامه را به کسی یا کسانی تقدیم می کنند.البته این کار تقدیم کردن به فلانی کمی یخ است چون معمولا آدم ها چیز هایی را که با تمام تلاش خودشان بعد از سال ها به دست می آورند تقدیم می کنند به یک نفری و هندوانه می گذارند زیر بغل طرف اما کسانی که این برنامه بهشان تقدیم می شود آدم های جالبی اند.مثلا یک بار برنامه به شمس تبریزی تقدیم شد که کلا خیلی به من حال داد!یکبار  دیگر به فریدالدین عطار نیشابوری تقدیم شد که اووف!خیلی خوب بود.شاید یک روز هم زد و برنامه را به من تقدیم کردند.چه کسی می داند؟

هفت.مردم هستند.کتاب می خوانند.داستان می نویسند و این دوست داشتنی است.مردمی که غر نمی زنند.مردمی که لبخند می زنند.مردمی که کتاب را بلدند و از معجزه بوی کتاب نو خبر دارند.مردمی که توی پارک روزنامه می خوانند.مردمی که گرانی هنوز کمرشان را خم نکرده.مردمی که تخلیشان نمرده است.مردمی که عاشق فرهنگشان هستند.مردمی که نمی خواهند جایی را بگیرند و فتح کنند و به دهن کسی مشت بکوبند.مردم آرام کتاب خوان با فرهنگ که رنگی می پوشند!وسوسه برانگیز نیست؟دروغ است!یک دروغ کادر بندی شده اما قشنگ است.یک چیز دیگر هم وجود دارد.سروش صحت و شرکایش کتاب خوانده اند.مخاطبان کتابخوانند.می دانند که انسان کاملی وجود ندارد.خیلی هایشان عاشق شخصیت های خبیٍث داستان ها می شوند.همدیگر را به تمام نقص هایشان درک می کنند.داد نمی زنند.تحمل می کنند و این دروغ نیست!

 

 

 

گوش جان می سپاریم به ندای الکساندر جان.
نویسنده : وجوج جیم ۵ نظر ۳ لایک:) |

زده است به سرم و...

/ بازدید : ۳۷
در جهان موازی جایی ایستاده ام نزدیک چهارراه استانبول. سال دو هزار و پانصد و سی شاهنشاهی یا به عبارتی سال هزار و سی صد و چهل و نه است .حوالی ساعت چهار و نیم بعد از ظهر است.هوا هوای بیست و هفتم اردیبهشت است.روز خلوت و آرامی ست و تکه ابر ها دید خورشید را به خیابان پر درخت گرفته اند.در پیاده رو قدم می زنم.بدون هیچ عجله ای.گاهی می ایستم و درخت ها را نگاه می کنم.آدم ها را نگاه می کنم.زندگی یک نگاتیو 35 میلی متری است بر روی یک پرده سفید.من سرم را بالا گرفته ام و به بالاترین نقطه ساختمان پلاسکو نگاه می کنم.به این فکر میکنم که چقدر طول می کشد تا به آن بالا برسم و از آنجا مشغول پاییدن مردم شهر و ماشین ها و دوچرخه ها بشوم.حالا که سرم را به عقب برده ام موهایم تا پایین کمرم رسیده اند.گردنم درد می گیرد و سرم را صاف می کنم.نسیم سبکی از شرق می وزد.آنقدر سبک و لطیف که فقط از تکان خوردن چند طره از موهایم به آمدن و رفتنش پی می برم.پیراهن چهارخانه بر تن دارم.آستین سه ربع دارد.دامنم تا روی زانویم می رسد.جوراب های سفید و کفش های چرمی قرمز رنگ به پا دارم.یک کیف دستی هم به رنگ کفش هایم هست و توی دست هایم می رقصد و روی سر پرچین های کنار خیابان بوسه می زند.یک دستمال گردن حریر به گردن بسته ام.ترانه ای زیر لب زمزمه می کنم و به دکه کوچک آن طرف خیابان نگاه می کنم که دکه دارش روزنامه ها را پهن کرده وسط پیاده رو و خودش روی سه پایه ای مشغول خواندن تیترهاست.گاهی چشمانش بسته می شود و سرش را تکیه می دهد به لبه پیشخوان دکه.روزنامه ها خوشحال از چرت بعدازظهر دکه دار آفتاب می گیرند و به ابرها ناسزا می گویند.به ساعت مچی ام نگاه می کنم.هنوز ساعت چهار و نیم است.بند چرمی اش را صاف می کنم و به راهی خیره می شوم که احساس می کنم تو از آن طرف خواهی آمد.من،کیف قرمز رقصانم،تکه ابر های بیکار،ساختمان بلند پلاسکو،دکه کوچک آن طرف خیابان،روزنامه های عصر...همه منتظر توایم.می آیی.از یک راهی که یادم نمی آید.با آمدنت یک نسیم شرقی می وزد و دامن لاجوردی ام را به آواز در می آورد.می آیی و چرت دکه دار را برهم می زنی.لذت آفتاب گرفتن را از یک روزنامه سلب می کنی.سکوت بعد از ظهر را از پیاده رو ها می گیری و ریتم قدم هایت با کیف دستی قرمزم والس می رقصند.فرق موهایت را از کنار باز کرده ای.دیگر بلند نیستند.می گویی مد شده کوتاه کردن ولی خوب می دانی که دروغ می گویی.مثل همیشه دیر آمده ای ولی ساعت من هنوز چهار و نیم را نشان می دهد.می رویم تا روی چمن ها دراز بکشیم  و برای ابرها قصه بگوییم.روزنامه را پهن می کنی و من می نشینیم روی تیترهای بزرگ اخبار سیاسی.یکی از ابر ها پستچی است.آمده که بسته پستی فرشته را بهش بدهد.بعد ناگهان پستچی دست دراز می کند.همینجور بدون مقدمه فرشته را می بوسد.کم کم فرشته شبیه آدمی زاد می شود.شبیه یک زن چاق.پستچی شکل خوشه انگور می شود.زن چاق انگور را می گذارد دهانش.شیرینی اش دلش را می زند.بعد آرام آرام می رود و دورتر می شود.به خودم که می آیم ساعت چهار و نیم بعد از ظهر است.نگاه می کنی و می خندی.من هم می خندم و به این فکر می کنم که یک جهان موازی از طبقه آخر ساختمان پلاسکو چه شکلی است؟حالش آنقدر قشنگ است که من می نویسم؟نحوه تابیدن آفتاب همانطوری است که من توصیف می کنم؟این آرزوی محال،این جهان موازی چقدر ممکن است؟موهایم در جهان موازی ام به کمرم رسیده اند؟




عکس برای نشان دادن دور بودن این جهان موازی است.جهان من این شکلی نیست!



موسیقی خود جنس است!
نویسنده : وجوج جیم ۲ نظر ۳ لایک:) |

یک روز و اندی

/ بازدید : ۵۰
این اولین بارم بود!نه که تا به حال بچه ندیده باشم و یا خیلی عاشق بچه ها باشم؛من بعد از تولدم متولد شدن بچه های فراوانی را دیده ام که بلا استثنا از همه شان متنفر بودم!برای من نقطه اوج یک انسان از چهار تا حدود دوازده ماهگی است.چون در این دوره تا حدودی از آب و گل در رفته و نمی ترسی که مثلا دستش در برود یا گردنش ول شود و می شود انواع بلا ها را سرش آورد!قبل از دوماهگی که بچه را عین چی لای لباس پیچیده اند و از قضا ساعت بدنش هم با ساعت آمریکا تنظیم است.این است که تا به قسمت هشت ساعت خواب شبانه زندگی میرسیم از خواب بیدار می شود و تا خود صبح گریه می کند.بعد از دوسالگی هم باید مراحل از شیر گرفتن و دستشویی رفتن و ... را یادش داد و بعدش فقط دردسر است و بس!
اما این بار وقتی سیزدهمین نوه خانوده به دنیا آمد و تصمیم بر آن شد که در دومین روز زندگی  اش او را بشویند من به عنوان چهارمین نوه خانواده آنجا بودم و این اولین بار بود که بچه ای را بعد از اولین حمامش می دیدم.احساس خیلی خوبی بود!تمیزی و پاکی نابی داشت.قبل از آن خوشم نمی آمد بهش دست بزنم اما این بار توانستم لباس های سایز صفر را برای اولین بار تن یک بچه بکنم.یک بچه واقعی؛نه یک عروسک یا یک همچین چیزی.تن بچه ای که یک روز و اندی از زندگی زمینی اش می گذشت و احتمالا هیچ وقت یادش نمی آید که من چه استرسی برای گرفتن دست هایش و به تن کردن لباس هایش داشتم.بعد وقتی که کلاهی بر سرش گذاشتم و زلف های سیاهش را پوشاندم او آرام شده بود و خوابید.
وقتی که خواهرم به دنیا آمده بود اولین بار که نگاهش کردم با خوردم گفتم این دیگر کیست؟!واقعا باید باهاش کنار بیایم؟با آنکه فرصت بیشتری برای در کنارش بودن داشتم هیچ یادم نمی آید که از تن کردن لباس هایش خوشحال شده باشم یا وقتی که در تعطیلات عید نمی گذاشت شب ها خواب آسوده ای داشته باشم میخواستم از خانه بروم توی کوچه بخوابم.بچه تر بودم و حسادت نمی گذاشت تبیعیضی را که بین دادن عیدی به ما قائل شده بودند را هضم کنم.اما این بار عملا از اضافه شدن یک فرد جدید به دنیا خرسندم.
نویسنده : وجوج جیم ۵ نظر ۳ لایک:) |

ذکر آنچه در کتابخانه بر ما گذشت

/ بازدید : ۱۰۳

در کتابخانه ای نشسته ام که جان می دهد برای خوابیدن یا فکر کردن.کتاب هم گاهی میتوان خواند البته!

می شود ساعت ها نشست و خواند و باز هیچ نیافت و باز خیال پردازی کرد و هیچ هم خسته نشد.می شود پاهارا به غایت بی نهایت دراز کرد  و بی صدا خمیازه ها کشید.خلوتی از سر و روی اینجا می بارد که تا کیلومتر ها دست یافتنی نیست.کتاب ها مشتاق خوانده شدنند و از همه بیشتر کتاب هایی که پیرامون عشق و روزمرگی و کنکور و درس و تست اند.اطلاعاتی که طی یک عملیات موفق به کشف آنها شدم به شرح زیر است:

هیچ کس تا به حال به سراغ«مترجم دردها» نرفته بود.(موفق به افتتاح آن شدم)

در طول پنج سال سال گذشته تنها سه نفر«دزیره» را به امانت گرفته بودند.(از قضا آخرین نفر آنها خودم بوده ام)

این کتابخانه فاقد هرگونه کتاب های مربوط به ادبیات کلاسیک ایران وجهان است؛از حق نگذریم دیوان حافظ و گلستان و بوستان سعدی موجود است!(اینجانب کلی به کتابدار غر زده که چرا شاهنامه فردوسی ندارند؟!واقعا چرا؟!)

قفسه رمان های بزرگسال همچنان به قوت خود پا برجاست و حتی بر سر بردن کتاب هایش چه دوست ها که باهم دعوا نمی کنند!(بنده بسیار از سلیقه اهل کتاب گله مندم.مگر شاهنامه گرز دارد که نمی خوانند؟)

سالن مطالعه دو پنجره بزرگ دارد ک تا منتهی الیه سقف کشیده شده اند و مشرف به خیابان اصلی هستند.البته شدیدا تاکید شده که بازکردنشان ممنوع است؛برای اثبات جدی بودنشان هم دو لنگه پنجره را بهم دیگر پیچ کرده اند!

از این زاویه ای که دارم به جهان نگاه می کنم فقط میز پیداست و البته کله کسی که آن طرف میز نشسته و هر پنج دقیقه یکبار زل میزند توی چشم هایم.روی میزعبارات سخیف و نغز و هزل و طنز و مسجع ونثر و نظم وجود دارد که نشان از اهل قلم بودن کتاب دوستان است.آدم های بسیاری در اینجا نشسته اند و سرنوشت های متفاوتی داشته اند اما سبک نوشتن و حک کردن بر روی وسایل و اماکن عمومی را زنده نگه داشته اند و چه چیزی ازاین بهتر که در کتابخانه آدم ها را گزینش نمی کنند و طبقه بندی نمی کنند و کتاب ها هنوز قضاوت کردن بلد نیستند و میزها آدم هارا بخاطر نوع ادبیات و غلط های املایی شان سرزنش نمی کنند؟!

و چه چیز بدتر از اینکه در کتابخانه ها نمی شود چیپس خورد و لذت هورت کشیدن ته لیوان چای بردل آدم می ماند عذاب است دل کندن از پاکت شیرکاکائویی که دارد به قسمت صدادارش می رسد و رعایت آداب فین کردن و خوردن تخمه و بادکردن آدامس؟!

سعی می کنم ادای دینی به جا بیاورم و با دسته کلید روی میز بنویسم:«کی بلده بشکن بزنه؟!» که ناگهان نفر جلویی ام کله اش را بالا می آورد و زل میزند توی چشم هایم.از خودم خجالت می کشم و عبارت نیمه کاره رها می شود«کی بلده...»

نویسنده : وجوج جیم ۵ نظر ۳ لایک:) |

بدون شیر،بدون شکر

/ بازدید : ۱۲۳

اولین بار بود که ترک سفارش می دادم.بدون شیر،بدون شکر.تولد شین بود. یک قسمت کافی شاپ را دربست گرفته بودیم برای خودمان.بلند بلند می خندیدیم.بدون اندکی رعایت حال دیگران.من کیک بستنی و ترک خواستم.کمی باهم نمی ساختند.سفارش مرا آخر از همه آوردند.بچه ها همه در تعجب بودند که چرا من یکهو انقدر با کلاس شدم.آنها شیک و بستنی و هات چیپس گرفته بودند.لحظه بزرگی بود.فنجان را که روی میز گذاشت همه نگاه ها روی من متمرکز شده بود.لبخند ژکوندی زدم و فنجان را برداشتم.کمی ازش خوردم.احساس کردم مزه اش را نفهمیدم.بویش عالی بود.دوباره خوردم.اولین چیزی که برایم تداعی شد خاک اره بود.زهرمارترین چیز ممکن!نمی شد تفش کرد.خانواده نشسته بود.با چشم های به خون نشسته صورت بچه ها را نگاه کردم و قورتش دادم.خنده شان به هوا رفت:«مثلا خواستی بگی خیلی خفنی؟»

+هرچه بود پولش را داده بودم.باید تا ته تهش را میخوردم.این لحظات ملال آور در تلفن مریم ثبت گردید.

نویسنده : وجوج جیم ۵ نظر ۳ لایک:) |

تفکر صد دانه یاقوتی

/ بازدید : ۱۴۷

تا به حال از دوست و آشنا و غریبه طعنه ها بسیار زدند که «چرا انقدر شلخته ای؟جمع کن زندگیتو» والبته حرف هایشان اثر هم داشته.اما تعریف نظم از نظر آنها برای من مسخره است.بنابراین هیچ وقت نمی توانم خودم را توجیه کنم که در طول یک هفته به چینش متعادل اتاقم دست نزنم.مثلا چه نیازی است که لباس های من با نظم و ترتیب کنار هم نشسته باشند؟که چه شود؟هوا تمیز تر می شود؟نظام آموزشی متحول می شود؟اگر من صبح شنبه مقنعه ام را از اعماق کمدم بیرون بکشم و با هزار چروک سر کنم و کفش هایم خاکی باشند خب مسئولش خودم هستم و دلم نخواسته وقتم را صرف لکه گیری و صاف کردن بکنم!این سبک زندگی من است.من در اتاقی که شلوغ باشد فکرم بهتر کار می کند و خلاقیتم بیشتر است.

نه اینکه نظم چیز بدی باشد.ابد!اما اصول من میگوید که اولویت های زندگی ات باید نظم داشته باشند.مثلا محال است که کتاب های کتابخانه ام جا به جا شده باشند و یک آرشیو خیلی مرتب از مجلات و روزنامه های مورد علاقه ام دارم.فایل های متنی لپ تاپم مشخص و کاملا دسته بندی شده اند،زیر تختم همیشه خالی از چیز های اضافی ست،کشوی خرت و پرت های کوچکم برای هر چیزی جای مشخصی دارد؛حتی در اتاق من جای مخصوصی برای کاغذ های باطله وجود دارد...نظم از نظر من این است!ربان ها نباید بهم ریخته باشند یا نخ کش شده باشند.قلمو ها باید بعد از نقاشی شسته شوند.هرروز صبح بعد از صبحانه و قبل از بیرون رفتن از خانه باید حتما مسواک بزنم.این اولویت های ماست که نظم را برای ما معنی می کند.نظم یک مفهوم ذهنی ست و چه بد که دوست و آشنا و غریبه آن را یک مصداق عینی کلان تصور می کنند!ما شرقی ها عادت داریم یک الگوی زندگی بسازیم و همه از آن تقلید کنیم.بدون توجه به روحیات و گرایش افراد.بعد هی دم از آزادی عقیده میزنیم!


+درس خواندن در اتاق شلوغ من غیر ممکن است!برای درس خواندن می روم روی پشت بام خانه،میروم کتابخانه و این سبک زندگی من آیا به دیگران آسیب می زند؟

نویسنده : وجوج جیم ۳ نظر ۴ لایک:) |

وفادار

/ بازدید : ۱۲۰

شمایی که سیصد تا ایمیل و اکانت و پیج توی نقاط مختلف داری.شما که هر ده تا خطت خاموشه و هرهفته یک دیگه هم میخری...شما که میزنی وبلاگت که حاصل یه عمر نوشتن با اینترنت دایل آپه رو میترکونی...شما دیگه از وفاداری با من حرف نزن!من به این کلمه آسم دارم.

نویسنده : وجوج جیم ۶ نظر ۵ لایک:) |
About Me
اگه کفگیرتون خورد ته دیگ...غصه نخورین چون بهترین قسمت یه قابلمه ته دیگشه.با ته دیگای زندگیتون حال کنید.مشکلات زمینی...ته دیگای سیب زمینی بهمون تحویل میدن...هرچقدر سخت تر باشن ته دیگامون برشته ترن
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان