ته دیگ سیب زمینی

بزرگی می گفت:سیب زمینی هم هستی،ته دیگش باش!

جام جهانی چشمات/چشمام

/ بازدید : ۷۰

گفتی از چشم های خودم بنویسم.

[تق تق...

تق...

تق تق...

Ctrl+A+Delete

...]

چشم های من هم درست شبیه چشم های توست.به همان رنگ.یک قهوه ای آرام که نورخورشید روشن تَرش می کند.تنها تفاوت چشم هایمان این است که چشم های من گرمای بی رمقی دارد.چشم های تو یک خنکی خاص؛مثل یک برگ خیس خورده زیر باران اواخر پاییز است چشم هایت.چشم های من شکلات فندقی مغز دار است.چشم های تو شکلات تلخ نود و هشت درصد.من همیشه وقتی سعی کرده ام همه احساسم را توی چشم هایم بریزم و به کسی زل بزنم بیشتر یک حالت احمقانه ای گرفته اند.می دانم که دیگران توی چشم های تو هم چیزی پیدا نمی کنند.تو برایشان حکم گاوصندوق محکمی را داری که مطمئن نیستند بتوانند بازش کنند و خودشان را توجیه می کنند که چیز دندان گیری از تو نصیبشان نمی شود.بیخیالت می شوند و می روند.و من مطمئنم که کسی مثل من خواهان فهمیدن رد نگاهت نبوده.

به من بگو...چشم هایت را در کدام خاطره جا گذاشته ای؟

من در چشم هایت سفر کرده ام.من آوارۀ سرسری نگاه کردن های توام.ته چشم هایت دو درصد شیرینی پیدا کردم.این چشم ها که دل هیچ کس را نبرده اند برای من قهرمان جام جهانی هستند.برای تویی که می دانم  در داغ ترین تورنمنت های ورزشی جهان دوشاخۀ تلویزیون را از برق کشیده ای و به سقف خیره شدی و به صدای فریاد های شادی از خانۀ همسایه بغلی گوش داده ای می نویسم که من در چشم هایت که هیچوقت رو به دوربین نمی خندند پسربچه ای با موی تراشیده شده را دیدم که وسط ظهر خرداد ماه،در شرجی ترین کوچۀ دنیا توپش را به بی پنجره ترین دیوار می کوبد،از خرمالو ترین درخت دنیا بالا می رود،نارس ترین انار درخت را می چیند و پرتش می کند وسط خالی ترین حوض،تا به وقت عصرانه شیرین ترین هندوانۀ دنیا از گلویش پایین برود و بغضی که مثل یک هلوی گنده آن وسط گیر کرده را با خودش ببرد.بعد خودش را از درخت پرت می کند پایین و گونه های آفتاب سوخته اش را می چسباند به آسفالت خیابان_ آن قیر داغی که حتما مجازات بچه های مردودی خرداد است_ و الکی می خندد.طوری می خندد که چرت گربه ها بهم می خورد و قیافه عبوسشان را برمیگردانند.

چشم هایت را در کدام خاطرۀ من جا گذاشته ای؟

اولین بار که چشم هایت را دیدم به یاد دارم.خودت را به یاد ندارم قبل از پختن کوکی در چهارشنبه سوری کدام سال دیدم.اما چشم هایت را قبل از خودت دیدم.بار ها قبل از اینکه بیایی من چشم هایت را دیده بودم.تو با همان چشم هایی که در آن عکس از دوربین دزدیده ای به من نگاه کرده ای.بار ها در خواب می دیدم که کسی پشت سرم راه می رود و ادای کفش های مرا در می آورد.اولین بار از وسط تاریکی گم شده در میان درختان بادام نگاهم کردی.خوب به یاد دارم لرزشی را که از خنکی نگاه تو در وجودم حس کردم.مادر می گفت پاییز دارد از راه می رسد.من چشم های تو را که بوی باران می داد می دیدم.

چشم هایت تو را به کجا برده اند؟

بازی چشم هایمان بی بیننده ترین بازی دنیاست.من انصراف می دهم.جام و جایزه و عنوان مدافع قهرمانی جهان مال تو.می خواهم وسط فینال جام جهانی امسال تلویزیون را پریز بکشم و بلیت تک نفرۀ تماشای قهوه ای ترین چشم های جهان مال من باشد.

گفته بودی از چشم های خودم بنویسم.من از چشم های تو نوشتم.تا به حال چشم هایت را از نگاه من دیده بودی؟

چشم هایت را کجا جا گذاشته ای؟

#دهمیش

+از یاسمن،سارا،نیکو و هرکسی که این پست را می خواند دعوت می کنم در چالش جام جهانی چشمات شرکت کنند:)

نویسنده : وجوج جیم ۳ نظر ۳ لایک:) |

خود اینایی که مامانشونو میذارن خانه سالمندان از تنهایی نمی ترسن؟

/ بازدید : ۲۳
امشب بعد از مدت ها توی پارکی که پر از خانواده های شاد و پرجمعیت بود قدم زدم و به یاد وقت هایی افتادم که خودم یکی از این خانواده های همیشه شاد و پرجمعیت داشتم.قبل از قهر کردن تک تک افراد خانواده با هم،قبل از ازدواج کردن خاله و دایی هایم،قبل از دانشگاه رفتن همبازی های بچگی ام،قبل از رفتن دایی به آن سر دنیا،قبل از همه اینها من هم یک خانواده بزرگ داشتم.نه که حالا نداشته باشم اما دلم همان جمع صمیمی را می خواهد.من هیچوقت خواهر یا برادر بزرگتری نداشتم که بهم دوچرخه سواری یاد بدهد یا با هم بدمینتون بازی کنیم.همیشه همه چیز را خودم یاد گرفتم و به ناچار قید تمام بازی های گروهی و دونفره را زدم.حالا که فکرش را می کنم می بینم تنهایی من چیز جدیدی نیست.من از همان اول فقط مامان را به عنوان دوست و مادر و خواهر و همراه داشتم و بعد ها صاحب خواهری هم شدم.دلم امشب برای تنهایی مامان گرفت.به جز من و خواهرم که دیر یا زود راهی دانشگاه می شویم و زندگی مستقل خود را خواهیم داشت دیگر چه کسی برای مامان می ماند؟مامان که تمام زندگی اش را صرف بزرگ کردن ما کرده بعد از ما تنهایی هایش را با چه کسی سر خواهد کرد؟

+به مامان می گویم ما ازدواج می کنیم که تنها نباشیم.اگر باز هم تنها باشیم اصلا چرا باید ازدواج کنیم؟

+یک گربه آمد کنارمان کمی کش و قوس آمد و کمی خودش را روی زمین انداخت.برایش یک تکه از همبرگرم را پرت کردم.دوید و کمی بویش کرد و بعد راهش را گرفت و رفت.توی نگاهش یک «من از این آشغالا نمیخورم خاصی بود!»
نویسنده : وجوج جیم ۱ نظر ۲ لایک:) |

تو قول دادی دیگه نیای تو خوابم

/ بازدید : ۳۲
همین حالا که انگار یک ماهی گرم آبی توی دلم وول می خورد و حالم بد است و سرم گیج می رود گیر داده ام که باید بنویسم.انگار اگر بنویسم آن ماهی از بین می رود و می توانم تا دم غروب که آفتاب قد می کشد تا روی قفسه کتاب هایم بخوابم و به هیچ چیز فکر نکنم.
امروز فروریختم.بار ها همین دو سه خط را نوشتم و پاک کردم.فروریخته ام  وحتی نمی توانم روی پاهای خودم راه بروم.نمی توانم روی صندلی بنشینم.دراز کشیده ام و حتی نمی توانم این چند خط را تایپ کنم و بعد بخوابم.
می توانستم بگویم نه.می توانستم فراموش کنم و به زندگی ام ادامه دهم.او اولین فردی  نبود که وارد زندگی ام شده بود .می توانستم بدون او هم ادامه دهم و هیچ وقت به صرافت نیفتم که بدانم زندگی او چگونه گذشته و چگونه می شود.
الان نمی توانم رویم را برگردانم و بروم.فروریخته ام در بازی کلمات.فروریخته ام در یک عکس و صورتی که نمیدانم چرا فکر می کنم قبلا دیدمش.حالا اگر بتوانم این خودِ فروریخته ام را جمع کنم و رویم را برگردانم تا ابد خاطرم  مشغول آن عکس است.می ترسم حرفی بزنم.اگر به صاحب عکس بگویم فکر می کند دیوانه ام؛ که من احساس می کنم این صورت،صورت همان کسی است که مدت ها در پرسه های مشوش شبانه ام در عالم خواب حس می کردم که پشت سرم ایستاده .اگر نیست پس اسم این حس من چیست؟چرا نمیتوانم رد شوم؟چرا دقیقا باید در همین نقطه زندگی به استیصال برسم؟همه اش از خودم می پرسم او کیست؟واقعا کسی است که من بدون اینکه خودم بدانم بار ها ملاقاتش کرده ام؟نکند او خود من باشد؟نکند دروغی باشد که من به خودم گفته ام؟نکند توهمی ست که چنان ریشه گرفته و گسترده شده که دیگر از خودش استقلال دارد؟
شاید اگر بتوانم جهان هولوگرافیک را بخوانم و تمام کنم بفهمم.شاید بهتر بتوانم درک کنم که این درک مشترک از کجا شروع می شود و به کجا ختم می شود.باید شب های روشن را بخوانم.باید یک سر نخ پیدا کنم.جرات نمی کنم آن عکس سیاه سفید را زیاد نگاه کنم.می خواهم عکس را ببرم به کسی نشان دهم و بگویم:هی.این یارو برات آشنا نیست؟فکر نمی کنی من قبلا یه جایی دیده باشمش؟ می ترسم.وقتی که او گفت شبیه او هستم بیشتر ترسیدم.وقتی امروز مهسا نشسته بود کنارم و داشت حرف می زد بیشتر ترسیدم اما نتوانستم دهانم را باز کنم و بگویم دقیقا چه احساسی دارم وقتی دوباره دارم چیز های عجیبی را این بالا،توی کله ام می بینم.فقط سرم را تکیه دادم به در آن پناهگاه زیرزمینی به جا مانده از زمان جنگ و استدلال هایش را گوش کردم.کم کم فروریختم و احساس کردم یک ماهی گرم آبی توی دلم وول می خورد.
نویسنده : وجوج جیم ۴ نظر ۲ لایک:) |

لالایی برای تخمکی که هرگز بچه نشد

/ بازدید : ۴۵

چه کسی باورش می شد ما بنشینیم توی همچون کافه ای،اخم هایمان را بکشیم توی هم و با هم درباره احساساتمان در زمان عادت ماهانه مان حرف بزنیم؟

_ من اینجور وقت ها افسردگی می گیرم.می شینم برای اون تخمکی که از بین رفته گریه می کنم.

+ میدونی؟من احساس می کنم واقعا یکی از بچه هام رو از دست دادم.آخه این تخمکه میتونست یه بچه باشه.

_....

+...

فشار روحی عادت ماهانه درست مثل یک افسردگی است. ما برای سلول هایی که میتوانستند یک انسان باشند عزادار بودیم؛ حالا هر چقدر این مسئله مضحک به نظر بیاید.دوست پسر او بهش می گفت که ناراحتی اش بی مورد است چون او نمی تواند تمام تخمک هایش را تبدیل به انسان بکند و من داشتم به این فکر می کردم که چند زن در دنیا آرزوی داشتن یک تخمک قابل باروری را دارند.خیلی جدی برگشتم گفتم: ببین اگه قرار نباشه هیچوقت مامان بشم میرم تخمک هام رو میفروشم!

پ.ن:پریود یا عادت ماهانه یک اتفاق طبیعی ست.مثل سرماخوردگی. تا به حال کسی را به خاطر سرماخوردگی اش مسخره کرده ایم؟طردش کرده ایم؟فحشی به اسم "سرماخورده" وجود دارد؟می دانید اگر دختری تا پایان سن بلوغش این اتفاق را تجربه نکند نمی تواند مادر شود؟می دانید پس از سن باروری زنان که همراه است با متوقف شدن عادت ماهانه شان چه بیماری های روحی و جسمی برایشان رخ  می دهد؟اگر نمی دانید بروید و درباره اش مطالعه کنید.بعد می فهمید که چه موهبت بزرگی است این عادت ماهانه.اگر زن باشید بابت هر بار تجربه کردنش به خودتان افتخار می کنید و اگر مرد باشید سعی می کنید زنان اطرافتان در زمان پریود شدنشان شرایط بهتری داشته باشند.

+بچه جان.نمی دانم تو کدام یک از این تخمک های داخل بدن من هستی.نمی دانم اصلا قرار است که فرصت بچه شدن را داشته باشی یا نه.اما بدان ای بچه نداشته ام:دوستت دارم!

نویسنده : وجوج جیم ۵ نظر ۸ لایک:) |

رمضونم،سعیدمه

/ بازدید : ۳۷

مثلا مثل الان ماه رمضون باشه.خوابیده باشم.بوی شله زرد منو از وسط خوابم بکشه بیرون و پرتم کنه روی تخت چوبی که همیشه قیژ قیژ صدا میده.بیای بشینی روی تخت _ تخت بگه قیـــــــــــــــــژ _ کنار من که حالا خودمو زدم ب خواب.بگی: پاشو دم افطاره.برات شله زرد گرفتما.پاشو دیگه.عه!

بگم:نه دروغ میگی.هنوز نیم ساعت هم نگذشته.این قرص خواب ها تقلبی شدن.

میخوای بگی باشه افطار بیدارت می کنم ولی به جاش می گی: ببین بالاخره قرصا رو گیر آوردم.الان بخوری بعد حلول ماه شوال بیدار میشی.

من که جون ندارم از خوشحالی جیغ بنفش بکشم،فقط بهت سفارش می کنم : دو تاش رو جدا کن امشب بخوریم،بقیه اش رو هم بذار برای سال دیگه.اول ماه مبارک بخوریم،بخوابیم در بیایم از این اسارت:/


اصفهان_ 2035

نویسنده : وجوج جیم ۵ نظر ۲ لایک:) |

شیک و هات چیپس لطفا!

/ بازدید : ۴۹

هی...هی...من اینجام!میخوای بشینی اینجا با هم حرف بزنیم؟مثلا بیا فکر کنیم افتادیم توی یه چاه عمیق.تا بیست و چهار ساعت دیگه هم کسی ما رو پیدا نمیکنه.میخوای این بیست و چهار ساعت رو کمی با هم حرف بزنیم؟مثلا من تعریف کنم که چقدر از ترکیب مربای آلبالو و پنیرلیقوان خوشم میاد.تو بگی که وقتی بچه بودی چند بار از کیف دوستت بدون اجازه لقمه برداشتی....میدونی؟هیچ کس به حرفایی که واقعا میخوام بزنم،حرفایی که ته دلم رسوب کردن گوش نمیده.همه میخوان نظرم رو درباره آخرین کتابی که خوندم بگم،دوست دارن با من بحث فمینیست رو وسط بکشن و هی با اصطلاحات جامعه شناسی و منطق بازی کنن.من خسته شدم!من میخوام یه نفر،حتی شده تو،بدونی که من بالاخره ریسک کردم و سوار اون کش های مسخره شدم _مهسا بهشون میگفت بانجی جامپینگ_ و پریدم!این آرزوی همیشگیم بوده.من پریدم و داشتم تو آسمون غرق می شدم.این برات جالب نیست که بدونی وقتی از اون بالا داری میای پایین یهو تو دلت خالی میشه.قلبت گروپ گروپ می کنه و میفته تو پاچه شلوارت!؟دوست داری برات بگم که چیکار میکنم که کوکی هام خوشمزه بشن و چرا انقدر از آبگوشت بدم میاد؟تو برام حرف میزنی؟از همین چیز های مسخره بگو و من رو توجیه کن که کدوم خری تو هات چیپس هویج میریزه و چه مسیر فکری باعث شده دست به همچین جنایتی بزنه؟

من باید برم و تو اندازه بیست و چهار ساعت وقت داری که بیای من رو از این تنهایی عمیق نجات بدی.

نویسنده : وجوج جیم ۷ نظر ۴ لایک:) |

غرغری از اعماق درونم

/ بازدید : ۶۲

تو یادت نیست.شاید بقیه هم یادشان رفته باشد.اما این روز ها واقعا وجود داشتند.روزهایی که دغدغه ای نداشتیم.می نشستیم پای پی.سی.از هشت صبح تا هر وقت که دایی می آمد و پی.سی را از دستمان نجات می داد،تا وقتی که مادر می گفت «بسه دیگه داغ کرد اون لامصب.پاشید بیاید بیرون.»،تا هر وقت که دستشوییمان می گرفت و ما می رفتیم خانمان؛تا هر وقت که شد.پای پی.سی چه می کردیم؟یک کلام؛«جی.تی.ای» بازی می کردیم.جی تی ای در تهران که البته لوکیشن آن هر جایی بود به غیر از تهران!آنقدر در بزرگراه ها و پل های هوایی اش رانده ام که اگر همین الان مرا به محیط بازی ببرند چشم بسته می روم پاک هوایی.آن موقع دوران شکوه و جلال بازی های کامپیوتری بود.شاید هم من اینطور تصور می کنم.چون بعد از جی تی ای دیگر وقت نکردم سراغ بازی دیگری بروم.بزرگ شدنم و پرت شدنم به دنیای عجیب و مرموز واقعیت آنقدر یکهویی و غیر منتظره بود که بخشی از خودم و خاطرم را پای همان پی.سی زهوار در رفته جا گذاشتم.بخشی از من هنوز دارد توی جی تی ای مسافر کشی می کند،معتاد ها را زیر می گیرد و کنار ساحل دنبال «دختر خوشگلا» می گردد.

امروز سوار ماشین شدم به این فکر کردم که رانندگی در دنیای واقعی امروز،با گاز و دنده و ترمز اصلا کیف نمی دهد.دلم می خواهد مثل همان موقع ها دکمه های کیبورد  را فشار دهم و ماشین به راحتی حرکت کند.ماشین های جی.تی.ای موسیقی های خوبی هم داشتند.یکیشان اینطور می خواند«گل آفتابگردون هر روز به انتظار دیدن یاره..اما خورشیدو پوشونده ابری که تاریکه و تاره...» و یکیشان از محمد اصفهانی بود و از یکیشان جمله طلایی«پاکسان به کچلی خانواده می اندیشد.» را به یاد دارم.حالا باید بنشینم توی ماشین و یک مشت اراجیف گوش بدهم.هوم؟اگر بخواهم همان چیز هایی را گوش بدهم که سلیقه موسیقایی خودم میخواهد،از جامعه طرد خواهم شد و در تنهایی و غربت خواهم مرد!

گفتم غربت.بله غربت عجیبی است.همین الان هم دارم از غم غربت تباه می شوم!آدم ها می آیند توی زندگی ام.نگاهی می اندازند.چیز دندان گیری پیدا نمی کنند.می روند.بله!این را جدیدا کشف کرده ام.قبلا معتقد بودم این من هستم که روابطم را نیست و نابود می کنم اما تازه متوجه شده ام که در خیلی از این ویرانگری ها نقش من در حد یک سرباز بازنشسته است که لم داده روی کاناپه و اخبار جنگ را پیگیری می کند.

+امروز تولد علی پهلوان خواننده گروه آریان بود.خواننده قطعه معروف«گل آفتابگردون»_ وقتی کشور خودم را تأسیس کنم،به احتمال زیاد سرود ملی اش خواهد بود_.



تویی خورشید،منم اون گل:)
نویسنده : وجوج جیم ۷ نظر ۲ لایک:) |

به این فکر می کردم که بهشت چگونه می تواند باشد؟

/ بازدید : ۵۶

ما بیش از هزار کیلومتر رفته بودیم.در جاده های ناآشنا می راندیم.از کنار شهر های کوچک می گذشتیم.به چهره غریبه ها خیره می شدیم.سوغاتی می خریدیم و دلمان تنگ همان خانه کوچک در شهرک خلوتمان بود.سه روز بود که باران می بارید.بدون اینکه لحظه ای ابر ها کنار روند.شنیدیم که در بعضی جاها سیل آمده و جاده را خراب کرده.ما همچنان می رفتیم.نمی دانم چه گوش میدادم اما در رویا غرق بودم.همه در رویا غرق بودیم.رویای لم دادن جلوی آفتاب و یک خواب بعدازظهر.به خودمان که آمدیم جاده را خلوت دیدیم.چند ماشین عبور می کردند و چراغ می زدند و می گفتند برگردید.ما همچنان می رفتیم.جاده کوهستانی شده بود.باران همه جا را نفوذ کرده بود.حتی صخره ها هم نم کشیده بودند.جاده در دست تعمیر بود.ما قصد برگشتن نداشتیم.راه زیادی آمده بودیم.دلم نمیخواست در آن جاده بی در و پیکر پا بگذارم اما دست من نبود.توی جاده ای متروک که از بین دو صخره بلند و سخت می گذشت.از بالای تکه سنگ های کوچ و بزرگ سقوط کرده بودند و همه چیز خوفناک می نمود.جاده پر از چاله بود.چاله ها پر از آب بودند و ماشین تکان های سختی داشت.دلم می خواست برگردم.نمی دانستم به کجا اما دلم نمی خواست آنجا باشم.یکهو ماشین ایستاد. رو به رویمان جاده آسفالت تمام می شد.از وسط جاده خاکی،به اندازه یک جوی آب از بین رفته بود.به نظر می آمد که راه تمام شده و باید برگردیم.اما برنگشتیم چون چند ماشین پی ما راه افتاده بودند و دل به جاده زده بودند.آنها هم قصد بازگشت نداشتند.همه از ماشین پیاده شدند و خواستند کاری کنند.پی بیل گشتند.نمیدانم از کجا اما یکی پیدا کردند و با آن گودال را پر کردند.بعد یکی یکی ماشین ها را آوردند که رد شوند.گِل از کنار چرخ ها می پاشید و چهار ماشین به زور رد شدند.بعد از یک پیچ رد شدیم.خوشحال بودم که دیگر تنها نیستیم.فکر کردم در این جاده وحشتناک که پشه هم در آن پر نمی زند مرگ خیلی ترسناک است.بعد از آن پیچ آفتاب را دیدم.جاده کوهستانی تمام شده بود.رو به رویمان یک دشت بی نهایت وسیع بود.احساس غرور می کردم.احساس خوشبختی می کردم.احساس می کردم تمام تیربرق ها ایستاده اند به کف زدن برایمان.تمام آب باران های سیل آسای چند شب گذشته در آن دشت جمع شده بود.تا شانه جاده آب جمع شده بود.حالا از آن منطقه بارانی و آسمان ابری گذشته بودیم.خورشید خودش را پهن کرده بود وسط آسمان و ابر های پنبه ای برای خودشان جولان می دادند.گفتم حتما بهشت یک همچین جایی است.بعد از لحظات سخت،جاده های سیل برده،لباس های نم کشیده و صخره های ترسناک یک دشت پر از چمن می تواند خود خود خدا باشد.

فروردین نودوشش_جایی شبیه بهشت

نویسنده : وجوج جیم ۸ نظر ۲ لایک:) |

خواب زدگی

/ بازدید : ۴۷

من دوباره وارد فصل جدیدی از زندگی ام شدم.چیزی به اسم بزرگ شدن در من رخ داده.منطقی تر برخورد می کنم و این خوب است.جدی خوب است؟در هر صورت دارم به این نکته میرسم که دنیا همه اش پوچ است و آدم ها بی وفا و اصلا ارزشش را ندارد و این حرف ها...

دیشب خواب دیدم.مثل همیشه خواب مسخره ای بود.البته کمی هم مرا به فکر فرو برد و از آنجایی که صبح دیدم پوست لبم را جویده و کنده ام به نظرم استرس زیادی هم داشت.قضیه از این قرار بود که:وسط جنگ من و معشوقه ام که نمیدانم دوباره کی بود مردیم.یعنی شهید شدیم!یک خمپاره دقیقا خورد آنجایی که ما با هم قرار گذاشته بودیم و روح ملکوتی من عروج کرد.اینکه خواب ببینی مرده ای خیلی وحشتناک است.حالا اینکه خود خواب یک مرگ است هم بحثی است...بیخیال.خیلی سخت می شود!بعد متوجه شدم که همه اعضای خانواده رفته اند سر قبر من.خیلی بی شکوه بود.مثل اینکه وصیت کرده بودم مرا کنار قبر عمه ام به خاک بسپارند.معشوقه بدبختم هم دقیقا زیر پای من چال کرده بودند.وقتی که به تاریخ روی سنگ قبرم دقت کردم دیدم که تاریخ فوت مال نهم آبان ماه سال نود وشش است.دلم برای خودم که نه،برای کسی که مرده بود سوخت!تمام عمرم در شانزده سال خلاصه شده بود.این رسم زندگی است؟کامی از دنیا نگرفته و رخت بستم و رفتم.نکته اینجا بود که تاریخ مرگ معشوقه ام مربوط به دقیقا یکسال بعد از من بود.حالا چرا نمیدانم ولی در کل خواب بدی بود چون در تمام مدت داشتم به این فکر می کردم که حالا چه کسی به خوانندگان وبلاگم خبر خواهد داد؟دوستانم توی تلگرام از کجا بفهمند من دیگر مرده ام؟کلی غصه خوردم که چرا آخرین پست وبلاگم را آپ نکردم و چرا کتاب هایم را کامل نخواندم.

خواب دردناکی بود از این نظر که من متوجه شدم کلی دلبستگی مسخره در این دنیا دارم و حجم زیادی از آنها را هم آدم ها تشکیل می دهند.خدا را شکر کردم که آن معشوقه واقعی نبود وگرنه من از عذاب وجدان می مردم!چرا یک بدبخت دیگر باید غصه مرگ مرا بخورد؟


+خیلی کار به درد نخوری است که من بیایم و برنامه سالی که هنوز نیامده را لو بدهم ولی قریب به اتفاق در نود و هفت کمتر به آدم های دیگر برسم تا خودم و کتاب هایم.ببخشید که حالتان را نمیپرسم ای مخاطب های نداشته.ای خوانندگان عزیز از این پس شاید کمتر توفیق خواندنم را داشته باشید.آه ای خوانندگان خاموش!روزی افسوس خواهید خورد که چرا آن موقع که هنوز شهید نشده بود برایش کامنت فدای آن انگشتان تاول زده از شدت تایپت شوم نگذاشتم.خلاصه بیایید که قدر یکدیگر بدانیم.


+سرچ کردم تعبیر خواب مردن.یک سری مطالبی آمد که اصلا ولش کن!فکر کنم دیشب غذای سنگین خورده بودم.

نویسنده : وجوج جیم ۴ نظر ۵ لایک:) |

پنج شنبه،یک مارس عزیزم

/ بازدید : ۶۲

یک مارس عزیزم؛

دیدم هیچکس در این ساعت به من محل سگ هم نمی گذارد.این شد که گفتم این پست برای تو باشد.خداییش فکر می کردی یک روز یکی پست وبلاگش را به تو تقدیم کند؟لعنتی!خودم هم فکرش را نمی کردم یک روز آنقدر تباه شوم که یک مارس این چنان برایم پررنگ شود.یک مارس عزیزم؛آیا تو هم شبیه من شده ای؟بی خوابی تابستانه زده به سرت؟حتما می گویی بی خوابی تابستانه چه زر جدیدی است که از خودم در کردم.اما باید بگویم خیلی مهم است.چون دقیقا سر موقع به سرم زده است.یک مارس هر سال!فکر کن چقدر چیزم که دارم درباره بی خوابی تابستانه با یک مارس درددل می کنم.یک مارس عزیز؛همه شان آنلاینند.راست می گویم.همه شان.از دم.نباید فضول باشم ولی گاهی بهشان تکست می دهم«چرا آنلاینی؟» پرسشم مسخره است.چون جوابش را نمی دهند.خیلی رأفت به خرج بدهند یک استیکری چیزی می فرستند و تمام می شود.نمی توانند بفهمند خودم می دانم چرا آنلاینند.می دانم پرسش استفهامی است اما قصدم خب چیز دیگری است.حداقل برگردند و بهم چهارتا فحش بدهند دلشان خنک شود.یک مارس عزیزم؛دیروز که با مداد مکانیکی الف.میم ریگ ته کفشم را در آورد خیلی بهش برخورد انگار.برداشت مداد مکانیکی اش را انداخت سطل آشغال؛انگار که مثلا باهاش آشغال لای دندانم را بیرون آورده باشم!اصلا حالا گیرم فوقش کثیف شده باشد،فوتش میکنیم خب تمیز می شود.خلاصه یک مارس عزیزم؛اینجا نه کسی هست که در جواب «چرا آنلاینی؟» جوابی در خور من و مناسب سنم بدهد و نه کسی که با جنبه باشد و بشود با کف کفش زد توی کمرش.یک مارس عزیزم؛درکشان می کنم.خودم هم اگر یک موقعی که سرم شلوغ بود کسی بهم میگفت«چرا آنلاینی؟» بر میگشتم بهش می گفتم...نمیدانم چه میگفتم.حالا فعلا که موقعیتش پیش نیامده.شاید من هم به کسی محل سگ نمی گذاشتم!

کمی بعد نوشت:احساس جدیدی دارم.موراکامی می گوید که اگر کاری هر چند کوچک و مسخره و چیز را خیلی تکرار کنیم یعنی آنقدر که دیگر به مرز تهوع برسیم شبیه یک نمیدانم چی می شود.یعنی یک معنی خاص پیدا می کند و حتی می تواند انسان را تا مرزعرفان بکشاند(البته این برداشت من از حرفش بود.او که انقدر چرت حرف نمی زند!)حالا از تجربه ام بگویم.از بهمن ماه هر هفته چند روز تمرین داشتیم.نمایشنامه خوانی.متن ملال آور بود.من کنار نکشیدم.نمیدانم چرا.من کار احمقانه زیاد کرده ام.در هر صورت بعد از جنگ ها و صلح های فراوان در روز بیست و پنج بهمن رفتیم روی سن و نمایش را اجرا کردیم.اول شدیم.امروز بر اثر بی لیاقتی و بی کفایتی فیلم برداران آن روز دوباره رفتیم روی سن که اجرا کنیم.من از مرز تهوع گذشته بودم.امروز آنقدر متن نمایشنامه در ذهنم تکرار شده بود که به عرفان رسیدم!اصلا نیروانا را هم یافتم.حالا چند ساعت گذشته و من احساس می کنم در بدن شخص دیگری حرکت می کنم.صدا های عجیب،بو های عجیب...هنوز وجود دارند.واقعا دارم یکی دیگر را زندگی می کنم.دارم توی یک خیابان راه می روم.خیلی آرام.خیلی خیلی آرام.راه می روم تا اینکه راه رفتن به مرز تهوعم برسد و در بدن شخص جدیدی ظهور کنم.این بود سیر و سلوک من.


نویسنده : وجوج جیم ۲ نظر ۳ لایک:) |
About Me
اگه کفگیرتون خورد ته دیگ...غصه نخورین چون بهترین قسمت یه قابلمه ته دیگشه.با ته دیگای زندگیتون حال کنید.مشکلات زمینی...ته دیگای سیب زمینی بهمون تحویل میدن...هرچقدر سخت تر باشن ته دیگامون برشته ترن
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان