ته دیگ سیب زمینی

اتاقی با یازده پنجره

وقتی که وسط قدم‌های خسته و ملال‌آلودمان به کوچه‌ی جدیدی برمی‌خوریم،وقتی که بخاطر کنجکاوی زیاد من داخل کوچه می‌شویم،وقتی خانه‌های نسبتا روبه‌راهش را می‌بینیم‌ یا وقتی وقتی در انتهای کوچه سالن مطالعه‌ای شخصی پیدا می‌کنیم که  تعطیل نیست؛دقیقا توی همین وقت هاست که بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم.
الان که وسط این کتابخانه،کنار میز چسبیده به دیوار نشسته‌ام دارم با ابعاد تازه‌ای از بزرگی قلب آدم‌ها مواجه می‌شوم.ساختمانی سه طبقه با متراژ بالاست.طبقه اول و زیرزمین سالن ورزش است؛طبقه دوم سالن مطالعه و طبقه آخر منزل شخصی صاحبخانه.خوبی کتابخانه‌های غیر دولتی این است که مقرراتی برای رعایت حجاب کامل یا تعطیلی در8 عصر ندارند.اسم کتابخانه و سالن ورزشی به نام یک شهید است که حدس زدم باید نسبت نزدیکی با این خانه داشته باشد.اینجا ابدا شبیه موقوفاتی که تاحالا دیده‌ام نیست؛شاید چون اصلا وقف نیست.مشخص است که خانه را با دقت و حوصله ساخته‌اند.برای هر چیزی جای ویژه‌ای تعبیه شده؛سالن غذاخوری و جای استراحت و نماز.با فضولی خاصی همه جا را می‌پایم.منتظرم کف اتاق نماز یک فرش لاکی کهنه پهن باشد؛نیست.فرش کرم رنگ که هنوز پرزهایش نشان از نو بودنش دارد چشمم را می‌گیرد.برای اولین‌بار در سرویس‌بهداشتی دخترانه گلوله‌های مو نمی‌بینم.دیوارها_در همه جای ساختمان_ تا سقف سرامیک است و هر جا که شده یک شیر آب کار گذاشته‌اند(صاحبخانه روی نظافت حساس است)."حاج‌خانوم"_صاحبخانه_ وقتی داشتم کلید کمدم را میگرفتم  گفت:عزیزم میتونی قفل رو بیاری بدی به من.اینجا کسی چیزی از بقیه بر نمی‌داره.
خیلی ندید بدید شدم؟خب خجالت میکشم بگویم فامیلی داریم که خانه‌ی کلنگی و نیمه سازش را سال‌ها با قیمت تمام در اختیار مهاجرین می‌گذاشت.همیشه می‌دانستم چندخانوار دارند در خانه‌ای زندگی می‌کنند که کف حیاطش هنوز خاکی‌ست و آشپزخانه‌اش کابینت و آب‌ گرم ندارد اما مستاجرین بخاطر اقامت غیرقانونی ناچار به سکوت و سازش بودند.این آدم وقتی گربه‌ای از روی دیوار خانه‌اش رد می‌شد نفسش از شدت حرص می‌گرفت!برداشته‌بود بالای دیوار را خرده‌شیشه ریخته‌بود.پس بیراه نیست که الان از تعجب توی چشم هام شاخ در بیاورم.
+توبه‌نامه: حاج خانوم گفته بود که ۷ عصر در سالن را قفل میکند و بعد،ساعت ۱۰ شب اجازه خروج داریم.من ۷ و ۱۱ دقیقه کتاب‌هام را جمع کردم و آمدم که بروم...با در قفل و عدم هیچ ارتباطی با خود حاج‌خانوم_ تا ساعت ۱۰ شب_ رو به رو شدم.و اکنون این منم و معده‌ای خالی و چشم‌هایی دردناک و حاج‌خانومی که نمیدانم چرا انقدر دقیق عمل میکند!
+با تشکر از خانواده محترم رجبی:با نیم‌مثقال قوه ادراک باقی‌مانده زنگ زدم به مریم.آمد(بابت این‌همه معرفتی که در دوستی به خرج می‌دهد بهش حسودیم می‌شود) و شماره حاج‌خانوم را از پشت در برداشت و زنگ‌زد _با پیازداغ زیاد_ لابه و التماس که دوستم حواسش به ساعت نبوده الان دیرش می‌شود و ...با قید وثیقه آزاد شدم!

+توصیه:باشد که زمان را فقط در همین یک نقطه‌ی سرزمین جدی بگیرم.

۸ نظر ۹ لایک:)

درس زندگی وسط سطور تست

اگر تلاش‌های بدن برای جنگیدن با فشار روانی بی نتیجه بماند و فشار روانی ادامه یابد، فرد وارد مرحله فرسودگی می‌شود.بدن در این مرحله پاره‌پاره می‌شود؛یعنی شخص در حالت فرسودگی فرو می‌رود و در برابر امراض و بیماری‌ها آسیب‌پذیر می‌شود. در مرحله‌ی فرسودگی گاهی صدمات جدی و جبران ناپذیری به بدن وارد می‌شود که ممکن است مرگ را به دنبال داشته باشد.

۵ نظر ۲ لایک:)

آرامستان بلاگستان؛سکوت شما نشانۀ مرگ شماست

من بندۀ وبلاگ‌هایی هستم که آرشیوشان یک جایی بین سال‌های 86 تا 93متوقف شده.قالب وبلاگ پریده و عکس های آپلود شده هم دیگر قابل دسترسی نیست.نویسنده با یک اسم مستعار نوشته و  در آخرین پستش هیچ خبری از رفتنش نداده.طوری رفته که حتی برنگشته نظرات آن پست را تایید کند.نه ایمیلی گذاشته نه حتی اسمی که بروم تو سایت بهشت زهرا چک‌کنم که آیا گذرش به آن طرف افتاده یا نه.گاهی که حسابی می‌زند به سرم برای یکی ازنویسنده‌های مستعار کامنت می‌گذارم و حرف‌هایی که اینجا و آنجا نمی‌توانم بزنم را می‌نویسم.ازش می‌خواهم به وبلاگ من هم سر بزند.آدرس یک وبلاگ متروک دیگر را هم برای احتیاط لینک می‌کنم!

 

۹ نظر ۱ لایک:)

بجای مهر سرمو بذار رو شونه‌ت!

بله.فکر میکنند رسالت ما گمراه کردن پسران سر _همیشه_ به مهر آنهاست.درست هم فکر میکنند.خود من توی تمام مهمانی ها زیرلباس شبم کیسه‌ای دارم،سر زن ها که به ماسک لیمو گرم شد و آن طرف کارشناسان جم‌تی‌وی مسائل خاوردور را خوب تشریح کردند، عشوه‌ای می‌آیم و قلب شوهران و دوست‌پسران چشم قشنگشان را از سینه بیرون میکشم و تو کیسه میکنم و از در پشتی فرار میکنم.توی گوشی‌م به پسر‌ها مسیج میدهم برویم پارک‌لاله دو تا آب انار بخوریم؟پسران پاک و معصوم را گمراه میکنم‌ و بعد به بهانه‌ی خواستن حق طلاق و اینها ولشان میکنم.
توی یک جایی که دورهمی آدم‌های‌ کتاب‌خوانده و درس‌خوانده بود گفتم که من از مصاحبه شغلی میترسم.جدیدا به نمره عینک و گودی کمر و صافی کف پا گیر میدهند( فقط چون قرار است استخدامت کنند و  چندرغاز بیندازند جلوت،حق دارند بازخواستت کنند)،یکی‌شان که از همه‌مان بزرگتر بود و  با پسرش درباره حدود دوستی‌ش با دخترها هیچ مشکلی نداشت_و من این را ربط داده بودم به افق‌های پت و پهن‌ فکری‌ش_ درآمد گفت:عزیزم تو که خوش‌چهره‌ای حتما قبولت میکنن نترس.استدلال چندان غریبی نبود.همانجا تا تهش را خواندم؛که چون خدالطف کرده یک مقداری از ژن یوزارسیف بهم عطا کرده حالا باید تمام موفقیت‌هام محدود به چشم‌ و دهان و دماغم باشد و هر ناکامی‌ هم لابد بخاطر استفاده نادرست از فرمژه بوده.دارم فکر میکنم آن وقتی که مُردم و جنازه‌ی بوگندوم را ول دادند توی یک چاله و روش خاک ریختند اگر یک آپشنی داشته‌باشد قبرم_مثلا کنار قبر بهاره رهنما باشد_فامیل‌ها و دوست‌ها دیالوگی برقرار میکنندبا این مضمون:قربون خدا برم... آنارشیدای ما به‌از شما نباشه همش داره ژله تزریقی درست میکنه واسه شب یلدا.اونوقت این باید جاش اینجا باشه؟پیشونی پیشونی منو کجا...
+قبول نیست!اگر همینقدر که به چشم خانم‌های مالباخته(مال=شوهر/نامزد/پسر/داداشی/دوست معمولی) دلبر به نظر می‌رسم،به چشم کراش هام هم می‌بودم الان به فکر دزدیدن معشوقکان دل‌انگیز دیگران نمی‌افتادم.

۷ نظر ۰ لایک:)

جان گریر لبخند بزن

برای خانم سالی

سلام.این نامه را اول انتهای دفترچه لغت ها یادداشت کردم.الان اینجا و بعد شاید ورقی پیدا کنم و منتقلش کنم.قصد دارم نامه را پیوست کتاب دشمن عزیز کنم.امیدوارم به ساحت شما جسارت نشود و یادداشت یک غریبه را لابه‌لای نامه‌هایتان به خانم جروشا پندلتون بپذیرید.اینکه چرا شخصیت اصلی را رها کردم و سراغ شما آمدم دلیل داشت.شما همان کسی هستید که من ‌می‌خواهم باشم.قبول دارم،داستان دوست شما بسیار رویایی‌تر چیزها را کنار هم می‌چیند:کسی که کودکی و نوجوانی نابسامانی داشته سرانجام مشکلات را شکست می‌دهد،نویسندۀ قابلی می‌شود و با مردی که تمام ویژگی های خوب براش تیک خورده ازدواج می‌کند.ولی یک چیز هست که خیلی بهش فکر می‌کنم.جودی خاطر سرگذشتش همیشه دغدغه داشت که زندگی بهتری برای بچه‌هی مثل خودش بسازد.اما اگر بر فرض مثال،زندگیش متعادل بود،پدر و مادر و خانه‌ای هم داشت که پشتش به آنها گرم باشد،آیا هیچوقت به فکرش می‌رسید که جایی هست که بچه‌هایش در آرزوی داشتن خانواده یا یک بورس تحصیلی شب‌ها سر روی بالش بگذارند؟این را برای زیرسوال بردن دوست شما نپرسیدم.منتظر جوابش هم نیستم.مقصودم این‌است که کار شما برای من باارزش‌تر بود.دوست دارم مثل شما به آدم‌ها(مخصوصا بچه‌ها) کمک کنم؛حتی اگر شرایطشان را درک نکنم.نمی دانم چقدر موفق خواهم شد.تا اواسط امروز فکرم روی نامه‌ای بود که باید برای شما بنویسم؛یک لحظه چشمم به طرف آیینه برگشت.حواسم از شما به‌کلی پرت شد.

رامونا را دیدم.موهاش را تا زیرگوش کوتاه کرده بودند.شیطنت توی چشم هاش به اندازه معصومیتش بود.آشنایی‌ام با رامونا مربوط به ده سالگیم می‌شود.تابستان سالی که باید به کلاس چهارم می‌رفتم،کلاس زبان رفتن بچه‌ها هم مد شد.جوان ها شروع کرده‌بودند به اپلای و همانجا فهمیده بودند که کاش زبان انگلیسی را زودتر شروع می‌کردند.همان موقع اجازه پیدا کردم تنهایی سوار اتوبوس شوم،کرایه را خودم حساب کنم،گوشۀ خیابان بایستم و همراه عابرهای دیگر عرض خیابان را طی کنم،بپیچم توی خیابان دانش،آموزشگاه را پیدا کنم و به امید اینکه ده_بیست سال بعد حکمتش را کشف خواهم کرد،گرامر و املای لغت کار کنم.طبق چیزی که مامان ده‌بار توضیحش داد صبح خنکی توی ایستگاه ایستادم،روی صندلی کنار پنجره نشستم،بلیت را به راننده دادم،از عرض خیابان رد شدم و قبل از اینکه بپیچم توی کوچۀ روبه‌روی کلوپ انقلاب برخلاف برنامۀ پیش‌بینی شده،کتاب فروشی تربیت را دیدم.اعضای اپلای کردۀ فامیل هیچ توضیحی دربارۀ کتاب‌فروشی‌ها و تاثیراتشان روی آینده نداده بودند.توی جندثانیه‌ای که قدم هام را سست کردم خوب دیدزدم و فقط قفسه های سفیدرنگ و اکثرا خالی را یادم ماند.نمی‌دانم چندروز بعد جرات کردم و داخل شدم.رامونا از معدودترین کتاب‌هایی بود که به‌درد خواندن میخورد(فکر کنم آقای کتابفروش کمک کرد تا پیداش کنم)1600 تومان بود.

کتاب‌های رامونا اولین داستان‌های غیرایرانی بود که می‌خواندم.تصوراتم را از قصه‌ها تا آن‌موفع مهدی‌آذریزدی ساخته بود.تنظیمات پیش‌فرضم بهم ریخت.زندگی رامونا برام خیلی عجیب بود.خانواده رامونا مهمانی هایی می‌گرفتند برای اعضای محله و آنجا کره‌بادام‌زمینی و لیموناد میخوردند(دل و روده‌ام می‌پیچید بهم) و آن هم نه سرسفره،بلکه هرکس چیزی که می‌خواست را از روی میز گوشه اتاق انتخاب می‌کرد.غذای شام را صبح‌ها توی آرام پز می‌گذاشتند و ناهار را همه در مدرسه یا سرکار صرف می‌کردند.هر کس باید خودش بشقاب غذاش را می‌شست.بزرگراه‌ها را با شماره می‌شناختند.آدم‌هایی بودند که توی دستشویی طهارت نمی‌کردند ولی عادت شب‌ها دوش‌گرفتن از اصول دینشان بود.یک‌بار هم رامونا با لباس خوابش رفت مدرسه(این یکی اصلا توی مغزم نرفت.لباس مخصوص برای خواب؟).فقط یک چیز باعث شد که کتاب را نبندم و دور نیندازم؛موهای لخت رامونا(کوتاه شده تا زیر گوش بدون یک درصد خطا).این یکی را خوب درک می‌کردم.هفت سالم که بود پرسیدم کی اجازه دارم موهام تا روی شانه‌هام باشد؟جواب شنیدم وقتی وارد کلاس پنجم شده‌باشم...خانم سالی شما هنوز نامه را زمین نگذاشتید؟بله نامه برای شماست و بدون شک آینده‌ای هستید که به خودم وعده دادم.من گذشته‌ای هم دارم و آن گذشته راموناست؛گیریم از گردن به بالا!(آن تفاوت‌ها که گفتم همه اختلاف سلیقه بودند.اصلِ کار همین است)امروز بعد از دیدن رامونا توی آیینه سراغ دو چیز رفتم. یکی مجموعه هفت مجلد کتابی که از کتابفروشی تربیت خریدم و یکی آلبوم عکس‌هام؛رامونا وسط جنگل های آستارا،رامونا در مهدکودکش کنار مهدی و نگار و علی دیوونه.فیلمی که توانسته بودم از CD های خش دار بازیابیش کنم هم پلی کردم.رامونا داشت توی یک نمایش موزیکال شعری را هم‌خوانی می‌کرد.رامونا خیلی دختر خوب و پرانرژی بود.دوستش دارم ولی دیگر دوره‌اش تمام شده.روی کتاب‌هاش خاک سنگینی نشسته.این یعنی خیلی گذشته.کتابفروشی تربیت به بهانه عریض شدن خیابان تخریب شده.همه چیز به همین اندازه متحول شده.گذشته اگر هیکل یغورش را کنار بکشد می توانم خودم را ببینم که در کنار شما ایستاده‌ام.دکتر مک ری و بچه های نوانخانه جان گریر ایستاده‌اند.یک عکس دسته‌جمعی می‌گیریم.آن را هم پیوست می‌کنم به کتاب شما.

ارادتمند

خدانگهدار

+این نوشته در راستای فراخوانی نوشته شده که باید در آن به شخصیت یک کتاب نامه بنویسیم.

۲ نظر ۰ لایک:)

هیچوقت نپرسیدی، ولی من میگم

دلم یک خانه میخواهد.یک خانه که هر وجبش مال خودم باشد.از لولای در هاش گرفته تا کاغذدیواری های بدرنگ قهوه‌ایش که هیچ دوستشان ندارم.روی همه جایش حس مالکیت داشته باشم.با یک حس غروری بتوانم بگویم:دارم میروم خانه‌ااااام."خانه‌ام" نه به معنای حیاط خلوت و ویوی رو به دریا یا نه حتی به معنای داشتن دو پنجره،یکی رو به مشرق و یکی رو به مغرب.خانه به این معنا منظورم است‌ که قوانینش را خودم طی کرده باشم.قانون اینکه بعد حمام می‌توانی لخت بیایی وسط اتاق،راه بروی،یک چای هم بریزی بخوری و هر نیم ساعت یکبار یک تکه لباس تن کنی.قانون اینکه چند شب در هفته میتوانی بدون مسواک بخوابی،صدای تلویزیون حداکثر چند درجه باشد،چه وقت ها می‌شود وعده ناهار و صبحانه را سرهم کرد،شب ها کی بخوابی و برای صبح چند تا زنگ هشدار تنظیم کنی، گل ها را روی پیشخوان بگذاری یا حتما روی میز.نه منظورم این نیست که "خانه‌ام" واقعا یک خانه است.شاید یک اتاق باشد.بدون جاکفشی.بدون کلید.بدون آشپزخانه‌.بدون حمام‌.بدون تلویزیون.بدون در.بدون پنجره.بدون دیوار.بدون سقف.اینجا باید لفظ خانه را از واژه‌ی "خانه‌ام" حذف کنم.می ماند یک ضمیر متصل معلق در هوا.من از تمام این‌ سرمایه های بشری یک میم مالکیت دارم فقط.دلم میخواهد یک چیزی باشد.یک مجسمه سیمانی رو به روی ساختمان شهرداری اصلا.یک چیزی باشد که این ضمیر سرگردان را بچسبانم بهش.آنوقت آرام میگیرم.عشق من،کفش من،کادوی تولد ۴ سالگی من،کارت کتابخانه‌ی من،شال گردن من،حقوق ماهیانه من...اینها هر کدام نخشان را که بگیری و بکشی به یک آدم دیگر می‌رسند.آدم ها این موضوع را معمولا بعد از بازنشستگی‌ می‌فهمند.از آن وقت به بعد شروع میکنند به فلسفیدن.حس میکنند مرگ خیلی بهشان نزدیک است و به قول معروف هیچ‌چیزی را نمی‌شود با خود به گور برد.خوب هم هست اتفاقا.زودتر از دنیا دل می‌کنند و آن دم آخر را بدون کولی‌بازی_همراه یک لبخند ملیح که یعنی آره من میرم بهشت_ سپری می‌کنند.هر چه زودتر بفهمی که هیچ چیزی نداری زودتر خالی می‌شوی.بد است این.عاقبت بخیری ندارد.نمیدانم چرا دارم بهش فکر میکنم.دل آدم آرام نمیگیرد.چرا آدم نباید یک "مال خودِ خودِ خودمه" را از ته دل بگوید؟

۰ نظر ۴ لایک:)

اپیزودهای اتفاقی

امروز اتفاقی اپیزودی را از فرط بی حوصلگی پلی کرده بودم کنار دستم که حرف بزند و من تست بزنم.سکوت بدی بود خب.حامد صرافی زاده حرف هاش که تمام شد آهنگ رقص بهاری را پخش کرد.من یک لحظه سرم را بلند کردم به طرف بلکا های سقف.یادم افتاد که این آهنگ را در ساندکلاود سنجاق زده بودم که یک روزی در بهار بروم سراغش.غم عجیبی دلم را فشرد.وحشتناک ترین اتفاق زندگیم را دارم میگذرانم.نمیدانم تبعات خوردن روزانه این کوفت ها چه روزی قرار است حالم را بگیرد.هیچ چیز نمیفهمم فقط راضی‌ام‌ که وقتی بالا میروم حرفی رد و بدل نشود.
الان شب است.دوباره پشت میزم.ته اپیزود را پخش کردم.حامد صرافی‌زاده هیچ وقت این پست را نمیخواند ولی چون امروز فقط چند دقیقه حال مرا خوب کرد ازش ممنونم.بعد دوباره حالم همان شد.
+دختر بچه‌ای با موهای قارچی نگاهش به پنجره زیرزمین است و با وحشت گریه میکند.خاطرات بچگیم آنقدر بد است که حالا کابوس من شده‌.

۰ نظر ۴ لایک:)

ورقه خالی سبز

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

قبل از سقوط

روی تل بالشت ها و تشک ها نشسته ام.از بچگی این کار را دوست داشتم.هنوز حالا که ۱۸ ساله‌ام...وای من که هنوز ۱۸ ساله‌ام.چقدر روز مانده تا ۲۰ ساله شوم.چند سال تا ۲۵ و بعد ۳۰ ساله شدن!چقدر راهست هنوز.چقدر خام و ناپخته!پس حتما این هم از عادات بچه هاست که یک بلندی پیدا میکنند و پاهایشان را آویزان می‌کنند،به آینده فکر میکنند و خیال می‌بافند.درس هایم را نمیخوانم.امروز دومین روزی می شود که بجای قوز کردن روی کتاب و یادداشت کردن ساعت مطالعه دارم بی خیال طی میکنم؛دومین روز در این هفته البته! این بار خانه‌ی مادر هستم.سه نفری نیم ساعت توی حیاط داشتیم با سیخ و چوب و شلنگ آشغال های لوله جارو را بیرون میکشیدیم.بعد من به هیچ چیز رحم نکردم.چند تا مورچه داشتند توی آشپزخانه قوت زمستان سال آینده‌شان را جمع میکردند.آنها را هم انداختم توی جارو.به اینجا حتی بیشتر از اتاق خودم احساس تعلق می‌کنم.پنجره‌های بزرگ دارد و وقتی که باران بیاید دیوارهاش بوی خوبی می‌دهند.چای بعد از غذا خیلی مهم است(و خواب بعد از چای خیلی مهم تر) و هر چقدر هم که دیروقت به نماز بایستی اصلا چپ‌چپ نگاهت نمی‌کنند.من که فعلا خانه ندارم،بعدا که انقدر بزرگ شدم که تنهایی از پس همه چیز بربیایم توی ذهنم هست که همچین خانه‌ای داشته باشم.یادم هم می‌ماند که قبل از اینکه خیلی پیر شوم خانه را رها کنم.سفر کنم و خانه های دیگر را امتحان کنم.
دارم سعی میکنم خودم را آرام نگه دارم.مامان که گوشیش را جواب نمیدهد.نمیدانم از بیمارستان برگشته یا نه.پاهایم را محکم تر تکان میدهم.کاش می‌آمد برم میگرداند خانه.آنجا را برای درس نخواندن ترجیح میدهم.

 

۰ نظر ۳ لایک:)

خاصه در بهار

می دانم.چند روزی وبلاگ را از دسترس خارج کردم.بعضی پست ها را حذف کردم و بعضی دیگر را ویرایش.چند تایی کامنت هم غیرقابل رویت کردم.با سرچ اسمم می شد به نوشته های وبلاگ رسید.حس بدی بود.الان آرشیو سبک تر شده.شاید بعدا دوباره هم این کار را بکنم.چمیدانم.من خیلی احمقم.دو دل ماندم که عکس گوشه وبلاگ باشد یا نه.قالب هنوز به میلم نیست.هیچ برنامه ای برای موضوع بندی پست ها ندارم.خیلی مسخرست که من توی این حال و روز روحی دارم به این چیز ها فکر میکنم.دیروز هم افتاده بودم به جان سینک.نمیدانم دنبال چه نوع لکه‌ای میگشتم.کف دست هام پوست انداخته.گریه ام می گیرد ولی از چیز دیگر.لابد این هم شگرد آدمیزاد برای تسکین دادن به خودش است.می گذاری خوب کار ها روی هم تلنبار شوند.هیچ کاری نمیکنی.به چیز های الکی سرگرم میشوی تا فراموشت شود.

+به تنها چیزی که فکر نمیکنم بیماری های ویروسیست.کاش بحران همه گیری حال بد هم انقدر استرس به جانتان می انداخت.

۰ نظر ۱ لایک:)
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان