ته دیگ سیب زمینی

بزرگی می گفت:سیب زمینی هم هستی،ته دیگش باش!

روزهایی برای خوردن چای و مربای عصرانه

/ بازدید : ۱۵

یک نفر بیاید رخت ها را از روی بند جمع کند

کسی تست جامعه شناسی بزند

کسی سراغ اتاق کثیف من برود

من کلی کار دارم

در این عصر ابرآلود باید

هی ایلیا منفرد گوش بدهم

و هی بسته‌ی پستی ام را با ذوق نگاه کنم

هی آخرین نامه اش را بخوانم

+شبدر(تراریوم قشنگم) امروز سبز و بخار گرفته بود:)

نویسنده : وجوج جیم ۱ نظر ۱ لایک:) |

ما سرخوشانِ مستِ دل از دست داده ایم؟!

/ بازدید : ۴۱

بله گفته بودم.باز هم تولد من بود و بر خلاف پارسال،این بار سعی کردم بهترین و دوست داشتنی ترین آدم های زندگی ام را جمع کنم و با هم جشن بگیریم.سعی کردم اما باز هم نشد که همه دور هم باشیم.مثلا مهسا نبود.یاسمن و سارا و متینا هم آنقدر دور هستند که امکان حضور داشتن را نداشتند.آناهیتا هم رفته بود که با انگشت های کشیده اش هنر موسیقی را نوازش کند.پریچهر هم مصدوم بود.نیکو هم گمان میکنم دیگر خیلی خفن شده باشد و با ما جوجه دبیرستانی ها نپرد!با این وجود پریسا بود.پریسایی که دیگر یک دوست نیست و مثل یک خواهر دلسوز،آمار لباس زیر های کمد مرا هم دارد.مریم هم بود.همان مریمی که اگر چهارسال پیش بهم می گفتند یک روز بهترین همکلاسی ات می شود جام شوکران سر می کشیدم.مرتضی بود.مرتضی دوست مهسا بود و الان دیگر دوست همۀ ماست؛ما مرتضی را مثل یک تخته شکلات بین همدیگر تقسیم کرده ایم و داریم فکر میکنیم عجب!پس پسر ها اینجوری هستند.راستی زینب هم بود.زینب آنقدر آرام است که من خاطره هایش را هم فراموش میکنم.با این حال این جشن برگزار شد و ما تا جایی که توانستیم خندیدیم و همچنان به همدیگر فحش های رکیک دادیم و به کافه و کافه دار و کلا هر چیز «کاف» داری بد و بیراه گفتیم.اصلا قرار بود برویم فلافل سلف سرویس من بچه ها را مهمان کنم ولی اسیر مدرنیته شدیم و به قول مریم معذب بودیم!مرتضی برای ما ویالون زد و بچه ها یک عکسی گرفتند که مرا درحال کف و خون قاطی کردن از ذوق نشان می دهد.من حتی توانستم یک صدای دردآوری از ساز در بیاورم.بگذارید این را هم افشا کنم که مریم و پریسا نه تنها برای من هدیه نیاوردند بلکه هدیه هایم را هم مصادره کردند و من از آن بستۀ شش تایی مدادپاکن دار فقط دو تایش را دارم(یکی را زینب و دیگری را عطیه کش رفتند).آخر ماجرا با چیپس و ماست و آبمیوه تمام شد.با همدیگر خداحافظی کردیم و این هم شد پایان دورهمی ما.

باید خدا را حسابی شکر کنم یا زانوی غم بغل بگیرم برای روزهایی که دیگر همچین جمعی وجود نخواهد داشت؟

+هفدهِ هفتِ نود و هفت مهر من به طرز عجیبی هفده ساله شدم.

نویسنده : وجوج جیم ۶ نظر ۱ لایک:) |

آشتی کنون

/ بازدید : ۳۶

سال ها پیش در چنین روزی دیواربرلین فروریخت.آدم های این طرف دیوار با آدم های آن طرف دیوار دست دادند.روی همدیگر را بوسیدند بهمدیگر شیرینی ناپلئونی تعارف کردند.روز مهمی بوده.روز مبارکی بوده.

نویسنده : وجوج جیم ۴ نظر ۲ لایک:) |

لواشک با طعم سوسک

/ بازدید : ۶۷

من کودکی بدی نداشتم.حتی در آن سال ها خیلی هم بچۀ ویژه ای بودم.مامان برعکس مادر بقیه دوستانم خانه دار نبود و من از وقتی که توانستم خودم بروم دستشویی یا حتی کمی قبل از آن نیمی از زندگی ام را در مهدکودک می گذراندم. آن زمان مهدکودک های خصوصی حکم کالج هایی را داشتند که نوابغ جهانی را پرورش می دهند.مهدکودک ما لباس فرم مخصوص داشت.پسر ها شلوار و پیراهن آبی و دختر ها پیراهن و دامنی به همان رنگ می پوشیدند.من حتی تابستان ها کلاس زبان می رفتم و تمام درز های اوقات خالی زندگی ام هم پر می شد.با این وجود زندگی ایزوله ای داشتم که خالی از هر هیجان اضافه ای بود.تنها دوستم پسرهمسایه مان «رسول» بود که برای دوچرخه ام برچسب های شب رنگ می خرید و با هم از سر کوچه تا آخرش مسابقه می گذاشتیم.با همه اینها خیلی جدی می گویم که کودکی بدی نداشتم.گاهی با پسرخاله ام که تنها همبازی من در خانواده بود می رفتیم مغازۀ «آقاجون» و «لواشک ده تومنی» یا بستنی دوقلو می خریدیم و در راه خانه می خوردیم.در خانواده ما هم مثل همه خانواده های دیگر یک فرد همه فن حریف بود که به کارخانه های چیپس و لواشک سازی رفته بود و دیده بود که تمام سیب زمینی های گندیده را در روغن سوخته سرخ می کنند و هر چه میوه گندیده و کرم خورده هست را با کرم هایشان توی دستگاه می ریزند و چرخ می کنند و یک جای کثیفی پهن می کنند تا بخشکند.در آن جای کثیف هر نوع موجود کثیفی اعم از سوسک و مارمولک و موش رفت و آمد داشتند و چه بسا یکی از همین سوسک ها همراه با لواشک بسته بندی نشده باشد؟این حرف ها را کم کم تمام اعضای خانواده یاد گرفتند و هر بار که لواشک دست ما می دیدند می گفتند:سوسکاش خوشمزست؟ البته این حرف ها روی ما بی اثر بود و تا روزی که آقاجون مغازه داشت ما لواشک ده تومنی را فراموش نمی کردیم.البته یکبار در همان مهدکودک خصوصی ما را برای اردو بردند به یک کارخانه لواشک سازی.آنقدر که فکر می کردم کثیف نبود؛یعنی اصلا کارکنان با سوسک و موش ها حشر و نشر نداشتند و مواد در داخل مخزن های بزرگی بدون دخالت دست مخلوط می شد و بسته بندی هم بهداشتی بود.آرم استاندارد را هم که یکی از مربی های مهد به بچه ها نشان داد،خیال همه مان راحت شد و آن روز تا توانستیم لواشک خوردیم.

امشب هوس همان لواشک های کثیف را کرده بودم.می دانستم که دیگر جایی «لواشک ده تومنی» تولید و فروخته نمی شود.رفتم از همان لواشک هایی که مثل لاستیک کش می آمدند و بهشان می گفتیم «لواشک لاستیکی» خریدم.در راه خانه لواشک را به همان شیوه سنتی تا زدم و انداختم گوشه دهانم.مزۀ پای سوسک می داد.خوشحال شدم که حرف های آن فامیلمان درست بوده و یک کارخانه هایی هنوز خط تولید لواشک های کثیف را دارند.

نویسنده : وجوج جیم ۵ نظر ۵ لایک:) |

به سووشون نشسته ایم

/ بازدید : ۴۸

هزار ها سال پیش ایرانیان باستان برای اسطوره ای به نام سیاوش به سوگ می نشستند.آن طور که در شاهنامه آمده سیاوش نامادری ای به نام سودابه دارد که از او درخواست همخوابگی می کند؛سیاوش امتناع می کند و سودابه برای ترس از رسوایی نقشه ای می کشد و سیاوش را به خیانت متهم میکند...پایان داستان و سربلند بیرون آمدن سیاوش را از آتش را همه می دانند(در دوره اسطوره شناسی چیز جالبی را متوجه شدم؛اینکه درخواست همخوابگی از سوی مادر سیاوش مطرح شده نه نامادری او و این دلیل آن است که نامی از مادر سیاوش در شاهنامه نیامده.احتمالا بعد از فردوسی کسانی بوده اند که داستان را به نوعی تحریف کرده اند و بیت های جعلی به آن افزوده اند.)پس از آن سیاوش به توران می رود و افراسیاب اداره بخشی از سرزمین توران را به او می سپارد.تلاش های سیاوش برای آباد کردن مناطق تحت حاکمیتش حسادت اطرافیان افراسیاب را بر می انگیزد و آن ها تلاش می کنند تا نشان دهند که سیاوش قصد شوریدن بر علیه افراسیاب را دارد.سرانجام افراسیاب با سپاهی به جنگ سیاوش می رود.سیاوش که قصد جنگ ندارد خود را با سیصد همراهش تسلیم می کند اما افراسیاب دستور می دهد او و تمام همراهانش را بکشند.اینگونه می شود که سیاوش را بی گناه گردن می زنند و در غربت به ناحق کشته می شود.

بعد از ورود اسلام به ایران این آیین سوگواری ایرانیان نه تنها از بین نرفت بلکه برای مثال مراسم عزاداری برای امام سوم شیعیان را هم تحت تاثیر قرار داد.پوشیدن لباس مشکی تا قبل از آن در بین اعراب وجود نداشته و مراسم تعزیه فقط در بین ایرانیان و شیعیان عراق برگزار می شود که نشان دهنده اصالت ایرانی این آئین هاست.شاید خیلی از کسانی که امروز اِرق ملیشان اجازه نمی دهد برای یک فرد بیگانه که در قرن ها پیش زندگی میکرده عزاداری کنند باید این را بدانند.خود من هم باید این را میدانستم که دقیقا هر سال برای چه دارم لباس سیاه به تن می کنم و زور میزنم که در روضه امام حسین اشک بریزم.اعتقادی داشتم که کم کم رنگ باخته بود و مرا در شب های محرم خانه نشین کرده بود.چند روز پیش کتاب سووشون را میخواندم.بعد از پایان کتاب دلم میخواست برای کسی بگویم که فهمیدن حقیقت چقدر دردناک است.«کیخسرو»،پسر سیاوش انتقام خون پدر را گرفت و بعد از امام حسین قیام های زیادی بود که در خونخواهی او شکل گرفت.شباهت اسطوره ای مثل سیاوش و امام سوم شیعیان در تنهایی و غربتشان بود.حرف متفاوتی را بیان می کردند که دیگران ظرفیت آن را نداشتند و برای همین بجز تعداد اندکی کسی با آنها یار نبود.در کتاب «سووشون» هم سیمین دانشور از «یوسف»ی گفته که میخواست راه درست را برود و در آخر هم تنها و به ناحق کشته شد و پسرش «خسرو» شاید باید انتقام خونش را می گرفت...فهمیدنش «درد» داشت؛فهمیدن اینکه کم نبوده و نیستند سیاوش هایی که میخواهند صدای حق باشند ولی شنیده نمی شوند...و ما باید هر سال و هر روز به سوگ صداهایی که در گلو خفه می شوند بنشینیم.

+گریه نکن خواهرم.در خانه‌ات درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت.

و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی!
_از سووشون_
نویسنده : وجوج جیم ۳ نظر ۶ لایک:) |

جمع گریزی

/ بازدید : ۵۱

امروز رفتم اولین تئاتر اون دختره که سال آخری بود رو ببینم.فهمیدم من هنوز با جمع ها مشکل دارم.برگشتم خونه و نشستم پای لپ تاپ.هی دارم میگم آخه چرا رفتم اونجا؟نمیشد بشینم خونه یکم فیلم ببینم؟تق تق تق!چقد حس بدی دارم وقتی توی یه جای خیلی تاریک کنار چند تا غریبه کنارم نشستن.من دیگه عمرا برم توی اون ساختمون کوفتی با اون هوای خفه و بخوام اون دختره رو که فک کرده دست راست خدا شده ببینم.

:///

چرا انقد جمع گریز شدم؟


نویسنده : وجوج جیم ۳ نظر ۳ لایک:) |

و کاش یه روزی همه با تفاوت هامون بشینیم سر یه سفره

/ بازدید : ۸۵

امروز روز ریسک بود.از سر صبح بخاطر یک قرار کوچک تولد آنقدر استرس داشتم که اشتهایی برای خوردن ناهار هم نداشتم. من برای اولین بار اسنپ گرفتم و سرظهر تنهایی رفتم فولادشهر.البته خواهرم هم بود.بعدخیلی مسخره بود که من بخاطر این اولین بار ها داشتم سکته میزدم.نکند راننده بپیچد توی جاده خاکی و بهم تجاوز کند؟نکند تصادف کند؟نکند گم شوم؟نکند برنامه کنسل شود؟خب همه اینها گذشت و من که همچنان استرس داشتم آدرس سینما را از روی گوگل مپ پیدا کردم و رسیدم به در ورودی.بعد بچه ها یکی یکی رسیدند.این بچه هایی که میگویم کسانی بودند که من اگر قبلا توی خیابان می دیدمشان یا بهشان محل نمیدادم یا چپ جپ نگاهشان میکردم و رد میشدم.شبیه جزایری بودیم که هیچ راهی برای رسیدن به همدیگر نداشتیم مگر اینکه به آب بزنیم.تولد مهسا بود و فقط همین تولد بود که می توانست ما را دور هم جمع کند.چندساعت گذشت؟از ساعت دو و نیم بعدازظهر که «خاله قورباغه» را دیدیم تا آنجایی که من سوار اتوبوس شدم و به سمت خانه حرکت کردم کلا شاید چهار ساعت در کنار هم بودیم.بعد من به اندازه کل این سه ماه تابستان خندیدم.به این تابستان کلی غر زدم.ببخشید تابستان!تو خیلی هم بد نبودی.تو مرا شرمنده کردی و من فهمیدم بدترین کاری که می توانی با کسی که در حقت بدی کرده بکنی،این است که با بخشندگی ات شرمنده اش کنی.امروز دیدم بدون اینکه بدانی کسی که رو به رویت نشسته چقدر پول در بانک پس انداز دارد و لباس تنش چقدر می ارزد می توانی با او وقت بگذرانی و خوشحال باشی.

من بخاطر ریسک های جدیدی که کردم ناراحت نیستم.این ریسک ها باعث شدند من وارد جمع دوستانه ای شوم که آدم های جدیدی را بشناسم.نازنین و فاطمه از آن هایی بودند که موقع فیلم دیدن پفک نمی خوردند و اصلا هم میل به چیزی نداشتند.مهسا به هیچ چیز قابل خوردنی نه نمی گفت و دختری بود که در طول یک سال گذشته باعث شد من کمی با ترس هایم رو به رو شوم و ببینم که واقعا چیز مهمی نیستند.مرتضی هم چندان عجیب نبود و توانستیم جلویش درباره هدیه مهسا بحث کنیم که قرار بود برایش بگیرم ولی نگرفتم و خب چیز خصوصی ای بود!من کسی بودم که در طول هفت سال گذشته فقط یک سری روابط کنترل شده با اطرافیانم داشتم و تنها دوست صمیمی ام پریسا بود که تمام زندگی مرا می دانست و البته می داند.قبل از این من فکرش را هم نمی کردم که بتوانم چند ساعت در یک جمع بیش از دونفره دوام بیاورم و حتی جرئت_حقیقت بازی کنم.ولی همه این کارهارا کردم و وقتی به خانه برگشتم احساس کردم خوشحال ترم.من از جمع های لوس دخترانه مان در مدرسه متنفر بودم.وقتی که تمام بچه های باحال رفتند رشته ریاضی من تنهاتر شدم.اما امروز فکر کردم که چه خوب!دخترهایی هستند که دخترانگی دارند ولی اسیر کلیشه های جنسیتی نیستند و پسرهایی هستند که تمام خاطرات تاریک ذهنت را از برخورد با پسرهای دیگر کنار میزنند.دلم از آدم های شهرم گرفته بود.هنوز هم دلم گرفته ولی بابت پریسا و مهسا دلگرم می شوم به زندگی در این شهر خاکستری:)

نویسنده : وجوج جیم ۱۰ نظر ۳ لایک:) |

فقط مونده روی روزبه معین کراش داشته باشم

/ بازدید : ۷۷
من نمیدونم چطوری ولی وقتی داشتم دنبال یه آهنگ میگشتم به جزیرۀ soundcloud رسیدم.واقعا جای بدی نیست چون یه سری آهنگای خفن پیدا کردم و حالا چطوره یه حساب کاربری هم اونجا داشته باشم؟:)
+قبلا انقد از ساندکلاود و کسایی که ساندکلاود داشتن بدم میومد.الان مقاومتم در هم شکسته و دارم باهاش ور میرم که ببینم چطوری کار میکنه.همچنین امروز با عرق شرم رفتم کتابخونه و سرچ کردم«سمفونی مردگان»...به مریم که چپ نگاهم میکرد گفتم باید بخونم ببینم چیه که همه هی میخوننش.خداروشکر اون مسئول دماغو اومد گفت نیستش و من بیشتر از این در حق خودم جفا نکردم.مریم چندماه پیش میخواست بخره و من گفتم اگه از عباس معروفی چیزی بخونه تف میکنم تو غذاهاش.اینم اضافه کنم مریم دیگه مشکلی با لیوان دهنی نداره.قبلا دهنی بقیه رو نمیخورد و اه و پیف میکرد اما امروز تعریف کرد توی کلاس اسکیت مجبور شده قمقمه اش رو به همه قرض بده و الان اصلا مشکلی نداره.فک کنم باید بهش توصیه کنم اول چک کنه ببینه طرف مسواک میزنه یا نه،یوقت ایدز نداشته باشه،بعد قمقمه اش رو تسلیم کنه:/

پرسش هفته:چرا آهنگای ساندکلاود تموم نمیشن؟:!
همچنین ابهام هفته:بنویسیم ساوندکلاود یا ساندکلاود یا ساندکلاد یا ...؟
نویسنده : وجوج جیم ۷ نظر ۴ لایک:) |

از زنانگی فقط هورمون هایش را دارم

/ بازدید : ۷۰

احساس می کنم روحم دارد فرسایش پیدا می کند.کار کردن با پارچه و قیچی و کاغذ الگو آرام آرام دارد روی روح من خراش می اندازد.نمی دانم خوب است یا نه.صبح که بیدار می شوم اگر حس و حال درس باشد می روم زیرزمین و شروع میکنم تست زدن.هروقت به تست های عربی می رسم عین چرخ دنده ای که یک ریگ در آن گیر بکند متوقف می شوم و صدای سرزنش کننده نیکو توی سرم می پیچد.قطعا مرا به خاطر این بی ارادگی ام شماتت خواهد کرد.من واقعا آن سرسختی لازم را برای جنگیدن برای خواسته هایم ندارم.شبیه چرخ دنده ای شده ام که هرز شده؛اسمم هنوز چرخ دنده است اما کارایی لازم را ندارم.

نقاشی با رنگ روغن را دوست دارم.هروقت در کشیدن انحنای بالۀ ماهی دچار مشکل می شوم مربی هست که بهم کمک کند ولی وقت هایی که پارچه های برش خورده را روی هم می اندازم و درز ها رو به روی هم نیستند انگار کسی سوزن ته گرد ها را تا اعماق مغزم فرو می کند.دوباره انگار ریگی مرا از چرخش می اندازد.بهم یادآوری می شود که من در ظریف کاری ها ضعف دارم.من انحنای بالۀ ماهی و سجاف یقۀ دلبر را خوب از آب در نمی آورم.خانم همسایه می گوید باید موقع دوخت به تمیزکاری توجه داشته باشم،مربی می گوید توی جاهای ظریف طرح باید با حوصله کار کنم،نیکو داد می زند تو هیچی نمی شی!حتی مرحله یک رو هم گند می زنی،بابا می گوید به نظرم دیگه نباید بری نقاشی،مامان می گوید این طرح خیلی کوچیکه اصلا به چشم نمیاد،دبیر تست ریاضی می گوید به نکته های ظریف توجه کنید...روح من فرسایش پیدا کرده.من یک چرخ دنده هستم که می چرخد و «هیج چیز» را می چرخاند.

اگر در آن تابستان کوفتی دایی می فهمید منِ دوازده ساله چه عذابی می کشم شاید دوباره جنگ های صلیبی را نصب می کرد روی پی سی،می گذاشت من چند تا از آن فیلم های معرکه ای را که روحم هم خبر نداشت وجود دارند ببینم.شاید کسی باید روح مرا نجات می داد...اما کسی به بحران بلوغ من وسط آن بحبوحه فکر نکرد.حالا چه سودی دارد که من درباره اش حرف بزنم؟من دیگر دوازده ساله نیستم.می فهمم که دارم روح خواهرم را خراش می اندازم.من نباید امروز سرش داد می زدم.تقصیر او نبود که چای شیرین ریخت توی سفره.تقصیر هیچ کدام ما نیست که قالی ها زودلک می شوند.ولی باید داد بزنیم و حواسمان را جمع کنیم که هیچ کوفتی رویشان نریزیم.ما روحمان را خراش می دهیم.بخاطر قالی های لک شده،تست های حل نشده،پارچه های خراب شده...اه.ما آدم ها چقدر خراش داریم روی روحمان.

+باید از نیکو بپرسم وقتی نتایج آمده بود او چه حسی داشت؟باید از الهه بپرسم وقتی داشت کابل را ترک می کرد برای چه چیزی بیشتر متاسف بود؟باید از امین بپرسم وقتی آن شب دو تا مست افتاده بودند دنبالش چه تصویری جلوی چشمانش ظاهر شد که توانست آنقدر بدود؟باید از مربی ام بپرسم هنگام کشیدن بالۀ ماهی به چه چیزی فکر می کند؟باید از مامان بپرسم آن تابلوی کوچک ماهی ها که چند ماه وقت برده قشنگ تر است یا اولین نقاشی زندگی ام که با خودکار روی یک جعبه کفش کشیده بودم؟

نویسنده : وجوج جیم ۳ نظر ۳ لایک:) |

بمب هایی که بعد از خنثی شدن منفجر میشن!

/ بازدید : ۷۲

امروز رفتم سراغ کتاب ها و سی دی ها و تمام چیزهایی که از دایی به جا مونده بود.دوباره کشف چیزهای تازه از زندگی یک نفر.من عاشق وبلاگایی هستم که دیگه به روز نمیشن.عاشق گشت و گذار توی گوگل مپ و همچنین راه رفتن توی خیابون ها و فکر کردن درباره اینکه یعنی توی این خونه ها چی میگذره؟چندنفر تا حالا به این خیابون خیره شدن و اشک ریختن؟...و کلی سوال احمقانه دیگه که میتونه مغز هر کسی رو بترکونه ولی به من یه لذت عجیب میده!

امروز مجبور شدم دزدی کنم.از وسایل دایی چند تا سی دی برداشتم.خودم رو توجیه کردم که دایی دیگه هیچوقت به این کشور بر نمیگرده.اگه برگرده به این شهر نمیاد.اگر بیاد سراغ این اتاق نمیاد.اگر هم بیاد عمرا یادش باشه مثلا ده سال پیش توی کدوم جعبه کفش کلی نوارکاست از «آریان» و سی دی هایی از «موتسارت» و «منصور» داشته.بهم حق بدید که به عنوان یه خواهر زاده حق دارم ببینم داییم توی تمام این سال ها وقتی میرفتم برای شام یا ناهار صداش کنم و بلااستثنا خیره به مانیتور بوده داشته چی نگاه می کرده!

امروز دوباره چیزهایی رو کشف کردم که ممکنه مغز هر کسی رو بترکونه!اما یه فکری به ذهنم رسید.اینکه چندهزار تا آدم دیگه توی دنیا هستن که از کالبدشکافی زندگی دیگران خوششون میاد؟این ینی ممکنه سال ها بعد خواهرزاده من هم بره سر کتابخونم و توی سرش بمب های کوچیک و بزرگی منفحر بشه.برای همین دلم میخواد یه منبع دقیق و بی کم و کاست برای این حس فضولی خواهرزاده ای که ممکنه یه روز زندگی منو کالبدشکافی کنه داشته باشم.دو تا گزینه دارم.یکیش وبلاگه که خب کمی جنبه عمومی داره و یکیش هم کانال تلگرامه.به اینستاگرام اصلا فکر نمیکنم چون ممکنه خیلی باعث خودسانسوری من بشه.دلم میخواد افکارم رو همون جور که هست ثبت کنم.تجربه هام رو بنویسم و حتی گاهی فحش بدم.این کار رو نمیتونم توی دفترچه خاطراتم انجام بدم چون اون یه چیز خیلی شخصیه که باید توی روزهای پیری بخونمش و همراه با من دفن بشه.دنبال جایی هستم که بشه توش آهنگ و فیلم و نوشته و حتی صدا رو ثبت کرد.باید یک سری کشفیاتم رو هم ثبت کنم...

حالا ازتون میخوام نظر بدید که کجا به نظرتون برای ثبت کردن یه سری از لحظه ها مناسب تره؟این وبلاگ یا یه وبلاگ دیگه یا کانال تلگرامی یا چیز دیگه ای؟نظرتون رو همراه با یه توضیح کوچیک برام بنویسید.ممنون:)

نویسنده : وجوج جیم ۶ نظر ۳ لایک:) |
About Me
اگه کفگیرتون خورد ته دیگ...غصه نخورین چون بهترین قسمت یه قابلمه ته دیگشه.با ته دیگای زندگیتون حال کنید.مشکلات زمینی...ته دیگای سیب زمینی بهمون تحویل میدن...هرچقدر سخت تر باشن ته دیگامون برشته ترن
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان