بدون شیر،بدون شکر

/ بازدید : ۲۷

اولین بار بود که ترک سفارش می دادم.بدون شیر،بدون شکر.تولد شین بود. یک قسمت کافی شاپ را دربست گرفته بودیم برای خودمان.بلند بلند می خندیدیم.بدون اندکی رعایت حال دیگران.من کیک بستنی و ترک خواستم.کمی باهم نمی ساختند.سفارش مرا آخر از همه آوردند.بچه ها همه در تعجب بودند که چرا من یکهو انقدر با کلاس شدم.آنها شیک و بستنی و هات چیپس گرفته بودند.لحظه بزرگی بود.فنجان را که روی میز گذاشت همه نگاه ها روی من متمرکز شده بود.لبخند ژکوندی زدم و فنجان را برداشتم.کمی ازش خوردم.احساس کردم مزه اش را نفهمیدم.بویش عالی بود.دوباره خوردم.اولین چیزی که برایم تداعی شد خاک اره بود.زهرمارترین چیز ممکن!نمی شد تفش کرد.خانواده نشسته بود.با چشم های به خون نشسته صورت بچه ها را نگاه کردم و قورتش دادم.خنده شان به هوا رفت:«مثلا خواستی بگی خیلی خفنی؟»

+هرچه بود پولش را داده بودم.باید تا ته تهش را میخوردم.این لحظات ملال آور در تلفن مریم ثبت گردید.

نویسنده : وجوج جیم ۲ نظر ۳ لایک:) |

تفکر صد دانه یاقوتی

/ بازدید : ۵۰

تا به حال از دوست و آشنا و غریبه طعنه ها بسیار زدند که «چرا انقدر شلخته ای؟جمع کن زندگیتو» والبته حرف هایشان اثر هم داشته.اما تعریف نظم از نظر آنها برای من مسخره است.بنابراین هیچ وقت نمی توانم خودم را توجیه کنم که در طول یک هفته به چینش متعادل اتاقم دست نزنم.مثلا چه نیازی است که لباس های من با نظم و ترتیب کنار هم نشسته باشند؟که چه شود؟هوا تمیز تر می شود؟نظام آموزشی متحول می شود؟اگر من صبح شنبه مقنعه ام را از اعماق کمدم بیرون بکشم و با هزار چروک سر کنم و کفش هایم خاکی باشند خب مسئولش خودم هستم و دلم نخواسته وقتم را صرف لکه گیری و صاف کردن بکنم!این سبک زندگی من است.من در اتاقی که شلوغ باشد فکرم بهتر کار می کند و خلاقیتم بیشتر است.

نه اینکه نظم چیز بدی باشد.ابد!اما اصول من میگوید که اولویت های زندگی ات باید نظم داشته باشند.مثلا محال است که کتاب های کتابخانه ام جا به جا شده باشند و یک آرشیو خیلی مرتب از مجلات و روزنامه های مورد علاقه ام دارم.فایل های متنی لپ تاپم مشخص و کاملا دسته بندی شده اند،زیر تختم همیشه خالی از چیز های اضافی ست،کشوی خرت و پرت های کوچکم برای هر چیزی جای مشخصی دارد؛حتی در اتاق من جای مخصوصی برای کاغذ های باطله وجود دارد...نظم از نظر من این است!ربان ها نباید بهم ریخته باشند یا نخ کش شده باشند.قلمو ها باید بعد از نقاشی شسته شوند.هرروز صبح بعد از صبحانه و قبل از بیرون رفتن از خانه باید حتما مسواک بزنم.این اولویت های ماست که نظم را برای ما معنی می کند.نظم یک مفهوم ذهنی ست و چه بد که دوست و آشنا و غریبه آن را یک مصداق عینی کلان تصور می کنند!ما شرقی ها عادت داریم یک الگوی زندگی بسازیم و همه از آن تقلید کنیم.بدون توجه به روحیات و گرایش افراد.بعد هی دم از آزادی عقیده میزنیم!


+درس خواندن در اتاق شلوغ من غیر ممکن است!برای درس خواندن می روم روی پشت بام خانه،میروم کتابخانه و این سبک زندگی من آیا به دیگران آسیب می زند؟

نویسنده : وجوج جیم ۳ نظر ۴ لایک:) |

وفادار

/ بازدید : ۴۴

شمایی که سیصد تا ایمیل و اکانت و پیج توی نقاط مختلف داری.شما که هر ده تا خطت خاموشه و هرهفته یک دیگه هم میخری...شما که میزنی وبلاگت که حاصل یه عمر نوشتن با اینترنت دایل آپه رو میترکونی...شما دیگه از وفاداری با من حرف نزن!من به این کلمه آسم دارم.

نویسنده : وجوج جیم ۶ نظر ۵ لایک:) |

نیست در شهر...

/ بازدید : ۳۹

دیوانه ای پیدا شود

در این شب دراز 

سهراب بخوانیم :

می تراوید آفتاب از بوته ها 

دیدمش در دشت های نم زده 

مست اندوه تماشا،یار باد 

مویش افشان،گونه اش شبنم زده

:)))))


نویسنده : وجوج جیم ۱ نظر ۳ لایک:) |

مگه اینکه یه نیروی مخالف بهمون وارد بشه

/ بازدید : ۶۳

من کلی براش توضیح دادم که طبق قانون لختی ما با این سرعت به سمت بدبختی پیش میریم و اونا یکی یکی قله های زندگیشونو فتح میکنن.اما نخواست قبول کنه.

+خسته بودم از یه نیروی اطلاعات عملیاتی بودن که میره روی مین تا راه برای بقیه باز بشه و میدونه کارش تا جایی ادامه داره که تیکه تیکه های بدنش توی هوا پخش بشه.قبل از عملیات می میره و حتی لذت پیروزی رو هم نمی چشه.

نویسنده : وجوج جیم ۷ نظر ۲ لایک:) |

چیزیت به «آدم» میخوره؟

/ بازدید : ۴۰

 

من خیلی کارها کردم و برایشان دلیل منطقی نداشتم اما چون پای قلبم و چشمم وسط بود بعد از آن چیزی را نشنیدم و ندیدم.

 

همه فکر می کنند من هنوز به بلوغ عاطفی نرسیدم که به اجناس مذکر احساس«وااای اون به من نگاه کرد.پس دوسم داره...منم دوستش دارم!» ندارم.اما چه کسی آنقدر نزدیک است که رد نگاه مرا ببیند؟من عاشق معمولی ترین لباس ها،خانه ها،آدم ها و کار ها می شوم و می توانم زیبا ببینمشان.معمولی ترین دوست ها از آن من هستند.قیافه و وضع مالیشان معمولی و روابط عشقیشان رو به افول است!رشته درسی و وضعیت تحصیلی معمولی ای هم دارم که کلا حسابم نمی کنند.در دور دست هم یک آدم معمولی را دوست دارم که یعنی کلا رابطه ای نیست که بخواهد معمولی باشد.یک لباس های جواد(ت)ی هم می پوشم که گشت ارشاد از دور که مرا می بیند نیروهایش را جمع می کند و ارشادشان می کند!

اما در همه موارد شک ندارم که ثابت قدم هستم!چون تمام مواردی را که در انتخاب خودم بوده اند با وسواس بسیار و با اتکا بر نیروی «ببین دلت چی میگه» برگزیده ام!بنابراین توی این دنیا بیشتر از هر چیزی به راهی که دارم در آن می روم ایمان دارم.ایمان به نیرویی که مختص معمولی ترین هاست:)))

 

 

 

برای وجوج،دلتنگ این روز هایم:)

 

 
نویسنده : وجوج جیم ۵ نظر ۲ لایک:) |

I'd rather be a hammer than a nail

/ بازدید : ۵۵

زندگی من هم می تواند شگفت انگیز باشد؟!شاید!

دلم میخواست این پست انگلیسی باشد ولی احساسات آدم که ترجمه ندارد؛دارد؟

من فیلم های زیادی را دیدم،کتاب های زیادی را خواندم،آهنگ های قدیمی و جدید را زیر و رو کردم...آه خدای من!چقدر گریه کردم.

امروز می توانستم سوار ون سبز رنگ شوم و بروم خانه و بخوابم.چه کسی بدش می آید بعد از هشت ساعت منطق و تاریخ بخوابد.ها؟

ولی نرفتم خانه.گفتم می روم هلال احمر.یکجای دیگر.همان ساختمان قدیمی خارج از شهر.همانی که روبه روی گلستان شهداست و آدم فکر میکند که اینجا قطعا آخر دنیاست!میم.جیم هم بود.همان دختر تنفر برانگیز چهارسال پیش که امروز شده تنها آدمی که توی سالن های دراز و تاریک مدرسه با من می دود.داشتم میگفتم که کار کردیم و خندیدم و کارکردیم و کیک شکلاتی خوردیم و کار کردیم و رفتیم بچه خواباندیم و کار کردیم و برای لباس های نوزادی ذوق زده شدیم و کارکردیم و قرص ها را از سرنگ ها جدا کردیم و هوووف کشیدیم که چرا بهمان لباس امدادگری نمیدهند و سوار "پیک آپ" شدیم و آژیر کشان توی خیابان ها ویراژ دادیم و همه فکر کردند که مصدوم داریم و کشیدند کنار و خلاف رفتیم و هیچ کس بهمان هیچ چیز نگفت(سوء استفاده تا چه حد بی جنبه ها؟) و بعد که رسیدیم خانه فهمیدیم چهارده ساعت از وداع با پتو هایمان می گذرد و خیلی هم خسته ایم و  ناراحت که چرا پیتزا ندادند؟!

این تجربه ام از یک زندگی واقعی بود.در این زندگی گریه جایی نداشت.واقعا!شکایت از خدا نبود.جای همه فیلم هارا هم برایم پر کرد اصلا!می دانم چه شده بود.خودم بودم.یک خود واقعی.یک خود به درد بخور که خواب بعدازظهرش را نرفته بود ولی سرحال بود.یک خودی که گفته بود حتما جای دیگری هم باید باشد،حتما چیز های دیگری هم هستند.یک خود که از امکانات ماشین امداد به وجد آمده بود و با پوسته خالی آبمیوه اش صدای بمب اتمی در آورده بود.یک خود چقدر می تواند خودش باشد خداجان؟:)

حالا می فهمم کار برای دل خودت،خدای خودت یعنی چه؟!که گاهی گره زدن گونی ها چقدر بیشتر از یک زیارتنامه آدم هارا به خدا نزدیک تر میکند.نه؟که پیدا کردن خودت یعنی چه؟دقیقا یعنین چه؟که لازم نیست حتما معشوقه ای باشد...میتوانی همینجوری هم عاشق باشی!


+من غر زدم.حق داشتم!فکر میکردم هیچ کس حواسش نیست که دارم از تنهایی میمیرم.حالا حداقل میدانم چه چیز"دقیقا" مرا آرام می کند؟:)))

الان زندگی ام را واقعا باور کرده ام.میدانم که «چقدر مقدس،شگفت انگیز و غیرقابل برگشت» است:)




این یک موسیقی قدیمی است؛ما آن را موسیقی فیلم wild می نامیم!
یک چیزی که نمی گذارد ناامید بمانید.


نویسنده : وجوج جیم ۷ نظر ۲ لایک:) |

برای آلابادی،جودی و سایر بستگان

/ بازدید : ۸۱

میدانی؟من خوشبخت بودم.از همان کودکی ام.آن موقع که دیگر چشمانم سبز نبود و دیگر به نظر هیچ کس با مزه نمی آمدم.من خوشبخت بودم که دختر ها از من بدشان می آمد و برای پسر ها هیچ جذابیتی نداشتم.من به اندازه تمام دیکته هایی که خودم نوشته بودم و دوستانی که نداشتم خوشبخت بودم.به بلندی پاشنه کفش که هیچ وقت نپوشیدم خوشبخت بودم.به رنگارنگی لاک هایی که هیچوقت نزدم خوشبخت بودم.به گرمای لب هایی که هرگز نبوسیدم خوشخبت بودم.به تعدد راه هایی که برای خوشبختی یافته ام هم خوشبختم.

دوست و یار کودکی ام را میشناسی رفیق شفیق؟همان آلابادی زرد پوش را می گوبم که یک روز تمام بخاطر کنده شدن دماغش غصه خوردم.حالا حتما بزرگ شده و قطعا او هم تنهاست.هر چه باشد او حاصل تخیلات من بوده.نامردی کردم که به امان خدا گداشتمش میان این دنیای غمگین.من به یادش افتادم.با خواندن همان نامه زردت.من دوستش داشتم.میدانی وقتی من چیزی را دوست دارم یعنی چه؟یعنی خیلی چیز ها!خیلی چیز ها که میدانی یعنی چه؟یعنی همه چیز هایی که برایت نوشتم.


باری،من شمس خودم را یافتم!بار دیگر آلابادی را به زندگی ام دعوت خواهم کرد و برایش از اشتیاقم به ستارگان خواهم گفت.به اینکه هنوز منتظرم در بیابان های آفریقا پسر موطلایی را ببینم و برای آن خلبان بنویسم که او برگشته!با من خواهی آمد جودی؟بابای عزیز را هم خواهی آورد؟او با آن قدم های بلندش حتما پایش به تمام سیارات خواهد رسید.بیا!وقتی که ادبیات را فهمیدی بیا تا برویم برای تک تک این ستاره ها شعری بگوییم.جودی!این حال من فقط مزه چیپس و ماست را کم دارد.تو مزه ها را خیلی خوب حس می کنی.نه؟

تو تا به حال در امتداد یک کوچه خاکی احساس کرده ای که عشق با قطرات باران در تو نفوذ می کند؟بیا به آن جزیره ای که ازش برایت نوشتم برویم.اینها میگویند دیوانه شده ام.نه؟ولی یکبار بدون اغراق می توانم بگویم من بابت همچین فردی در زندگی ام خوشبخت ترینم.

بدون اغراق من خوشبختم.با آنکه سراسر زندگی ام داد میزند که این زندگی عادی نیست و عادی نمی ماند و خب قطعا عادی نخواهد بود.

برای آلابادی

جودی

و سایر بستگان





ما مشترکات عجیبی داریم!

نویسنده : وجوج جیم ۸ نظر ۳ لایک:) |

مگه می شد نگاش نکرد؟

/ بازدید : ۵۷

من که دوستش نداشتم.من که میدونستم که اینجوری نمیشه.خودش بود که یهو اومد و زد توی کاسه کوزه تصوراتم.تقصیر خودش بود!بعله!تقصیر من چی بود که هنوز اون ته ته ته ته دلم می دونستم که وقتی میخنده میشه افتاد توی چال لپش و زمین گیر شد؟!


#که-برات_مینیمال_بنویسم

نویسنده : وجوج جیم ۶ نظر ۳ لایک:) |

اگر خدا میخواست

/ بازدید : ۴۵

قلبمان می توانست

هم  قد آسمان شود

اگر پر می زدیم

....

بال هایمان می توانست

همسایه ابرها شود

اگر پرواز یاد می گرفتیم

...

چشم هایمان می توانست

همراه باران شود

اگر پر داشتیم


+اگر خدا می خواست ما هم پرنده بودیم.

نویسنده : وجوج جیم ۵ نظر ۲ لایک:) |
About Me
اگه کفگیرتون خورد ته دیگ...غصه نخورین چون بهترین قسمت یه قابلمه ته دیگشه.با ته دیگای زندگیتون حال کنید.مشکلات زمینی...ته دیگای سیب زمینی بهمون تحویل میدن...هرچقدر سخت تر باشن ته دیگامون برشته ترن
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان