برای آلابادی،جودی و سایر بستگان

/ بازدید : ۴۹

میدانی؟من خوشبخت بودم.از همان کودکی ام.آن موقع که دیگر چشمانم سبز نبود و دیگر به نظر هیچ کس با مزه نمی آمدم.من خوشبخت بودم که دختر ها از من بدشان می آمد و برای پسر ها هیچ جذابیتی نداشتم.من به اندازه تمام دیکته هایی که خودم نوشته بودم و دوستانی که نداشتم خوشبخت بودم.به بلندی پاشنه کفش که هیچ وقت نپوشیدم خوشبخت بودم.به رنگارنگی لاک هایی که هیچوقت نزدم خوشبخت بودم.به گرمای لب هایی که هرگز نبوسیدم خوشخبت بودم.به تعدد راه هایی که برای خوشبختی یافته ام هم خوشبختم.

دوست و یار کودکی ام را میشناسی رفیق شفیق؟همان آلابادی زرد پوش را می گوبم که یک روز تمام بخاطر کنده شدن دماغش غصه خوردم.حالا حتما بزرگ شده و قطعا او هم تنهاست.هر چه باشد او حاصل تخیلات من بوده.نامردی کردم که به امان خدا گداشتمش میان این دنیای غمگین.من به یادش افتادم.با خواندن همان نامه زردت.من دوستش داشتم.میدانی وقتی من چیزی را دوست دارم یعنی چه؟یعنی خیلی چیز ها!خیلی چیز ها که میدانی یعنی چه؟یعنی همه چیز هایی که برایت نوشتم.


باری،من شمس خودم را یافتم!بار دیگر آلابادی را به زندگی ام دعوت خواهم کرد و برایش از اشتیاقم به ستارگان خواهم گفت.به اینکه هنوز منتظرم در بیابان های آفریقا پسر موطلایی را ببینم و برای آن خلبان بنویسم که او برگشته!با من خواهی آمد جودی؟بابای عزیز را هم خواهی آورد؟او با آن قدم های بلندش حتما پایش به تمام سیارات خواهد رسید.بیا!وقتی که ادبیات را فهمیدی بیا تا برویم برای تک تک این ستاره ها شعری بگوییم.جودی!این حال من فقط مزه چیپس و ماست را کم دارد.تو مزه ها را خیلی خوب حس می کنی.نه؟

تو تا به حال در امتداد یک کوچه خاکی احساس کرده ای که عشق با قطرات باران در تو نفوذ می کند؟بیا به آن جزیره ای که ازش برایت نوشتم برویم.اینها میگویند دیوانه شده ام.نه؟ولی یکبار بدون اغراق می توانم بگویم من بابت همچین فردی در زندگی ام خوشبخت ترینم.

بدون اغراق من خوشبختم.با آنکه سراسر زندگی ام داد میزند که این زندگی عادی نیست و عادی نمی ماند و خب قطعا عادی نخواهد بود.

برای آلابادی

جودی

و سایر بستگان





ما مشترکات عجیبی داریم!

نویسنده : وجوج جیم ۸ نظر ۳ لایک:) |

مگه می شد نگاش نکرد؟

/ بازدید : ۳۵

من که دوستش نداشتم.من که میدونستم که اینجوری نمیشه.خودش بود که یهو اومد و زد توی کاسه کوزه تصوراتم.تقصیر خودش بود!بعله!تقصیر من چی بود که هنوز اون ته ته ته ته دلم می دونستم که وقتی میخنده میشه افتاد توی چال لپش و زمین گیر شد؟!


#که-برات_مینیمال_بنویسم

نویسنده : وجوج جیم ۶ نظر ۳ لایک:) |

اگر خدا میخواست

/ بازدید : ۲۸

قلبمان می توانست

هم  قد آسمان شود

اگر پر می زدیم

....

بال هایمان می توانست

همسایه ابرها شود

اگر پرواز یاد می گرفتیم

...

چشم هایمان می توانست

همراه باران شود

اگر پر داشتیم


+اگر خدا می خواست ما هم پرنده بودیم.

نویسنده : وجوج جیم ۵ نظر ۲ لایک:) |

be brave and do it!yeah

/ بازدید : ۶۹

Your account was successfully deleted from our system.
Come back soon.

Delete Your Account

+ به یقین این لذت بخش ترین فرم درخواستی بود که پر کردم.درخواست ورود به دنیای واقعی!آن هم در زمانی که تلگرام از کاربری جدید خودش رونمایی کرد.عجیب است بخدا!

برایمان گفت که انسان هاسرانجام بعد از همه راه هایی که کشف می کنند و اختراعاتشان...در آخر برمی گردند به زندگی طبیعی شان.نمیدانم این اصل تکامل را نقض می کند یا نه ولی شجاعت به خرج دادم و انجامش داد..بله!

نویسنده : وجوج جیم ۱۷ نظر ۷ لایک:) |

باید در تقویمت بنویسم:خجسته میلادش

/ بازدید : ۳۲

خوشحالم 

باید خوشحال باشم.من خوشی های کوچک واقعی دارم و سزاوار خوشحالی عمیقی ام.اینکه هرکس به روش خودش،خودش است،که تلگرام را آپدیت می کنم و چندین پیام از مخاطبینی که تنها با کلمات آنها را می شناسم پیش رویم است،جملاتی که کوتاه و ساده ولی خالص و پراز محبتند،که تم تولد و مهمانی چند ساعته ای نیست و به جایش بیست دقیقه ای از آخر زنگ ادبیات می پیچانیم و سر و تهش با چند سلفی دزدکی و فیلم قاچاقی و یک برش کیک و تم مدرسه بهم می آید،که همه می خندند و پاهایشان توی کفش مجلسی خفت نشده،که پول معیار خوشبختی هایمان در این قاب کوچک نیست،که یکبار برای همیشه تولدی دارم که در آن ظرف پیرکس و زیرشلواری کادو نمی گیرم،که کسی در آن سوی دنیا تاریخش را منطبق می کند و یادش هست که چرا میگوییم ۱۲۰ شوی،که آدم هایی هنوز به ظرافت ها اهمیت می دهند و من بیگانه و تنها نیستم،که امروز خورشید کمی لطیف تر می تابد و باد سرخوش تر می وزد،که رادیو آهنگ ملایمی پخش می کند،که امروز حالم خوب است و میفهمم که بزرگترین کادوی زندگی ام سلامتی است،که می توانم طرحی را دوباره روی بوم بیاورم و لذت خلق کردن را مزه مزه کنم،که مادرم هیچ وقت پیام تولد برایم فوروارد نکرده و خواهرم نه تا شکلات فندقی از زخیره شکلاتش را بخشید به من،که می آیند وبلاگم،پیام میفرستند،در کافه قرار می گذارند و اینها هیچ کدام مجازی نیستند.نه!عشق و دوستی هیچ وقت مجازی نمی شود.

...

قدیم ها اینطور نبود.تولد هایمان بهانه اعضای فامیل برای آش پختن بود.حتی آش به مراتب مهم تر از کیک محسوب می شد و خب آرزوی قد بلند بودن از همان وقتی که دستمان به بادکنک بزرگ ها نمی رسید در ما نهادینه شد.یکبار بابانوئل کادو گرفتم و آخرین کادوی باحال...آه!بله آن کتاب آموزش کاریکاتور از دایی ام.بعدش دیگر تمام شد  و حالا هدیه ها دارند خیلی شیک تر می شوند.آن کاغذ کادو گل دار ها هم منقرض شده اند.دلم هم تنگ است البته ولی بالاخره این کار را کردم.شاید با دردسر و سختی و زحمت ولی بزرگترین فانتزی ذهنم را به ثمر رساندم.مثل آن دختر کلاس اولمان لباس تیشان فیشان نپوشیدم و کلاس را برایم پراز جینگولات نکردند ولی یکبار برای همیشه در عمرم تولدی داشتم که با فرم مدرسه و تخته سیاه و معلم بود.


+وقتی این حجم از دوستی را دیدم شک کردم که شبکه های اجتماعی را کاملا مسدودکنم یا نه.صد البته که خواهم کرد!یک همچین کسی چرا باید نگران تنهایی باشد؟


+بهم نمی آید این عدد.زیادی برایم بزرگ است.سنم را میگویم که حتی از نام بردنش شرم و هیجان دارم.


یادداشتی از 17-7-96

امضا:وجوج جیم

نویسنده : وجوج جیم ۵ نظر ۳ لایک:) |

یک دوم جذابیت

/ بازدید : ۴۷

نیمه دوم سال برایم جذاب تر است.سوسک نداریم و پشه ها بی حال می افتند گوشه خانه.هوا خنک است(مهم ترین نکته) و در روزهای خاصی می شود دستکش پوشید و شال گردن را پیچاند دور گردن و طوری نفس کشید که شیشه عینک بخار بگیرد.این نیمه دوم سال است که می توانم با احساس بهتری آهنگ های روسی گوش بدهم و بعد سعی کنم "خ" را با غلظت تلفظ کنم!

اینکه در یک از معتدل ترین فصل های سال به دنیا آمده ام هم جای مسرت دارد.فکرش را بکنید:ساعت هشت و بیست دقیقه هفدهم مهر،وقتی که مردم تازه از خواب بیدار شده اند و گرمای لذت بخش آفتاب به تن دیوار های شهر می خورد...همیشه با خودم فکر کردم که یک زمان طلایی ست!سال هاست که در روز های عادی به طور طبیعی همین ساعت بیدار می شوم.

حالا یک قسمت خیلی تاریک هم دارد این نیمه ی جذاب که دقیقا مربوط به تاریکی هوا می شود.دیروز با نهایت بدبختی به سر ایستگاه رسیدم و فهمیدم که سرویس حمل و نقل شهرم بر اساس حضور خورشید در آسمان تنظیم می شود و به نحو مرغی شکلی دستگاه های اتوبوس باید به محض غروب آفتاب بروند توی لانه!عجیب تر این بود که چند نفر مرا یک دانشجوی بدبخت فرض می کردند که در شهر غریب و بی کس است.البته بهتر بود که واقعیت را ندانند!البته شاید واقعا قیافه ام شبیه این دانشجو های مشروطی باشد که از شدت خنگی هیچ راهی برای کسب نمره ندارند.

یکبار هم مسئول کتابخانه بهم گفت که خیلی شبیه دخترداییش هستم که در ایتالیا درس میخواند!

یعنی میخواهم بگویم یک جماعتی هستند که با راه های ناجوری میخواهند مرا به جماعت نخبگان جامعه پیوند دهند و خبر ندارند موضوعی که به نظرم برای پایان نامه ام مناسب است تهیه گزارشی از انواع مختلف شیرکاکائو بر روحیات دانش آموزان است ؛ مهم ترین فاکتورم برای انتخاب همسر آینده هم احتمالا استفاده از مسواک دو بار در روز است!


+ من دانشگاه را دیده ام.میدانم که نباید در اتوبوس هایش کارت زد و از همه مهم نان و نمک سلف را چشیده ام.به شما هم پیشنهاد میکنم قبل از گرفتن دفترچه کنکور حتما این کار را بکنید و ببینید که اصلا ارزشش را دارد یا نه!



دانشگاه یکی از راه های تضمینی کاهش وزن است!

پ.ن:دوچرخه هزار بار برایم ایمیل زده و به طور غیر مستقیمی به چرت بودن عکس هایم و غیرقابل چاپ بودنشان اشاره کرده.همین جا و در همین زمان استدعا می کنم اگر شما هم دارید عذاب می کشید:

1.دیگر وبلاگم را دنیال نکنید.

2.بهم عکاسی یاد بدهید.

3.به تصورات خودتان متکی باشید.

نویسنده : وجوج جیم ۹ نظر ۲ لایک:) |

خوابی که تابستان را به پاییز پیوند می دهد

/ بازدید : ۲۲

شاید بهتر بود فردا به آن مدرسه شبانه روزی میرفتم.همانی که تخت های چرک و کثیف داشت و من می خزیدم زیر تخت های آهنی و یادگاری های بچه ها ها می خواندم.همانی که کلی درد دل از دختران دبیرستانی داشت.که دوازده ردیف تخت کنار هم در یک اتاق چیده شده بودند و در آن تابستان خالی تر از همیشه رویشان خوابیدم و موسیقی ای در گوشم نواخته می شد که هنوز برایم تازه و پر از حرف است.

شاید بهتر بود کمی دور می شدم.مثل آن شب خنکی که در اردوگاه سرم را با اکراه روی ملحفه هایی گذاشتم و خوابیدم که بوی وایتکس میدادند و هنوز به نظرم کثیف بودند.همان شبی بود که دخترهای بسیجی قرارگاه از عشق های نافرجامشان گفتند و همدیگر را تسلی دادند.

شاید بهتر بود امشب را در کوپه قطار درجه دویی سر میکردم که حالم از بالش ها و پتو هایش بهم می خورد و هم قطاریم برایم می گفت که همش از این می ترسید که من از آن بالا بیفتم روی سر  بقیه.همان سفر قشنگی که پر از هوای نیشابور بود و دویدن در راهرو های تنگ قطار.

شاید بهتر بود خنکی هوای مشهد را حس می کردم و روی سرامیک های سردی دراز می کشیدم که از آغوش خیلی ها مرا گرم تر می کردند.همان شبی که با آه به خواب رفتم و صبح دیدم که نم باران،غصه هایم را شسته.

بهتر نبود که این اندوه را در این نقطه از مختصات زمین بر دوشم حس نمی کردم؟


+حتما واضح است که اینترنتی ندارم و دوستانم،بهترین دوستانم هم به لطف امواجی که به من نمی رسند با من در ارتباط نیستند.خب باید بگویم که چطور می گذرانم؟شاید خیلی سخت.سخت از این بابت که حقیقتی را کشف کرده ام و آن تنهایی مطلق بشر است.تنها چیزی که در دسترسم است پوشه ی انیمیشن ها و عکس های قدیمی است و یک نامه ی ارزشمند که بار ها و بار ها آن را می خوانم و بی آلایشی نویسنده اش را ستایش می کنم.اصلا شاید بهتر است از فردا نشانی کسانی که برایم عزیزند را بگیرم و برایشان نامه بنویسم.آن وقت در لحظات سخت زندگیشان،وقتی دستشان به جایی و کسی نمی رسد آن را بار ها و بار ها می خوانند و لبخند می زنند.

نویسنده : وجوج جیم ۲ نظر ۲ لایک:) |

روابط پستی

/ بازدید : ۴۴

قرار نبود به حال بد عادت کنیم.پس آن پیامبری که یک موتور پر از نامه دارد گاهی می آید با مشت درمان را می کوبد چرا که آیفونمان بگیر نگیر دارد.از من امضا می گیردو بدون اینکه منتی داشته باشد بسته پستی ام را می اندازد توی بغلم و فلنگ را می بندد!

او را و آن دختره که توی پست کار می کند را و کسی که برایم نامه می دهد را چقدر دوست داشته باشم خوب است؟؟؟




باید کسی درگوشمان بگوید:

دنیا بزرگتر از غم های توست!


خوشحالم که غم هایم تا می شوند و توی جیبم جا می گیرند.شاید قرار است نیروی برترم را،نقطه عطف زندگی ام را از بین همین صبح های ناآرام و خیال های ناامیدانه بیابم.

+برای تسلی هری پاتر را به صورت فشرده و تمام وقت می بینم:)

نویسنده : وجوج جیم ۶ نظر ۲ لایک:) |

کی شعرترانگیزد خاطر که حزین باشد؟

/ بازدید : ۳۵

صبح در دفترچه ام نوشتم که دلم می خواهد روی این دنیا بالا بیاورم...

ادامه جمله ام را رها کردم تا به خواندن دستور زبان خواندن و کاشتن کاکتوس ها در گلدان و مرتب کردن خانه و خوردن غذا و تمرین تندخوانی برسم.سختی کارم همین جاست که در این وضعیت نامناسب روحی هیج کسی نیست که غصه هایم را تسکین دهد...الان فکر می کنم خیلی دارم ادبی می نویسم ولی چه می شود کرد؟کسی که در سرم حرف می زند و در اصل چهره ی درونی من است همین است.همینی که این روز ها نمره چشمش بیشتر شده و به عینکش وابسته تر؛_نه به خاطر واضح دیدن این دنیایی که دلش می خواهد تمام رودل هایم را رویش بالا بیاورد_ تنها به خاطر فرار از سردرد هایی که هرروز بهشش یادآوری می کنند عینکش را روی میزش جا گذاشته.به غیر از این دیگر به هیچ وسیله ی مادی علاقه ای ندارم.به معنویات هم همینطور!معمولا یادم می رود نماز بخوانم و هیچ اصراری هم ندارم که یادم بیاید.احساس می کنم دیگر با خدا هم حرفی برای گفتن ندارم.

اینها روزمرگی های یک دختر شانزده ساله ی شکست عشقی خورده نیست!برنامه ی غالب روزهای آخر تابستان منی است که روزی دلقک بازی هایم زبان زد خاص و عام بود.این روز ها دارم به ته دیگ هایی فکر می کنم که در زندگی ام وجود دارند،به سپیدار فکر می کنم و تنها وقتی سراغ لپ تاپم را می گیرم که دلم بخواهد «نفس» را گوش دهم.نفس در رگ هایم جاری می شود.به زمستان و پاییزی فکر می کنم که عاشقشان هستم.می ترسم که امسال برفی روی پالتو ام ننشیند.همچنان یادم نرفته که پالتویی که یک روز چشمم را گرفت و آنقدر دوستش داشتم که طاقت نیاوردم یک روز نتوانم بپوشمش و شب روی بخاری سوخت و آن آبی خوش رنگ به نارنجی تبدیل شد...اصلا همان بهتر امسال زمستان نیاید.هر روز خورشید بیشتر بتابد...آنقدر که همه مان بسوزیم و ردی ازمان نماند روی این زمین خوشرنگی که میان آبی خوشرنگش رگه های سفید و طلایی و سبز دارد.


بهم می گویند با استعدادی،درست خوب است،خوب می نویسی،موفق می شوی حتما...و من به مرگی زودهنگام می رسم که بعد از همه ی موفقیت های سریع اتفاق می افتد.این یاِس بزرگ منشاء بزرگی هم دارد حتما.تمام غم هایم در هم پیچ خورده اند و یک توپ گنده درست کرده اند که راه دلم را بسته است.راستش بزرگ شده ام.می فهمم که چقدر با دیگران فرق داشته ام.می فهمم چه آدم هایی به من حسودی می کردند با اینکه  وضعیت زندگیشان بهتر از من بود.چروک های صورت مادرم را می بینم و احساس می کنم خودم پیر شده ام.حالا در آستانه ی چهل سالگی هستم انگار.چند سال دیگر هم طبیعتا تمام می شوم می روم پی کارم.حالا دیگر آنقدر می فهمم که تحمل فکر کردن به آِینده ام را ندارم.یعنی دلیلی هم ندارم.در این چند هفته که اینترنتی نداشتم فهمیدم در این دنیای بزرگ در جزیره ای چند متری با خواهرم و مادرم تنها هستم.آنقدر تنها که کسی به خودش زحمت نمی دهد به جای ده پیغام در تلگرام شماره ام را بگیرد و مطمئن شود هنوز زنده ام!می خواهم بگویم فهمیده ام آنقدر برای دیگران بی اهمیت هستم که نبودم خللی در زندگیشان ایجاد نمی شود.

بنابراین قرار نیست بگذارم این مزه ی این تلخی تا پایان زندگی ام همراهم باشد.دست هایم را روی زانوهای خودم می گذارم و بلند می شوم.محکم می شوم و می گذارم عزیزترین افراد زندگی ام بهم تکیه کنند.با همین امیدی که میگذارد دوشنبه ها تا دیروقت نود ببینم و پنجشنبه ها پای فوتبال 120 به خواب بروم و با سماجتی بی مثال در نظرسنجی ها شرکت کنم زندگی می کنم.اگر بزند و برنده ی سفر به روسیه شوم آن را با قیمتی خوب به یکی از همین عقده ی حمایت از تیم ملی ها[!] می فروشم و در اولین گام یکی از همین آی پد ها می گیرم.ازینهایی که با وجود ماشین بودنشان وقتی باهاشان حرف میزنی جوابت را می دهند...بنابراین با تلاشی مضاعف تر باید دستور زبان بخوانم!!امیدهمین است:)))









روی این دنیا باید بالا آورد.به حس سبکی بعدش می ارزد!

نویسنده : وجوج جیم ۳ نظر ۱ لایک:) |

دار دنیا

/ بازدید : ۵۷

از همه دنیا همینجا را می خواهم.من آدم دوست داشتنی نیستم.هزاران بار در هزاران جا گفته ام که یک آدم معمولی هستم.یکی که در لحظه اول شاید فکر کنید شگفت انگیز است،باحال است و کمی هم خودش را می گیرد چون شاخ است!بعد که می گذرد می بینید او مزخرف ترین آدمی ست که همیشه بدموقع  و الکی بهتان زنگ می زند،به چیزهای بی اهمیتی گیر سه پیچ می دهد و یک بلاهت در نوع نگاه و رفتارش هست!

همین است دیگر.دیگران آزار می بینند.حالا برای اینکه آزارشان ندهم خودم را جمع و جور کرده ام.می خواهم جمع و جور تر هم بشوم.دایره ارتباطی ام را تنگ تر می کنم.در همه جا.فضای مجازی را به کلی فراموش می کنم و میخواهم به همین وبلاگی که خداراشکر بازدید کننده های زیادی ندارد دل ببندم.من همین دنیای خودم را میخواهم؛اتاق خودم را و تخت و پتوی سبز خودم را.این آدم های اضافی از کجا پیدایشان شد یکهو؟

من همیشه از نزدیک شدن به دیگران ضربه خورده ام.دست خودم نیست ولی دست به ضربه ام خوب است.بعد از یک پروسه کوتاه جوری گند میزنم به رابطه که نمی شود تشخیص داد از اول یک رابطه بوده یا نه!

خلاصه که دوست ندارم با شناختن آدم های جدید وقت تلف کنم.من همین دنیای کوچک برایم کافی ست.شاید بعدا سفر هم رفتم ولی تنها می روم.من همه را با وجود این لوذگی هایی که نمیدانم از کجای این مغز بیمار بیرون میریزند روانی می کنم.به نفع تمام جوامع بشری است که من خودم باشم و خودم.

+دلم هم گاهی برای این تنهایی عمیق می گیرد.ولی چه می شود کرد؟

نویسنده : وجوج جیم ۶ نظر ۳ لایک:) |
About Me
اگه کفگیرتون خورد ته دیگ...غصه نخورین چون بهترین قسمت یه قابلمه ته دیگشه.با ته دیگای زندگیتون حال کنید.مشکلات زمینی...ته دیگای سیب زمینی بهمون تحویل میدن...هرچقدر سخت تر باشن ته دیگامون برشته ترن
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان