ته دیگ سیب زمینی

بزرگی می گفت:سیب زمینی هم هستی،ته دیگش باش!

این کتاب خوان ها

/ بازدید : ۷۶

این باغ کتاب هست که همه را دیوانه کرده!اردیبهشت ماه رفته بودیم یک همایش مسخره ای در کتابخانه ملی.از کنارش ردمی شدیم و پری علت اینهمه پله را جویا می شد.من هم نوچ نوچ میکردم و از خرج های اضافی این پایتخت نشین ها گله می کردم.

الان یک ماه است که داریم خودمان را سرزنش می کنیم که نمی دانستیم عجب جواهری پیش رویمان بوده.

.....

ابن کتابسرای سبز هست ها.قبل از اینکه ماهلک هلک برویم تهران و خودمان را توی مترو آویزان کنیم تا از نیاوران برسیم شهرآفتاب،از ادبیات ایران و جهان فقط شازده کوچولو را داشت.

الان دو ماهی می شودکه هی می رویم تویش تاب می خوریم و تمام عنوان کتاب هایی را که از نمایشگاه خرکش کردیم اینجا را زیارت می کنیم.

.......

این سجاد هست که الان شبیه صاحب نشر افق راه می رود.همیشه تنها کارش آوردن کتاب های گام به گام از قفسه های بالایی در مواقع خاص سال برای مشتری ها بود.با چشم های زاغش مدام پی ما راه می افتاد و نمی گذاشت دو دقیقه روی کتاب ها تمرکز کنیم.

الان ازهمان وقتی که کتابسرا شبیه شهرکتاب شده،راه میرود و همه را زخمی می کند!آشغال!:/(این قسمتش خیلی حرص داشت)

نویسنده : وجوج جیم ۱ نظر ۰ لایک:) |

یعنی مرا خواهد بخشید؟

/ بازدید : ۷۸

سردبیر گفته که برو و از چند نویسنده گزارش تهیه کن.دارم توی اینترنت می گردم و باورم نمی شود الان شماره همه این نویسنده ها که روزگاری با چشم هایی پر اشک به عکسشان خیره می شدم و کتاب هایشان را بغل میکردم دارم و میتوانم بهشان زنگ بزنم و جیغ و داد کنم و از عشق و علاقه ام بهشان بگویم.البته خب خویشتن داری کار خوبی است!من هم باید خیلی محترمانه ازشان درخواست یک مصاحبه را بکنم.

یکدفعه یاد اولین مصاحبه ام افتادم.یک جور هایی به دست و پای تهمینه حدادی افتاده بودم و بدون هیچ(دقیقا هیج!) تمرین یا مطالعه قبلی روی نحوه مصاحبه یا گزارش نویسی و این چرت و پرت ها چند سوال برایش فرستادم که جوابشان را ایمیل کند.اول بهم گفت که کاری که دارم میکنم گزارش گرفتن نیست و مصاحبه است!بعدش سوالاتم را ویرایش کرد و گفت از کسی که میدانی برای چه سراغش رفته ای نباید بپرسی اسمت چیست و چکاره ای؟سپس به سوالاتم جواب داد و مانده ام که چطور آخرش فحشی چیزی ننوشت.البته خب احتمالا به کارکردن با بچه ها عادت داشت!

حالا که رفته ام و یکبار دیگر مصاحبه را مرور می کنم دلم به حال آن موقع اش می سوزد!چقدر صبور!چقدر خانم!حالا ایمیل بزنم و ازش معذرت خواهی کنم؟از آن جایی که یک دوره با مجله همکاری داشته احتمال اینکه برود و مصاحبه را بگذارد جلوی سردبیر خیلی خیلی زیاد است.خدا رحم کند!

نویسنده : وجوج جیم ۲ نظر ۰ لایک:) |

سروش منتشر کرد...

/ بازدید : ۶۹

امروز روز شانسم بود.برای هزازمین بار در هزارمین روز گرم از کنار کیوسک روزنامه فروشی شهر رد شدم.مثل همیشه مجله هایش را پهن کرده بود توی پیاده رو.با ناامیدی به ردیف مجلات نگاه میکردم و بالاخره چیزی را که میخواستم پیدا کردم.

فکر میکنم اولین نفری بودم که مجله را کش رفتم و پولش را شوت کردم توی بغل روزنامه فروش که مثل همیشه داشت این دارایی های مطبوعاتی را می پاییید که یکوقت ندزدندشان!آخر بگو مرد مومن کی ساعت نه صبح بلند می شود می آید توی این هوای گرم مجله های آفتاب خورده تو را بدزدد؟

اسم مرا توی مشاوران مجله چاپ کرده بودند.توی کلاس امداد همینجور داشتم آن را ورق میزدم و اصلا حواسم به ماساژ قلبی و تنفس مصنوعی نبود.یک لحظه خنده ام گرفت:نمردیم و مشاور مجله هم شدیم!

خلاصه که به سختی از زیر تمرین تنفس مصنوعی آن مولاژ بدبخت که هر کس می آمد و یک فوت توی حلقش می کرد در رفتم و این بهترین قسمت امروز بود!اصلا دلم نمیخواست مزه تف های بچه های کلاس را بچشم.

نویسنده : وجوج جیم ۷ نظر ۲ لایک:) |

یکی دیگه...

/ بازدید : ۷۶

شکستی دیگر در زندگی ام رخ داد.به معنای واقعی شکست نیست ولی من خیلی دوست داشتم خبرنگارشان بشوم.حتی شده افتخاری...یک هفته تمام صبح ها هول هولکی با پری لباس بپوشیم،خودمان را برسانیم به گاراژ و در چهارباغ داغ داغ راه برویم و از عروسک های خوشگل مغازه ها و راننده تاکسی های عنق و گرانی کرایه ها بگوییم.بعد از یک هفته برگردیم به شهر آرام گاهی کسالت بار خودمان و روال عادی زندگی را یکبار دیگر طی کنیم...این اتفاق نیفتاد و برای من یعنی یک شکست دیگر.شکستی مثل وقتی که شش ساله بودم وتوی مسابقه نقاشی شرکت کردم و فقط یک تقدیر نامه که نمیتوانستم بخوانمش برایم فرستادند.شکستی مثل وقتی که پنج نفر اول آزمون علمی مدرسه رفتند مرحله بعد و من رتبه ششم شده بودم.شکستی مثل دوم شدن آن داستانم که خیلی دوستش داشتم.مثل قبول نشدن تابلوی سیاه قلمم از آن پسر غمگین...

مسلما که من این بار هم ناامید نخواهم شد.مثل تمام شکست های قبلی که مرا از حرکت بازنداشتند و باعث پیروزی های شیرین تری شدند.ولی تلخی این شکست تا ابد مرا همراهی کرد.مثل وقتی که هیچوقت پاسخ نامه ای که برای اداره پست سوییس نوشته بودم را دریافت نکردم.

حالا می نشینم و کاری به جز نوشتن میکنم.قلم موهایم را برمیداریم و رنگ هایم را از فریزر در می آورم....یک شروع دیگر است خب.





هیچ چیز از عکاسی و زاویه دید نمیدانم!

نویسنده : وجوج جیم ۴ نظر ۰ لایک:) |
About Me
اگه کفگیرتون خورد ته دیگ...غصه نخورین چون بهترین قسمت یه قابلمه ته دیگشه.با ته دیگای زندگیتون حال کنید.مشکلات زمینی...ته دیگای سیب زمینی بهمون تحویل میدن...هرچقدر سخت تر باشن ته دیگامون برشته ترن
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان