ته دیگ سیب زمینی

بزرگی می گفت:سیب زمینی هم هستی،ته دیگش باش!

پنج شنبه،یک مارس عزیزم

/ بازدید : ۱۱۲

یک مارس عزیزم؛

دیدم هیچکس در این ساعت به من محل سگ هم نمی گذارد.این شد که گفتم این پست برای تو باشد.خداییش فکر می کردی یک روز یکی پست وبلاگش را به تو تقدیم کند؟لعنتی!خودم هم فکرش را نمی کردم یک روز آنقدر تباه شوم که یک مارس این چنان برایم پررنگ شود.یک مارس عزیزم؛آیا تو هم شبیه من شده ای؟بی خوابی تابستانه زده به سرت؟حتما می گویی بی خوابی تابستانه چه زر جدیدی است که از خودم در کردم.اما باید بگویم خیلی مهم است.چون دقیقا سر موقع به سرم زده است.یک مارس هر سال!فکر کن چقدر چیزم که دارم درباره بی خوابی تابستانه با یک مارس درددل می کنم.یک مارس عزیز؛همه شان آنلاینند.راست می گویم.همه شان.از دم.نباید فضول باشم ولی گاهی بهشان تکست می دهم«چرا آنلاینی؟» پرسشم مسخره است.چون جوابش را نمی دهند.خیلی رأفت به خرج بدهند یک استیکری چیزی می فرستند و تمام می شود.نمی توانند بفهمند خودم می دانم چرا آنلاینند.می دانم پرسش استفهامی است اما قصدم خب چیز دیگری است.حداقل برگردند و بهم چهارتا فحش بدهند دلشان خنک شود.یک مارس عزیزم؛دیروز که با مداد مکانیکی الف.میم ریگ ته کفشم را در آورد خیلی بهش برخورد انگار.برداشت مداد مکانیکی اش را انداخت سطل آشغال؛انگار که مثلا باهاش آشغال لای دندانم را بیرون آورده باشم!اصلا حالا گیرم فوقش کثیف شده باشد،فوتش میکنیم خب تمیز می شود.خلاصه یک مارس عزیزم؛اینجا نه کسی هست که در جواب «چرا آنلاینی؟» جوابی در خور من و مناسب سنم بدهد و نه کسی که با جنبه باشد و بشود با کف کفش زد توی کمرش.یک مارس عزیزم؛درکشان می کنم.خودم هم اگر یک موقعی که سرم شلوغ بود کسی بهم میگفت«چرا آنلاینی؟» بر میگشتم بهش می گفتم...نمیدانم چه میگفتم.حالا فعلا که موقعیتش پیش نیامده.شاید من هم به کسی محل سگ نمی گذاشتم!

کمی بعد نوشت:احساس جدیدی دارم.موراکامی می گوید که اگر کاری هر چند کوچک و مسخره و چیز را خیلی تکرار کنیم یعنی آنقدر که دیگر به مرز تهوع برسیم شبیه یک نمیدانم چی می شود.یعنی یک معنی خاص پیدا می کند و حتی می تواند انسان را تا مرزعرفان بکشاند(البته این برداشت من از حرفش بود.او که انقدر چرت حرف نمی زند!)حالا از تجربه ام بگویم.از بهمن ماه هر هفته چند روز تمرین داشتیم.نمایشنامه خوانی.متن ملال آور بود.من کنار نکشیدم.نمیدانم چرا.من کار احمقانه زیاد کرده ام.در هر صورت بعد از جنگ ها و صلح های فراوان در روز بیست و پنج بهمن رفتیم روی سن و نمایش را اجرا کردیم.اول شدیم.امروز بر اثر بی لیاقتی و بی کفایتی فیلم برداران آن روز دوباره رفتیم روی سن که اجرا کنیم.من از مرز تهوع گذشته بودم.امروز آنقدر متن نمایشنامه در ذهنم تکرار شده بود که به عرفان رسیدم!اصلا نیروانا را هم یافتم.حالا چند ساعت گذشته و من احساس می کنم در بدن شخص دیگری حرکت می کنم.صدا های عجیب،بو های عجیب...هنوز وجود دارند.واقعا دارم یکی دیگر را زندگی می کنم.دارم توی یک خیابان راه می روم.خیلی آرام.خیلی خیلی آرام.راه می روم تا اینکه راه رفتن به مرز تهوعم برسد و در بدن شخص جدیدی ظهور کنم.این بود سیر و سلوک من.


نویسنده : وجوج جیم ۲ نظر ۳ لایک:) |
About Me
اگه کفگیرتون خورد ته دیگ...غصه نخورین چون بهترین قسمت یه قابلمه ته دیگشه.با ته دیگای زندگیتون حال کنید.مشکلات زمینی...ته دیگای سیب زمینی بهمون تحویل میدن...هرچقدر سخت تر باشن ته دیگامون برشته ترن
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان