این قلب های لعنتی!!!

/ بازدید : ۱۲۴

"امید"یک پسر لاغر سبزه بود که همیشه وقتی از در سوپرمارکت رد میشدم میدیدمش و فقط نیم نگاهی بهش می انداختم.یادم نمی آید قبل از این جایی مثلا دیده بودمش یا اصلا دیده بودمش یا نه!ولی فقط یادم است که می نشست پشت پیشخوان و من همیشه توی دلم او را سرزنش میکردم که نمی رود درس بخواند و وقتش را به این کار ها مشغول میکند!خب من قبلا فکر میکردم آدم هایی که در مدارس خاص درس میخوانند و به جای 5ساعت 8ساعت توی مدرسه اند خیلی مهم اند و اینها...

ولی من با تمام وجود اشتباه میکردم.الان که "امید"چندروزی است رفته بیمارستان و کبدش را پیوند زده و پیوندش هم خوب عمل کرده و قلبش یکدفعه ایستاده و نفسش بند آمده و مرده احساس میکنم من چقدر احمقانه درباره او فکر میکردم...همین الان چقدر  درباره پسری که هوز هم درس نمی خواند و دارد از راه به در می شود و پسری که از راه به در شده و زندگی اش آخرین مدل موی سون است و حتی پسری که دوسال پشت کنکور مانده و خیلی پسرهای دیگر احمقانه و بی رحمانه فکر میکنم،قضاوت میکنم...

امید می توانست امسال توی هیعت محله کنار دوست هایش طبل و سنج بکوبد،میتوانست روی دختر های محل غیرتی بشود و با پسر های محله بغلی سرشان دعوا کند حتی میتوانست با یکی از همین دختر ها ازدواج کند و تا آخر عمرش هم پشت پیشخوان سوپرمارکت بشیند و من را در فکر های احمقانه ام غوطه ور ببیند...ولی...به جای تمام این اتفاقات امسال توی هیعت محل دوست هایش به یادش طبل می زنند...به یاد امیدی که تا آخرش امید داشت.حتی به قلبی که یکهو ایستاد


..........

تمام لحظاتی را که امروز با یک خروار مجله و کتاب نشسته بودم توی اتوبوس و عینک های منفور ترین پسر محله را حسرت میخوردم یک لحظه احساس کردم چقدر میتواند خوب باشد،مهربان باشد...ابولی...آه او میتواند چقدر خوب باشد حتی می توان چقدر درس خوان باشد...و شکلات تخته ای که سه ماهی است ندیدمش.شکلات تخته ای که مثل یک شبح آمد و رفت هم چقدر می تواند دوست داشتنی باشد.و اگر یک روزی برسد که دوست هایشان به یادشان زنجیر بزنند چه؟اگر مثلا یکروز بیاید که گوزن شاخدار دیگر پست نگذارد و کنکور نداده قلبش بایستد چه؟نه!!!نباید اینطور بشود.حتی نمی توانم محله را بدون "سعید"تصور کنم.اصلا اگر او نباشد دختر ها به چه امیدی بایدفحش های جدید یاد بگیرند تا سر یک روانی خالیشان کنند؟اگر"شایان"نباشد من به چه کسی تیکه بیاندازم؟"میمجان"اگر نباشد من کی را باید زیرزیرکی دوست داشته باشم؟حتی "ح"اگر نباشد چه؟؟نه!!! باید بروم همه شان را از ته دلم دوست داشته باشم اصلا باید بغلشان کنم...بدون اینکه به محرم و نامحرمی شان هم فکر کنم.اصلا خدارا چه دیدید؟شاید یکروزی هم من قلبم ایستاد!حداقل آنها باید یک خاطره کوتاه از دختر خنگی که هرروز از پنجره اش خیابان را و جمعه ها از بالای پشت بام کل محله را زیر نظر دارد داشته باشند.نه؟


+امید وقتش را هدر نداده بود...او زندگی خودش را کرد و حالا هم مرد.اگر درس هم میخواند ومن سرزنشش نمیکردم چه فرقی داشت به حالش مثلا؟

+همه آدم هایی را که به نظرم انسان های خیلی شریفی بودند گلوله و بمب اتم و پدافند و سم و گرگ نکشت.بی انصافی بود که قلبشان قاتلشان باشد

نویسنده : وجوج جیم ۰ لایک:)
مستر من
22 Bahman 22:19
اشکم دراومد بخاطر این پستت :((
شاید وقوع اتفاقی مشبه در حوالیِ خودمان هم بی تقصیر نباشد در درک عمقش :((
خدا بیامرزدشان :((((
پاسخ :
ممنونم از ابراز همدردیتون.
امیدوارم هممون بتونیم تحمل سختیای زندگی رو داشته باشیم
پوکاهانتس
10 Aban 21:09
نمی دانم چه اتفاقی افتاده بوده. جواب نظرت را چند روز پیش خواندم ولی چیزی نگفتم. نمی دانم چه اتفاقی افتاده. خدای نکرده مرگی دیگر؟ با میم قهر کردی؟ نمی دانم. امیدوارم الان که مینویسم، همه چیز تمام شده باشد یا حداقل تو حس بهتری داشته باشی. 
موفق باشی وجیهه 
پاسخ :
میدانی؟مرگ همیشه هست.یک عالمه مرگ دیگر که حتی وقت نمیکنم بنویسمشان.میمجان خوب است.ما قهرتوی کارمان نیست.یا دعوا میکنیم یا آشتی هستیم
همه چیز هیچ وقت تمام نمی شود ولی من الان حس خیلی بهتری دارم:)
ممنونم که به فکرم هستی الی جان
یکی یدونه!
10 Aban 15:56
به خاطر مرحوم علائی یک هفته سیاه پوشیدم...:(
وجیهه جان دوستت دارم...

پاسخ :
:(
مرگ بدی بود
ممنونم ولی شما من رو از کجا میشناسید؟
x
07 Aban 14:44
سلام 

وجوج جان ! کنکوری های تجربی ..


کوچک ترین سوتی هاشون اشتباه خوندن ِ ... حتی ربطی‌به شاخ دار بودنشون و اینا نداره :)))

خود من اینقدر کم یا زیاد میخونم !!! ( یعنی یا کلمه و جمله جا میندازم یا کلماتی که متن فاقدش میخونم !!!)


پاسخ :
نگران نباشید من خودم ته این حرفام
منو از سوتی نترسونید.من جلو مردم سوتی میدم در حد چی!
پوکاهانتس
06 Aban 20:19
وقتی وجوج نظرات یک پستش را می بندد یعنی فاجعه! 
خوبی بانوی جوان؟ کمکی از دست من برمیاد؟ روی من حساب کن. 
پاسخ :
تو چی فکر میکنی الی جان؟
به نظرت چه اتفاقی میتونه افتاده باشه؟
ممنونم
شایان
06 Aban 00:34
تو هم حالا کلا منو تخریب کن سیب زمینی..
پاسخ :
خب سوتی میدی در حد لالیگا.من بت نگم انگار خودم اون سوتی رو دادم
پرده مننژت آسیب ندیده احتمالا؟
x
05 Aban 10:55
سلام 

با پست بالایی تون شدیدا هم دردی می کنم!

خودمم جدیدا فهمیدم نمیشه هم چیزی‌که خیلی دوست داری رو اونجور که دوست داری‌بنویسی هم برای بقیه واضح باشه که سر و ته صحبتت چی بوده!


پاسخ :
بله ممنون همدرد عزیز:)
هیچکس هیچوقت نفهمید من واقعا چی میگم
خانم ظهیری
04 Aban 14:49
سلام...
توضیح وبلاگتون خیلی جالب بود
با اجازه مطالبتون رو دنبال میکنم
خوشحال میشم به وبلاگای منم سر بزنید
پاسخ :
متشکرم خانوم:)
خوشحال میشم
چشم حتما سر میزنم
تارا
02 Aban 16:41
حالا چرا فقط پسرا؟!
اگه یه روز قلب یه دختر ایستاد چی؟!
ما کلا در حق همدیگه بی انصافی میکنیم...
پاسخ :
دخترام گفتما!!!
مثلا خودم
x
30 Mehr 13:17
سلام 

خدا رحمتش کنه 

راستی‌دلیل این که به این بنده ی خدا گوزن میگید (اونم از نوع شاخدار !)چیه؟!:-D 


پاسخ :
یکمی شخصیه ولی خب شمام از خودمونید:)
این بنده خدا از وقتی رفتن اینستاگرام شاخ شدن حسااابی
ندیدی مگه متنای الانشو؟با متنای وبلاگ قبلیش مقایسه کنی میفهمی
گوزن هم خب شاخدار ترین موجود روی زمینه
شایان
30 Mehr 00:32
به زبان مادریم میگم..«وام چاری»..یعنی چکارم داری؟؟قلب خودت وایسه نامرد..
پاسخ :
خودمم گفتم بچه گوزن شاخدار:)
عینک لازم شدیا
شایان
30 Mehr 00:27
زندگی در جریانه..آدما میان میرن و در نهایت ما یه سری تجربه کسب میکنیم که معلوم نیست به کار خودمون بیان یا نه ولی میشه از این نامعلوم لذت برد و چشم انتظار حادثه هاش شد..به نظر من آدم جوری باید زندگی کنه که اگه الان بمیره مشکلی نداشته باشه و اگه قرار باشه صد سال دیگه بمیره واسه اونم برنامه داشته باشه..از لحظه لذت ببر و واسه فردا برنامه داشته باش.همین!
پاسخ :
اینم همون قضیه دیگ به دیگ میگه من مایکروویومه ها
علی عاملی
29 Mehr 21:38
ما تو دنیایی که خودمون از روی چیزی که از دنیای بیرون میبینیم میسازیم زندگی میکنیم٫ خیلی وقتا دنیامون مرکزش با مرکز دنیای واقعی فرق میکنه٫ باید ببریمش تنظیمش کنیم. مثل موتور ماشین

عجب شر فلسفی‌ای گفتم... :)
پاسخ :
آره فرق میکرد
الان فکر کنم تنظیم شده برای من
سحر
29 Mehr 20:16
آنکه در شش ماهگی باب الحوایج می شود 

گر رسد سن عمو قطعا قیامت میکند ...

ان شاء الله شش ماهه ی ابا عبدالله دستمونو بگیره ...

صلی الله علیک یا مظلوم یا ابا عبدالله...
پاسخ :
ان شاء الله:)
پریسا ایرانی
29 Mehr 20:14
متن زیبایی بود باعث شد بخوام یه متن تو وبلاگم بذارم راجب این تجربه که من هم داشتم :) واقعا جای خالی بعضی آدما از خودشون خیلی بزرگ ترن !! و چقدر تلخه وقت بودنشون ما حسشون نکردیم !! 
پاسخ :
من همشون رو حس کردم ولی نتونستم درکشون کنم
خوشحال میشم متن شما رو هم بخونم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
About Me
اگه کفگیرتون خورد ته دیگ...غصه نخورین چون بهترین قسمت یه قابلمه ته دیگشه.با ته دیگای زندگیتون حال کنید.مشکلات زمینی...ته دیگای سیب زمینی بهمون تحویل میدن...هرچقدر سخت تر باشن ته دیگامون برشته ترن
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان